اشعار مذهبی

برای بهره مندی از اشعار مورد نظر از آرشیو موضوعی بر حسب ماه قمری استفاده کنید

تو خانوادتاٌ ، مسیحا ، گره گشا-امام حسن

ای امتداد سوره ی کوثر خوش آمدی

ای روشنای قلب پیمبر خوش آمدی

آییینه دار حضرت حیدر خوش امدی

کوری چشم دشمن ابتر خو ش آمدی



از مقدم تو فاطمه مادر خطاب شد

لفظ ابوالحسن لقب*بوتراب شد



خیلی بلند قرائت قران مکن پسر

در بین کوچه راه بندان مکن پسر

مجنون شهرا تو پریشان مکن پسر

لیلاترین ، غمزه به آسمان مکن پسر



امشب دوباره راهی بیت و الحسن شذم

مست جمالت هستم و خالی ز (من) شدم



پهن است ابتدای کوچه بساط گدائیم

با تو به سر شده است غم ِ بی نوائیم

از برکت دعای شما من خدائیم

با لطف توست اگر کربلائیم



گیریم مرد شامی آمده اینجا نگاه کن

دست مرا بگیر مرا سر به راه کن



ما خانوادتاٌ همگی نوکر شما

تو خانوادتاٌ ، مسیحا ، گره گشا

من با قبیله ام ، گدایان مجتبی

تو با عشیره ات ، عزیزان قلب ما



یا ایها الکریم بده روزی مرا

هرگز ندیده ایم که تو رد کنی گدا



یک روز می رسد حرمت را بنا کنیم

با طرح و نقشه های حریم رضا کنیم

صحنت زمرد و گنبد طلا کنیم

بعدش نشسته در حریم شما و صفا کنیم



در وصف و شرح حال تو این کامل است و بس

شاگرد مکتب تو ابوفاضل است و بست



مرد جمل دلاوریت حیرت آورست

تکبیرهای حیدریت حیدر آورست

رزم آوری و برتریت حیرت آور است

با یک سپاه برابریت حیرت آورست



ختم به خیر قائله فرما اراده کن

آن فتنه را بگیر و زاشتر پیاده کن



روشن کن و بگو خواص را نفاق چیست ؟

آقا بگو که بین گذر اتفاق چیست ؟

آتش کشیدن دل یاس های باغ چیست ؟

آقا بگو که درد کدام است و داغ چیست ؟



ای کوه صبر ، حضرت سردار بی سپاه

من آه می کشم زغمت ..... آه پشت آه

یاسر مسافر

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 5:30  توسط محمد علی صولی  | 

«و قنا ربّنا عذابَ النّار»

اوّل نامه «السّلام علیك»

محضر عالی و شریف شما

نامه ای می نویسد از غمتان

بنده ی عاصی و ضعیف شما

نامه ای از محلّه ی غم و رنج

كوچه ی بی كسی، پلاك بلا

شهر بدبختی و فلاكت و درد

كدپستی ش...نیست خاطر ما

چشم بد دور، چشم این مردم

به هر آنجا كه می شود باز است

توی Mp4 و موبایل همه

پر آهنگ و رقص و آواز است

گوش ها عادت همیشگی اش

تكنو و جاز و رپّ و راك و متال

معذرت! این قبیله می گویند:

گور بابای این حرام و حلال

جای تصویر قاب نام «علی»

اكثرا ماهواره می بینند

پر دود است آسمان امّا

به گمان كه ستاره می بینند

مسجد و هیئت و نماز و دعا

كه نپرسید،‌ ور شكسته شده

بال های اجابت مردم

با گناه كبیره بسته شده

عدّه ای پیروان كابالا

عّده ای جیره خوار بودائیسم

عدّه ای توده ایّ و بی دین اند

عده ای بنده ی برهمائیسم

فیلم ها مملو بدآموزی

پرِ از صحنه های مسئله دار

دستمان را بگیر آقا جان!

«و قنا ربّنا عذابَ النّار»

پسران اشبهُ النّساء و زنان...

اشبهٌ بالرّجال، می بخشید

خانه داران اسیر ده جین ظرف

نشكن و آركوپال، می بخشید

چت و ایمیل و سرچ اینترنت

مایه ی ننگ و عار و فحشا شد

اشهدُ لا اله الّا الله

علناً زیر پا و حاشا شد

در میان حجاب و حفظ عفاف

ورزش بانوان ایرانی

جودو و كشتی و كاراته و بوكس

زین سواریّ و دو وَ میدانی

پیرهن ها چقدر اندامی

خشت شلوارها چه كوتاه اند

این جماعت حجاب و مقنعه را

بلكه حتّی تو را نمی خواهند

سرتان را به درد آوردم

معذرت گر سخن اطاله شده

جنس مرغوب شیعه ات، امروز

بین بازار استحاله شده

حرف آخر همین كه انسان ها

با خدا و شما غریبه شدند

با خدا و شما و خوبی ها

قوم پر ادّعا غریبه شدند

شعر:مجید لشگری

                                       بقیه الله

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 5:0  توسط محمد علی صولی  | 

نورت آئينه‌ی آئين مسلماني شد-بعثت

آیه آیه همه جا عطر جنان می آید

وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید

 

جبرئیلی که به آیات خدا مانوس است

بشنود مدح تو را با هیجان می آید

 

مي رسي مثل مسيحا و به جسم کعبه

با نفس هاي الهي تو جان می آید

 

بسکه در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است

ریگ هم در کف دستت به زبان می آید

 

هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست

قبله‌ی عزت و ايمان به جهان مي آيد

 

با قدوم تو براي همه‌ی اهل زمين

از سماوات خدا برگ امان مي آيد

 

نور توحيدي تو در همه جا پيچيده ست

از فراسوي جهان عطر اذان مي آيد

 

عرش معراج سماوات شده محرابت

ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالمتابت

 

خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد

نور توحید به قلب بشر ارزانی شد

 

خواست حق، جلوه کند روشني توحیدش

قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد

 

ذکر لب های تو سرلوحه‌ی تسبیحات است

عرش با نور نگاه تو چراغانی شد

 

قول و افعال و صفاتت همه نور محض اند

نورت آئينه‌ی آئين مسلماني شد

 

به سراپرده‌ی اعجاز و بقا ره یابد

هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد

 

خواستم در خور حسن تو کلامی گویم

شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد

 

اي که مبهوت تو و وصف خطي از حسنت

عقل صد مولوی و حافظ و خاقاني شد

 

«از ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد»

 

جنتی از همه‌ی عرش فراتر داری

تو که در دامن خود سوره‌ی کوثر داري

 

دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است

چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری

 

جذبه‌ی چشم تو تسخیر کند عالم را

در قد و قامت خود جلوه‌ی محشر داری

 

عالم از هيبت تو، شوکت تو سرشار است

اسداللهی چون حضرت حيدر داری

 

حسنين اند روی دوش تو همچون خورشید

 جلوه‌ی نورٌ علي نور ، مکرر داری

 

اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند

روشني بخش جهان، قبله‌ی دنيا هستند

 

اي که در هر دو سرا صبح سعادت با توست

رحمت عالمي و نور هدايت با توست

 

چشم امید همه خلق و شکوه کرمت

پدر امتي و اذن شفاعت با توست

 

با تو بودن که فقط صرف مسلماني نيست

آنکه دارد به دلش نور ولايت، با توست

 

بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند

دشمني با وصي ات، عين عداوت با توست

 

بايد از باب ولاي علي آيد هر کس

در هواي تو و در حسرت جنت با توست

 

سالياني ست دلم شوق زيارت دارد

يک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست

 

کاش مي شد سحري طوف مدينه آنگاه

نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله

                                           یوسف رحیمی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 14:37  توسط محمد علی صولی  | 

در کنار چهار صورت قبر-حضرت ام البنین(س)

کي مدينه ز ياد خواهد برد

صحن چشمان گريه پوشت را

صبح تا شب کنار خاک بقيع

ناله و شيون و خروشت را

 

چشمهاي تو پر شفق مي شد

در کنار چهار صورت قبر

مصحف دل ورق ورق مي شد

در کنار چهار صورت قبر

 

خوب فهميده حال و روزت را

آنکه امُ البکا تو را خوانده

مادر اشک ، مادر ناله

پاره هاي دلت کجا مانده؟

 

آه وقت غروب مادر جان

تو و زينب چه عالمي داريد

يکي از ديگري پريشان تر

حال محزون و درهمي داريد

 

مي نشيند عجب غريبانه

ام کلثوم در کنار رباب

مي شود روضه خوان مجلستان

روي زرد و نگاه تار رباب

 

يکي از ميهمان نوازي شان

يکي از تير و دشنه مي گويد

يکي از هرم آفتاب و عطش

يکي از کام تشنه مي گويد

 

پيش چشمان خون گرفته‌ی عشق

از نگاهي کبود مي گويد

يعني از ماجراي بي کسي و

خيمه‌ی بي عمود مي گويد

 

حرف سقا که پيش مي آمد

گريه هاي سکينه ديدن داشت

ماجراي شهادت عباس

با لب تشنه اش شنيدن داشت:

 

او به سمت شريعه مي رفت و

روح از پيکر حرم مي رفت

همه‌ی دلخوشي خون خدا

صاحب بيرق و علم مي رفت

 

همه در آستانه‌ی خيمه

چشمها خيره سمت علقمه بود

ناگهان عطر و بوي ياس آمد

به گمانم شميم فاطمه بود

 

بانگ أدرک أخا در آن لحظه

مثل تيري به قلب بابا خورد

ناله مي زد «انکسر ظهري»

قد و بالاي آسمان تا خورد

 

رفت سمت فرات اما حيف

بيقرار و خميده بر مي گشت

کوه غم روي شانه هايش بود

با دو دست بريده بر مي گشت

 

رفت سقا و خيمه ها ديگر

از غم بي کسي لبالب شد

بي پناهي خودي نشان مي داد

اول بي کسي زينب شد

 

همره کاروان به شام آمد

سر او مثل نجم ثاقب بود

ولي از روي نيزه مي افتاد

روضه اش أعظم مصائب بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 11:15  توسط محمد علی صولی  | 

هر سال فاطميه دلم شور مي زند

حرفي نداشت چشم ترم جز رثاي تو

جاريست بين هر غزلم رد پاي تو

هر سال فاطميه دلم شور مي زند

در کوچه هاي غربت و اشک و عزاي تو

بگذار ما به جای تو خون گريه مي کنيم

ديگر توان گريه نمانده براي تو

ديدم چقدر قلب تو بی صبر می شود

با شکوه های بی کسی مرتضای تو:

اينقدر رو گرفتنت از من براي چيست

حالا دگر غريبه شده آشناي تو

از گرية شبانه و نجواي كودكان

بايد به گوش من برسد ماجراي تو

بانو كمي به حال حسينت نظاره كن

حرفي بزن كه دق نكند مجتباي تو

حالا ببين که روضه گرفتند كودكان

در پشت درب خانه براي شفاي تو

برخيز و با نگاه ترت يا علی بگو

جان می دهد به قلب شکسته صدای تو

ديدم تو را که آرزوي مرگ مي کني

بانو بس است!  کشته علي را دعاي تو

همناله با وصيت تو ضجّه می زنم

با روضه های بی کفن کربلای تو

کاروان دل

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 16:30  توسط محمد علی صولی  | 

نه سنگ قبر و گنبد و گلدسته و ضريح

اين روزها مسير حياتش عوض شده

شهر مدينه اي که صراطش عوض شده

از ياد رفت «آل محمد» به راحتي

بعد از پيامبر، صلواتش عوض شده

هيزم کنار خانه‌ی زهرا براي چيست؟

ترحيم مصطفاست، بساطش عوض شده

بر آستانه‌ی در «جنت» دخيل بست !

حتي مرام شعله‌ی آتش عوض شده

باران تازيانه و گلبرگ هاي ياس؟

اين شهر، بارش حسناتش عوض شده

اما چرا نشسته به پهلوي فاطمه

انگار ميخ در ثمراتش عوض شده

اين فاطمه ‌ست که ز علي رو گرفته است؟

يا آفتاب خانه صفاتش عوض شده

عطري کبود مي وزد از سمت معجرش

در بين کوچه ها نفحاتش عوض شده

او رفتني است، اين در و ديوار شاهدند

اين روزها اگر حرکاتش عوض شده

نه سنگ قبر و گنبد و گلدسته و ضريح

حتي شمايل عتباتش عوض شده

کاروان دل

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 16:24  توسط محمد علی صولی  | 

تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست

حقا که حقی و به نظرها نیاز نیست

حق را به شاید و به اگرها نیاز نیست

 

تو کعبه ای ، طواف تو پس گردن من است

پروانه را به گرد حجرها نیاز نیست

 

بی بال هم اگر بشوم باز می پرم

جبریل را به همت پرها نیاز نیست

 

حرف و حدیث پشت سرت را محل نده

توحید زاده را به خبرها نیاز نیست

 

گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد

تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست

 

من باشم و نباشم، فرقی نمی کند

تا آفتاب هست، قمرها نیاز نیست

 

یا اینکه من فدای تو یا اینکه هیچکس

وقتی سرم که هست به سرها نیاز نیست

 

حرف سپر فروختنت را وسط مکش

دستم که هست حرف سپرها نیاز نیست

 

محسن که جای خود حسنینم فدای تو

وقتی تو بی کسی به پسرها نیاز نیست

 

طاقت بیار ، دست تو را باز می کنم

گیسو که هست آه جگرها نیاز نیست

 

دیوار هم برای اذیت شدن بس است

دیگر فشار دادن درها نیاز نیست

لطیفیان

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 16:16  توسط محمد علی صولی  | 

مادری بود که دست پسر ِ خویش گرفت

در غروبی غمگین....

                            بین یک کوچه تنگ

                         مادری بود که دست پسر ِ خویش گرفت

راهی ره شده بود ....         راه در پیش گرفت ....

                سند باغ فدک بود به دستان بتول

راهی ره شده بود دخت والای رسول

از میان کوچه می رود با پسرش...

بی حیایی ناگاه راهشان را سد کرد  

                دست سنگین خودش بالا برد

                       و به رخساره ی مادر کوبید 

مات و مبهوت حسن

              نیست در باور ِ او

                             مادرش افتاده ...

                           رنگ رخسار حسن گشت سپید

                          چشم ِ مادر شده تار        دیگر او هیچ ندید...

                                                                 آسمان دور سرش می چرخید

مادر افتاد زمین

        بغضش آرام شکست

                     حسنش گریه کند

چادر خاکی مادر بتکاند که شده خاک آلود

                    حسنش باز فقط گریه کند ...

گویدش: " خیز که تا خانه رویم ...

پدر آنجاست و چشمش به در است

خیز از جا و کمک گیر ز من

                             دست بگذار به روی دوشم

                              مادر ِ بی رمق و بی هوشم  "

باید از جا خیزد

 رمقی نیست که زهرا خیزد

     دست خود را روی دیوار گذاشت

                                        دست دیگر را نیز

                                       به روی شانه ی فرزندش برد

                                  یا علی گفت و زجایش  بر خاست ..

    عزم رفتن او کرد به سوی خانه ی شاه

                              گم نمود است گمانم او راه

هاله ای ابر به رخساره ی  او نقش گرفت

و از آن روز رخش را حتی

                        ز علی هم پوشاند

تا که جمعی در شب

به سرایی که پناه همه ی عالم بود 

حمله ور گشته و در پشت در  ِ خانه تجمع کردند

خواستند تا که علی راببرند

هیزم و آتش و دود

قسمت  ِ درب همان خانه شده

آمد او پشت در و خواست که در باز کند

ناگهان یک نفری با لگدی

در ِ آن خانه به داخل هل داد

                     ناله ای رفت به عرش....

                            مادری پشت در است .....

                                              میخ در سینه او ..

                                                 خون چکد روی زمین ...

باز هم یاری حیدر را کرد

گفت : "من مرده ام آیا که علی را ببرید؟"

ریسمان را بگرفت

نانجیبی به قلافی که به دستانش داشت 

مزد یاری علی را داده ...

               دست او را بشکست

            لگدی هم زده بر پهلویش

                              استخوانش بشکست

هر که از ره آمد لگدی بر او زد

                       آنکه پیغمبر دین گفت که از من باشد ......

                                                               پاره ی قلب من است ........

                                                                هر که آزرد و را قلب مرا رنجانده ..........

و چنان بود که بعد از آن شب

               چند روزی دگر او زنده نماند

موقع غسل شد و نیمه شبی

حیدر آمد و کبودی ِ تنش را نگریست

سر به دیوار گذاشت

 گریه می کرد و صدا زد او را

    کودکانش همه گرداگردش

           ذکر مادر بگرفتند و سر و سینه زدند

                                 حسن افکند خودش را بغل مادر خویش

                                       و حسین صورت خود را کف پای مادر

                                         بفشارد  و بگرید و علی هم بیند

دل او درد آمد

        کودکانش را  او

              همه دلداری داد

                                     بردنش در دل شب 

                                                بی نشان خاک کنند

                                              تا که حتی اثری از قبرش

                                                باقی از خود نگذارد برای اینکه :

                                           نشود هیچ کسی قصد جسارت بکند 

و چنین گشت سر انجام همان مادر و طفل

که غروبی باهم

راهی ِ کوچه ی تنگی گشتند

بی نشان مادر شد

خونجگر کودک او

مادرش رفت ولی کودک ماند .....................!!

مادرش رفت ولی کودک ماند .....................!!

وحید مصلحی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت 18:45  توسط محمد علی صولی  | 

علی ابن موسی (ع)

مه برج ایمان، علی ابن موسی 

در دُرج امکان، علی ابن موسی 


سپهر امامت، محیط کرامت 

یم جود و احسان، علی ابن موسی 


به آدم دهی دَم، به موسی دهی یَد 

به عیسی دهی جان، علی ابن موسی 


ولای تو باشد کمال ولایت 

میان امامان، علی ابن موسی


تویی قدر و کوثر، تویی نور و فرقان 

تویی آل عمران، علی ابن موسی 


وجود تو ای جانِ جان، جانِ جان است 

در آغوش ایران علی ابن موسی 


به چشم تو نازم کز آن شیرِ پرده 

شود شیرِ غرّان، علی ابن موسی 


عجب نیست ناز ار کند مور راهت 

به تخت سلیمان، علی ابن موسی 


سُم آهویی را که ضامن شدی تو 

زند بوسه رضوان، علی ابن موسی 


بُوَد شیعه را در کمالِ تشیع 

ولای تو میزان علی ابن موسی 


سزد جن و انس و ملک بر تو گرید 

چو دعبل ثنا خوان، علی ابن موسی 


عجب نیست کز رأفت و رحمت تو 

بَرَد بهره شیطان، علی ابن موسی 


دل مرده گردد به خاک تو زنده 

چو باغ از بهاران، علی ابن موسی 


غباری که روی ضریحت نشیند 

شفا خیزد از آن، علی ابن موسی 


شود با نسیم بهشتِ حریمت 

جهنم گلستان، علی ابن موسی 


سزد انبیا در طواف مزارت 

بخوانند قرآن، علی ابن موسی 


دهد قبّه‎ات نور بر چشم گردون 

چو مهر درخشان، علی ابن موسی 


بَرَد در حریم تو دست توسّل 

دوصد پور عمران، علی ابن موسی 


تو نوحیّ و ایران چو کشتی، چه بیمش 

ز امواج طوفان، علی ابن موسی 


کند جن و انس و ملک درد خود را 

به خاک تو درمان، علی ابن موسی 


همه آفرینش بود سفره‎ی تو 

همه خلق مهمان، علی ابن موسی 


تو شاه جهانی خوانند خَلقت 

غریب خراسان، علی ابن موسی 


تو در قصر مأمون شب و روز بودی 

چو یوسف به زندان، علی ابن موسی 


لبت بود خندان، دلت بود گریان 

غمت بود پنهان، علی ابن موسی 


به غم‎های ناگفته‎ات باد جاری 

سرشکم به دامان، علی ابن موسی 


تو را بارها، بارها کشت مامون 

به رنج فراوان، علی ابن موسی 


نباید که با هیفده خواهر آخر 

تو تنها دهی جان، علی ابن موسی 


تو مسموم گشتی، دگر جسم پاکت 

نشد سنگ باران، علی ابن موسی 


تو دیگر جوادت نشد اِرباً اِربا 

ز شمشیرِ بُرّان، علی ابن موسی 


تو دستِ جدا گشته از تن ندیدی 

به خاک بیابان، علی ابن موسی 


تو شش ماهه طفلت در آغوش گرمت 

نشد تشنه قربان، علی ابن موسی 


دریغا، دریغا که با آل عصمت 

شکستند پیمان، علی ابن موسی 


به میثم نگاهی، که با خود ندارد 

به جز کوه عصیان، علی ابن موسی

سازگار

+ نوشته شده در  جمعه 15 بهمن1389ساعت 5:12  توسط محمد علی صولی  | 

طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم

سخن به مدح تو بايد فصيح و كامل گفت
هم از شكوه مقامت ، هم از فضائل گفت

شبيه صائبِ صاحب سخن قصيده نوشت
غزل غزل سر زلف تو را چو بيدل گفت

نه چند مثنوي و قطعه و غزل ، بايد
كه شرح قصة حسن تو در رسائل گفت

عبا ، نه ... اينكه گداي شما شدم كافيست
حديث حسن تو كي مي توان چو دعبل گفت

تفضلي ! كه فقط از تو خوانده ام يك عمر
و من نگفته ام و هر چه بود اين دل گفت

زلال اشك مرا از تبار كوثر كن
در آسمان دو دستت مرا كبوتر كن
*

به قفل بسته كليد اجابت است اينجا
كه آستانة جود و كرامت است اينجا

به دلنوازي جان در رواق او بنشين
چرا كه قبر مسيحاي عترت است اينجا

بكوش تا پرِ پروانه اش شوي ،‌ زيرا
پر از تلأ لؤ شمع هدايت است اينجا

زلال اشك تو از چشمة خلوص دل
هميشه إذن دخولِ زيارت است اينجا

نه ديدن حرم و قبر و صحن و گلدسته
هدف وصال حقيقي حضرت است اينجا

دوباره كسبِ ثواب هزار حج كردم
طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم
*

ببين كه حال و هواي حرم چه عرفانيست
پر از بلور و كبوتر پر از چراغانيست

به لطف گنبد و گلدسته هاي زر پوشش‌
هميشه صحن حرم پر فروغ و نورانيست

كجاست روضة رضوان به غير از اين مرقد
كجاست جنت الأعلي اگر كه اينجا نيست

صداي پر زدن بال جبرئيل است اين
در ازدحام حرم گرمِ عطر افشانيست

حديث سلسله از يادمان نخواهد رفت
ولايتت به خدا شرطي از مسلمانيست

هزار مرتبه شكر خدا كه نور تو
چراغ زندگي مردمان ايرانيست

كتاب رأفت و مهرت پر از حكايتها
نظيرِ قصة آن پير مرد سلمانيست

ز يادِ مردمِ سايه نشين ايوانت
نرفته خاطره هاي نماز بارانت
*

سلام ! مظهر يكتاي « ليس إلا هو »

سلام ! حضرت خورشيد ! ماهِ يوسف رو

مقام عصمتتان « إنما يريد الله »
قسم به اشهد أن لا اله الا هو

شبي نشان بده از باب « يطمئن قلوب »
به چشم خسته­ مان گوشه اي از آن ابرو

دخيل گريه ببنديد زائران اينجا
به حلقه هاي ضريح مطهر از هر سو

چگونه ضامن دلهاي ما نخواهد شد
رئوف شهر كه كرده ضمانت آهو

خوشا به حال كسي كه شبيه اهل نظر
به خدمت حرمش گيرد از مژه جارو

غباري از اثر رفت و آمدش شايد
شبيه فرش حرم بر روي سرش باشد
*

هميشه باغ لبش غنچة تبسم داشت
كه خنده با لب نورانيش تفاهم داشت

تمام عمر شريفش ، مكارم الأخلاق
به لحظه لحظة  اوقات او تجسم داشت

اگر امام رئوف است ، بسكه همواره
به سينه دغدغة مشكلات مردم داشت
           

براي رزق تمامِ كبوتران شهر
حياط خانة آقا هميشه گندم داشت

هر آنكه جرعه اي از جام معرفت نوشيد
سري به خاك قدوم امام هشتم داشت

و هر فرشته براي تبرك بالش
به خاك راه امامِ رضا تيمم داشت

براي ما به جز اين آستان پناهي نيست
از آسمانِ حرم تا بهشت راهي نيست

*
تويي كه اين همه دارالشفايِ دل داري
نرفته از حرمت نا اميد بيماري

دوباره نغمة نقّاره خانه مي آيد
شفا گرفته كسي با تفضّلت ! آري

كجاست گوش دلي تا كه بشنود هر روز
از اين ترنم نقاره بانگ بيداري

دو بال پر زدنت را قنوت اشكت كن
ببين براي پريدن عجب سبكباري

دوباره پنجره فولاد و إذن كرب و بلا
ميان صحن حرم شد چه گريه بازاري

دوباره روضه گرفتند زائران اينجا
بياد مشك عطش نوش و خشك سرداري

رهاست در نفس اين حرم شميم ياس
به ياد علقمه و قبر حضرت عباس

یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  جمعه 15 بهمن1389ساعت 4:51  توسط محمد علی صولی  |