اشعار مذهبی

برای بهره مندی از اشعار مورد نظر از آرشیو موضوعی بر حسب ماه قمری استفاده کنید

علقمه پر شده از شیون یک بانویی

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید

مشک سوراخ شد و کیست برم می آید؟

چشم پرخون شده را طاقت دیدن نبود

خون به همراهی اشک از بصرم می آید

علقمه پر شده از  شیون یک بانویی

کیست او ذکر لبش " وا پسرم " می آید ؟

سخت باشد بدهم صورت او را تشخیص

چون  کبودی رخش در نظرم می آید

فاطمه آمد و دستی که  ندارم خیزم

اشک خجلت فقط از چشم ترم می آید

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید

ناله ی  العطش  اهل  حرم می آید ..!!

وحید مصلحی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 دی1389ساعت 23:22  توسط محمد علی صولی  | 

هنوز بر لب تو بغض «أيَّ مُنقَلبٍ»

در اين غروب غريبي ببين کواکب را

به نيزه ها سر زخميّ نجم ثاقب را

 

بخوان به لحن حروف مقطعه امشب

حديث غربت زينب، بخوان مصائب را

 

چرا عزيز دلم «هَل أتَي» نمي خواني

ببار جرعه اي از کوثر مناقب را

 

بخوان «وَلِيُّکُمُ الله» را پناه حرم

بگو حکايت اين مردمان غاصب را

 

براي تسليت خاطر «ذَوِي القُربَي»

ز تازيانه و سيلي ببين مواهب را

 

بخوان «لِيُذهِبَ عَنکُم» شکوه غيرت من

که دور سازي از اين کاروان اجانب را

 

مسيح خستة من ندبة أنا العطشان

به خون نشانده دل بيقرار راهب را

 

لب مقدس قرآن و خيزران بوسه!

و «أم حَسِبتَ» بخوان اين همه عجائب را

 

بيا شبي به خرابه بياوري با خود

براي دخترکت ليلةُ الرغائب را

 

هنوز بر لب تو بغض «أيَّ مُنقَلبٍ»

به انتظار نشسته غريب غائب را

 

 

تا باز کرد در دل روضه لهوف را

در خون تپيده ديد تمام حروف را

 

مي ديد واژه ها همه فرياد مي زنند

داغي عظيم و مرثيه هاي مخوف را

 

مي ديد تيرها که نشانه گرفته اند

خورشيد چشم هاي امام رئوف را

 

آمادة هجوم به قلب مطهرش

پر کرده اند نيزه به نيزه صفوف را

 

اين دشنه هاي تشنه به تصوير مي کشند

بر مشعر الحرام گلويش وقوف را

 

انگار از ضريح تنش باز مي کنند

با نعل هاي تازه دخيل سيوف را

یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 16:29  توسط محمد علی صولی  | 

تو در طواف کعبه ی پاشیده ات هستی-علی اکبر

گریه مکن اِنَّ...اصطفایی را که می بوسی

پیغمبر وقت جدایی را که می بوسی

 

آه تو را آخر در آوردند، ابراهیم!

در خیمه اسماعیلـهایی را که می بوسی

 

باور کن آهوی نجیبت بر نمی گردد

بی فایده است این ردپایی را که می بوسی

 

بگذار لبهایت حسابی توشه بردارند

شاید بریزد جای جایی را که می بوسی

 

تا چند لحظه بعد "بابا" هم نمی گوید

این خوش صدای کربلایی را که می بوسی

 

یاد شب دامادی اش یک وقت می افتی

با گریه این زلف حنایی را که می بوسی

 

یعنی کتاب توست ترتیبش بهم خورده؟!

این صفحه های جابجایی را که می بوسی!

 

تو در طواف کعبه ی پاشیده ات هستی

پس پرده ی کعبه است عبایی را که می بوسی

                                                    لطیفیان

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 14:3  توسط محمد علی صولی  | 

پيغمبرانه با خود حق در تکلمي-علی اکبر

تو در تجلّياتِ الهي چنان گمي

دنبال مرگ مي‌روي و در تبسمي

 

آري جلو جلو تو به معراج رفته اي

مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمي

 

باز از مسيح حنجره‌ي خود اذان ببار

بر اين کوير تشنه بنوشان ترنمي

 

هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو

پيغمبرانه با خود حق در تکلمي

 

شوق وصال مي‌چکد از هر نگاه تو

لبريز عشق و شور و خروش و تلاطمي

 

پر باز کن برو ! که مجال درنگ نيست

جاي تو خاک، اين قفس تيره رنگ نيست

 

***

 

اين گونه بود بر تو سلام و درودشان

ديدي چه کرد با تو نگاه حسودشان

 

از کينه‌ي علي همه آتش گرفته اند

اما به چشم هاي تو مي‌رفت دودشان

 

محراب ابروان تو را برگزيده اند

شمشيرهاي تشنه براي سجودشان

 

طوفان خون به پا شده در بين قتلگاه

دور و بر تنت ز قيام و قعودشان

 

فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علي !

فرق تو را نشانه گرفته عمودشان

 

ديدم چگونه پهلويت از دست رفته بود

در حمله هاي وحشي و سرخ و کبودشان

 

اين پلک هاي زخمي خود را تکان بده

لب باز کن بر اين پدر پير جان بده

 

یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 14:1  توسط محمد علی صولی  | 

تو صید خونین دهنی-علی اکبر

بسوخت آخر جگرم، بگوی با من سخنی
دریغ منما پسرم، چرا دلم می‌شکنی؟

جهان همه رفته زهوش، منم سراپا همه گوش
مگر از آن لعل خموش، رسد بگوشم سخنی

تو صید خونین دهنی، تپیده در خون بدنی
تو میوه قلب منی، عقیق سرخ یمنی

مخور غم ای لاله عذار، خزان ندارد به تو کار
همیشه حسن تو بهار، گل بهشت عدنی

به باغ خلقت گل من، به زندگی حاصل من
زداغ همچون دل من، چراغ بیت‌الحزنی

بریزد اشک از بصرم که رفته عطشان پسرم
همه تویی در نظرم، همیشه در قلب منی

کند فغان طبع «حسان» که بر لب آب روان
تو را به لب آمده جان، تو تشنه دور از وطنی

                                                 حبیب چایچیان

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 14:0  توسط محمد علی صولی  | 

ناگاه يک سه شعبه سراسيمه سر رسيد-علی اصغر (ع)

در تنگناي حادثه بر لب نوا گرفت

از بي قراري‌اش دل هر آشنا گرفت

 

با شوق پر کشيدن از اين خاک بي فروغ

در بين گاهواره قنوت دعا گرفت

 

اعلام کرد تشنه‌ي‌ صبح شهادت است

آنقدر ناله زد که گلوي صدا گرفت

 

آنقدر اشک ريخت که خورشيد تيره شد

از شرم چشم غرق به خونش، هوا گرفت

 

در آخرين وداع غريبانه اش پدر

او را به روي دست براي خدا گرفت

 

ناگاه يک سه شعبه سراسيمه سر رسيد

ناباورانه فرصت يک بوسه را گرفت

 

تا عرش رفت مرثيه‌ي سرخ حنجرش

جبريل روضه خواند و خدا هم عزا گرفت

 

از شرم چشم هاي پر از حسرت رباب

قنداقه را امام به زير عبا گرفت

 

‹

شاعر نوشت از کرم دست کوچکش

آخر از او حواله‌ي يک کربلا گرفت

یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 17:12  توسط محمد علی صولی  | 

اتفاق تازه ای افتاد-حضرت قاسم بن الحسن

فراز اول: روشناي اميد

 

در نگاهت فروغ توحيد است

چشم هايت دو چشمه خورشيد است

 

هر نگاه پر از صلابت تو

در حرم روشناي اميد است

 

با تماشاي قامتت، ارباب

پدرت را کنار خود ديده است

 

کوه عزم و اراده اي قاسم!

در دلت شور عشق، جاويد است

 

نورِ حُسن و حماسه‌ي مولا

بر قد و قامت تو تابيده ست

 

دمي از رخ نقاب را بردار

پرده‌ي آفتاب را بردار

 

فر‌ٚٚا‌ٚز ‌ٚدو‌ٚم: حماسه طوفان

 

مشق کردي خروش ايمان را

اين شکوه بدون پايان را

 

آفريدي ميانه‌ي ميدان

رزم مولايي نمايان را

 

پسر تکسوار صبح جمل

زير و رو کرده اي تو ميدان را

 

صد چو أزرق غبار يک قدمت

بنگر اين لشکر گريزان را

 

تيغ اگر بر کشي شبيه عمو

به لجام آوري تو طوفان را

 

قامت تو اگر چه بي زره است

تيغت آن ابروان پر گره است

 

فراز سوم: ‌ٚٚچشمه عسل

 

کام خشکت پر از عسل شده است

چشم تو چشمه‌ي غزل شده است

 

شيوه هاي نبرد حيدري‌ات

طرحي از عرصه‌ي جمل شده است

 

مادرت «إن يکاد» مي خواند

پسر مجتبي چه يل شده است

 

شوق پرواز را همه ديدند

در نگاهي که بي بدل شده است

 

در هواي امام لب تشنه

جان فشاني تو مثل شده است

 

از ازل با خدات يکدله اي

تا وصالش نمانده فاصله اي

 

فراز چهار‌ٚٚٚمٛ: حاجت روا

 

تويي و ناله هاي ممتدّت

داده دستان نيزه ها مدّت

 

من خميدم تو هم رشيد شدي

شده حالا شبيه من قدّت

 

زخم شمشير و دشنه و نيزه

بوسه بوسه نشسته بر خدّت

 

زود حاجت روا شدي، آخر

هيچ تيري نمي‌کند ردّت

 

لشکري سوي تو هجوم آورد

يک نفر، نه نبود در حدّت

 

پيکرت در غبارها گم شد

در ميان سوارها گم شد

 

فراز پنجم: بوي مدينه

 

زلف در زلف گيسويت زخمي‌ست

همه‌ي پيچش مويت زخمي‌ست

 

ناله ناله صداي بي رمقت

چشمه‌ي چشم کم سويت زخمي‌ست

 

در سجودي ميانه‌ي مقتل!

يا که محراب ابرويت زخمي‌ست

 

باز بوي مدينه مي‌آيد

نکند دست و بازويت زخمي‌ست

 

پهلوي تو، شکسته قامت من

آه انگار پهلويت زخمي‌ست

 

زخم هاي تنت همه کاري

بسکه از تو شده طرفداري

 

فراز ‌ٚٚٚٚٚششم: دشت يا کريم

 

راوي داغ تو نسيم شده

پيکرت دشت يا کريم شده

 

بيکران است وسعت قلبت

داغ هايت اگر عظيم شده

 

چيزي از پيکرت نمانده دگر

بسکه دلجويي از يتيم شده

 

همه با اسب هاي تازه نفس!

چقَدَر دشمنت رحيم شده!

 

اتفاقات تازه اي افتاد

نعل هم آمده سهيم شده

 

پيکرت گرچه ارباً اربا بود

چشم هايت هنوز هم وا بود

 

فراز ‌ٚٚٚٚٚهفتم: ضريح شکسته

 

از تن تو عجب ضريحي ساخت

مرکبي که به پيکرت مي تاخت

 

چه به روز تن تو آوردند

عمه هم پيکر تو را نشناخت

 

دست مرکب به پاي تو نرسيد

عاقبت نيزه اي تو را انداخت

 

دلش از کينه‌ي علي پر بود

آن که شمشير سوي تو افراخت

 

هر کسي بغض نهرواني داشت

به گل افشاني تنت پرداخت

 

آيه آيه شده تمام تنت

بوي يوسف دمد ز پيرهنت

یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت 11:20  توسط محمد علی صولی  | 

دو فدايي، دو تا ذبيح الله-دو طفل زینب(س)

روز اول چه خوب يادم هست

سهم من بي تو بيقراري بود

عيد من ديدن نگاه تو

دوري‌ات اوج سوگواري بود

 

بي تو جنت براي من دوزخ

روز روشن براي من شب بود

تا هميشه کنار تو بودن

همه‌ي آرزوي زينب بود

 

لحظه لحظه دلم گره مي‌خورد

به ضريح مجعّد مويت

دل من را به باد مي دادي

مي گشودي گره ز گيسويت

 

ولي اين روزها چه دلگير است

چقدر اين زمانه بد تا کرد

آنقدر بي کسي و غربت داشت

تا که ما را به کربلا آورد

 

کربلا کربلا پريشاني

غربت از چشم هات مي بارد

ندبه ندبه فراق و دلتنگي

از غروب نگات مي بارد

 

دست من خالي است اما باز

دو فدايي برايت آوردم

از منا تا منا دو حاجيِّ

کربلايي برايت آوردم

 

رد مکن هديه هاي خواهر را

گرچه ناقابلند، ناچيزند

سپر کوچکي مقابل تو

در هجوم کبود پائيزند

 

با ولاي تو پروريدمشان

درس آموز مکتبت هستند

عاشق جانفشاني اند آقا

پيشکش هاي زينبت هستند

 

هر دو با شور حيدري امروز

از تو إذن قتال مي خواهند

خون جعفر ميان رگ هاشان

اين دو عاشق، دو بال مي خواهند

 

گره از ابروان خورشيد و

گره از کار ماه وا مي شد

چشم هاي حسين راضي شد

نذر زينب دگر ادا مي شد

 

بين خيمه نشسته بود اما

در دلش اضطراب و ولوله بود

پرده‌ي خيمه را که بالا زد

دو گل و يک سپاه حرمله بود

 

دو فدايي، دو تا ذبيح الله

که به سوي مناي خون رفتند

در طواف سنان و سر نيزه

تا دل کربلاي خون رفتند

 

ديد از بين خيمه، جان هايش

دلشان را به آسمان دادند

سر سپردند در هواي حسين

چقَدَر عاشقانه جان دادند

 

دلش از درد و غم لبالب بود

شاهدش ديده هاي پر ابرش

بر دلش داغ دو جگر گوشه

عقل مبهوت مانده از صبرش

 

ديد پرپر شدند، اما باز

جز تب بندگي عشق نداشت

پاي از خيمه ها برون ننهاد

تاب شرمندگي عشق نداشت

 

اين همه جانفشاني و ايثار

خط اول ز شرح مطلب بود

کربلا ـ کوفه ، شام تا يثرب

سِرّي از معجزات زينب بود

یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آذر1389ساعت 15:52  توسط محمد علی صولی  | 

جای آن آتش افتاده به مویم دیدی ؟ -حضرت رقیه

دخترت بعد تو پیش چه کسی ناز کند ؟

او چگونه لب مجروح خودش باز کند؟

سعی  ِ بسیار کند تا سر تو بردارد

 با چه زجری سرت اندر بغل خود آرد

خاک و خون از دهن بسته ی تو باز کند

زیر لب شکوه  زدست همه اغاز کند

اشکش افتاد به رخ چهره ی زخمیش بسوخت

دیده ی بسته ی خود بر لب زخمیت بدوخت

راه دیدن چو ندارد لب تو دست کشید

زخم خود کرده فراموش جراحات تو دید

دید قاری ِ نوکِ نیزه لبش  پاره شده

جای چوبی به لبش دیده و بیچاره شده

  گفت کی بر لب تو چوب فرود آورده ؟

 قد از غم خم من را به سجود آورده؟

تار شد دیده من یا که تو خاکی شده ای

میهمان کنج تنور حرم کی شده ای ؟

خاک بر چهره ی تو از ره دور آمده ای

من بمیرم مگر ازکنج تنور آمده ای ؟

رد سنگی که به سر جای شده بوسیدم

تو مرا بخش اگر آب کمی نوشیدم

فکر کردم که رساندند به لعلت  آبی

که بدون تو نمودم لب خود  تر گاهی

 بعد تو ما هدف سنگ در اینجا شده ایم

ما که از داغ غم تو همگی تا شده ایم

باب بی سر شده ام  چهره و رویم دیدی؟

جای آن آتش افتاده به  مویم  دیدی ؟

جای دستی که نشسته به رخم میسوزد

عمه بر موی سفیدم نگهش میدوزد

بعد تو پاره ی نان پیش من انداخته اند

کوچه پس کوچه ی  این شهر مرا تاخته اند

فکر پای  ِ پر از آبله  ام را نکنند 

فکر سنگینی این سلسله ام را نکنند

سنگها بر سر ما از همه سو می آمد

از همه نغمه ی " عباس عمو ..!" می آمد

بعد تو حرمت اهل حرمت کم شده است

قامت خواهر غم دیده ی تو خم شده است

ماه ِ بر نیزه به هنگام خسوف آمده ای 

مثل خورشید که در حال کسوف آمده ی     

در دل طشت طلا پیش زمین گیر رسید 

یوسف نیزه نشین  از بر ِ تعبیررسید 

 خون لبهای پدر را به لبش پاک نمود

بوسه بر روی لبان ِ پر ِ از چاک نمود

کم کم افتاد دگر از نفس و چشمش بست

او به همراه پدر رفت وازآن سلسله رست

عمه را با همه غمهای خودش کرد رها

همسفر با پدرش رفت دگر پیش خدا .. !!

 

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-= وحید مصلحی

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت 16:4  توسط محمد علی صولی  | 

چه قَدَر گفتمت نخوان قرآن - حضرت رقیه

 

تا ببیند دوباره بابا را  

هی خودش را به  هر دری میزد

دزدکی سمت نیزه ای می رفت

به سر ِ روی نی  سری میزد

 

 

نیزه داران تمام خوابیدند  

در دل شب به روی نی خورشید

قامت نیزه پیش او خم شد

آخر او روی ِ ماه را  بوسید  

 

 

با سرش حرف میزند آرام

از نگاهش ستاره می بارد

با لبش بذر بوسه ها را بر  

لب و ابروی پاره  می کارد  

 

  

ماه ِ بر نیزه رفته ی امشب

بوی دود و تنور  را  داری  

زیر باران ِسنگ شهرِ شام 

 زخمی از یک عبور را داری  

 

 

چه قَدَر گفتمت نخوان قرآن

قلب  من تیر میکشد از درد

بعد تو غصه هات پیرم کرد

میکنم التماس که "برگرد"

 

 

بعد تو قسمت من و طفلان

آتش و سنگ و دود شد برگرد

شام و کوفه نبوده ای بابا ...

عمه دیگر کبود شد برگرد

  

 

بعد تو رفته اند از دستم

صورت و چشم و گوش و پاهایم

با همین پای آبله بسته

پا به پای تو راه می آیم

  

 

دیده ام من عروسک خود را

توی دستان دختری شامی

خنده میزد به بی کسی ِ من و  

پیشم انداخت پاره ی  نانی

  

 

لاله هایی که بر تنم دارم

خبر از تازیانه ها دارد

کوفه  شهریست  سنگ های زیاد

به سر ِ بام ِ خانه ها دارد

  

 

نیزه دارت رسید و دیدم که

با سرت رقص می کند در شام

خارجی هم خطابمان کردند

سنگمان میزدند با دشنام ..

 

 

سنگ ها سمت نیزه ی عباس

با چه حجمی روانه می کردند

زخم ِ چشم و شکاف ِ ابرو را

عده ای هم نشانه می کردند 

 

 

آن زمان که سر عمو افتاد

دست و پایم عجیب میلرزید

من سپر بر سر ِ عمو شدم و

این همه زخم سنگ می ارزید

 

  

آه بابای بی تنم امشب

توی موهات  می برم  دستی

خاک و خون را گرفتم از چشمت

توکه دل تنگ مادرت هستی

 

  

من که زهرا تر از همه بودم 

پیش من چشم  خاکی ات  وا کن

چه قَدَر من به مادرت رفتم

چشم تار مرا مداوا کن 

 

  

من دلم تنگ شد تو میفهمی

گریه های یتیم را بابا

میشود تا ببینم از لب تو

خنده های قدیم را بابا  ؟ 

شعر از وحید مصلحی

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت 15:44  توسط محمد علی صولی  | 

اين همان وعده گاه موعود است؟-ورودیه

دشت در دشت دلهره مي ريخت

هرم صحرا به آسمان مي رفت

کاروان در سکوت صحرا، گم

مرگ دنبال کاروان مي رفت

 

کاروان رفت تا دياري که

حزن و اندوه و داغ مي باريد

بوي دلتنگي و جدايي داشت

گريه گريه فراق مي باريد

 

همه جا بوي تشنگي دارد

بچه ها خواب آب مي بينند

هر طرف روي مي کنم آقا

چشم هايم سراب مي بينند

 

شوق و شور شهادت آقا جان

در نگاهت چقدر مشهود است

عرش معراج توست اين صحرا؟

اين همان وعده گاه موعود است؟

 

در نگاه پر از تلاطم تو

ندبه هايي غريب مي لرزد

مي روي تا به سمت آن گودال

دل زينب عجيب مي لرزد

 

بي مهابا غروب خواهد کرد

در همين خاک تيره ماه من

مي شود عاقبت همين گودال

قتلگاهت نه، قتلگاه من

 

اين زمين پر شده است از داغ ِ

لاله هايي که تشنه مي رويد

اين چه مهماني است کز هر سو

نيزه و تير و دشنه مي رويد

 

يک جهان ماتم و پريشاني

حاصل اشک و آه زينب بود

حرف هاي نگفته‌ي بسيار

در غروب نگاه زينب بود :

 

اگر امروز ماتمي دارم

در کنارم شکوه احساس است

اين طرف قاسم و علي اکبر

آن طرف شانه هاي عباس است

 

چه کنم در غروب عاشورا

که نه ياري نه همدمي دارم

دشت پر مي شود ز حرمله ها

نه پناهي نه محرمي دارم

 

در هجوم کبود بي رحمي

با پر يا کريم ها چه کنم؟

آتش و تازيانه مي بارد

تو بگو با يتيم ها چه کنم؟

 

گفت بابا «وديعةٌ مِنِّي»

بار غم را به دوش من مگذار

برو اما در اين غريبستان

خواهرت را به بي کسي مسپار

یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت 15:43  توسط محمد علی صولی  | 

این عاشق سرگشته حسین است حسین - ورودیه

یا رب چه نواست وز کجا می آید

کاین نغمه به گوش آشنا می آید

یا رب چه غبار دلنشینی است که باز

بر لوح دل از خاطره ها می آید

این کیست که از قصه پر غصه او

غمهای دگر به انتها می آید

این کیست که بر پرده دل چنگ زند

کز شور غمش دل به نوا می آید

این کیست که از شتاب چرخ عمرش

گرد غم و طوفان عزا می آید

این کیست که از شعار آزادی او

بر گوش مجاهدان ندا می آید

این کیست که که هر کس شنود نامش را

با چشم تر و نوحه سرا می آید

این کیست که هر جا گذرد همچو بهار

بوی گل سرخ از فضا می آید

این کیست که حج خویش ناکرده تمام

لبیک به لب به نینوا می آید

خون در دل عاشقان حق می جوشد

یا لاله عذار حق نما می آید

از شهر نبی مسافری سرگردان

با قافله اش به کربلا می آید

این عاشق سرگشته حسین است حسین

کاینجا به مشیت خدا می آید

این ذبح عظیم است که از بیت خدا

با جمله عزیزان به منا می آید

اکبر به شتاب از پی ثار ا...

با قلب حسین پا به پا می آید

قاسم که درین سفر بجای حسن است

آید به نظر که مجتبی می آید

عباس به پاس محمل خواهر خویش

چون سایه زینب زقفا می آید

گر جنگ و ستیز است خدایا در پیش

پس دختر زهرا به کجا می آید

کس نیست حسانا که بپرسد ز رباب

با اصغر شش ماهه چرا می آید

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت 8:35  توسط محمد علی صولی  | 

در اینجا فقط مردشان یک زن است-حضرت مسلم

کسانی که دم از کمک می زنند

به زخمی که داری نمک میزنند

من ایمان ندارم به این عده ای

که در خانه ها نی لبک می زنند

در اینجا فقط مردشان یک زن است

بقیه تماما کلک می زنند

قدیمی ست این کینه هاشان هنوز

به هر خانه حرف فدک می زنند

ز پیغام خود نادمم بازگرد

فلک را در اینجا فلک میزنند

سه شعبه نه تنها به چشم عقاب

که بر حنجر شاپرک می زنند

عیار طلای تمام تو را

در این جا به خنجر محک می زنند

سفال لبت را در این سرزمین

به تشنه لبی ات ترک می زنند

میاور فرشته به همراه خود

که آتش به بال ملک می زنند

میا کوفه اینجا کسی مرد نیست

که طفل تو را هم کتک می زنند

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر1389ساعت 10:30  توسط محمد علی صولی  | 

چرا که هست رضای خدا رضای حسین

روایت است که رحمت کند خدای حسین

هر آن کسی که کند گریه در عزای حسین

روایت است که نفسهاش مثل تسبیح است

دل گرفته و مهموم غصه های حسین

روایت است که آیاتی از کتاب الله

فقط برای حسین است و ماجرای حسین

روایت است زیارت کند خدایش را

کسی که رفت زیارت به کربلای حسین

روایت است بگیری عنان اشک از چشم

مگر زبیم خدا و مگر برای حسین

روایت است که یاری کننده زهراست

کسی که گریه نموده است در رثای حسین

روایت است که این اشک را نگه دارد

برای روز مبادایمان خدای حسین

ببار چشم و خودت را نشان بده امشب

چرا که هست رضای خدا رضای حسین

بگیر مجلس روضه بریز آب روان

که مرهم است به هر زخم سید عطشان

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر1389ساعت 9:48  توسط محمد علی صولی  | 

مـردم بسـاط گـریـه و مـاتـم بیـاوریـد

وقتش شده که بیرق و پرچم بیاورید

 

مــردم کتـیبه هـای حـسـینیـّه نـزد کیـسـت؟

«باز این چه شورش است که...عالم» بیاورید

 

خواهید از خدا که در این شصت روز عمر

در بـیـن روضــه هــا نـکـنــد کـم بـیـاوریـد

 

این اشک ها برای حسینی شدن کم است

صـد چـشـمه چـشـم، کوثـر و زمـزم بیـاوریـد

 

هنگام روضه خواندن ذاکر درون ذهن

تصـویــر قـتلــگـاه مــجـسّـم بیــاوریـد

 

هر سینه نیست قبر حسین و مطاف او

در هـیـئـت غـمـش دل مَـحـرم بـیــاوریـد

 

«فَلتُلطَمُ الخُدود و تُشَقُّ الجُیوب»۱ را

بـر گـونه ها و سـینه فـراهـم بـیـاوریـد

 

رخت سپید کنده و در گنجه افکنید

پـیـراهــن ســیـاه مـحـرّم بـیــاوریـد

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر1389ساعت 5:14  توسط محمد علی صولی  | 

مسلم بن عقیل(ع)

کوچه گرد ِغریب میداند

بی کسی در غروب یعنی چه !

عابر ِ شهر ِ کوفه می فهمد

بارش ِ سنگ و چوب یعنی چه !

 

صف به صف نیت ِ جماعت را  

بر نماز ِ امام می بستند

همه رفتند و بعد از آن هم

در به رویش تمام می بستند

 

در حکومت نظامی ِ کوفه

غیر ِ" طوعه" کسی پناهش نیست

همه در را به روی او بستند 

راستی او مگر گناهش چیست ؟؟

 

ساعتی بعد مردم ِ کوفه

روی دارالعماره اش دیدند

 همه معنای بی کسی را از

 لب و ابروی  ِ پاره  فهمیدند  *

 

داد  میزد:  "حسین"  آقا جان!!

راه  ِخود کج نما کنون برگرد 

تا نبیند به کربلا زینب  

پیکرت رابه خاک وخون برگرد ….

 

 دست من بشکند ولی  دستت

بهر  ِ انگشتری بریده مباد

سر ِمن از قفا جدا بشود

حنجرت  از قفا دریده مباد

 

کاش میشد به جای طفلانت

کودکانم بریده سر گردند

جان زهرا میاور آنها را

دختران را بگو که بر گردند

 

دختران را نیاور اینجا چون

دست ِ مردان کوفه سنگین است

وای از آن ساعتی که معجر از

غارت  ِگوشواره رنگین است

 

یاس های قشنگ ِ باغت را

رنگ ِ پاییز می کنند اینجا

نعل نو میزنند بر اسبان  

تیغ  ِ خود تیز می کنند اینجا

 

نیزه ها را بلند تر زده اند

مردمانی پلید و بی احساس

حک شده زیر ِ نیزه ها : " اینهاست!

از برای نبرد ِ با عباس ..."

 

پیرزن ها برای کودک ها

قصه ی سنگ و چوب میگویند

" روی نیزه اگر که سر دیدی

سنگ بر او بکوب "  میگویند 

 

می دهد یاد بر کمانداران

حرمله فن ِ تیر اندازی

فکر ِ پنهان نمودن و چاره

بر سفیدی ِ آن گلو سازی ؟

 

کوفه مشغول ِ اسلحه سازی ست

فکر مردم تمامشان جنگ است

از سر ِ دار ِِ کوفه می بینم

بر سر بام  ِخانه ها سنگ است

 

تشنه ات میکشند بر لب ِ آب

 گو به سقا که مشک بر دارد

طفلکی پا برهنه مگذاری

خار ِ صحرایشان خطر دارد

 

 آخرین حرفهای مسلم بود:

ای که از کوفیان خبر داری!!

جان ِ زهرا برای  دخترها

روسری ِ اضافه برداری !!

 

پیکرش روی خاک و طفلانش

کوچه کوچه پی اش دوان بودند

از گزند ِ نگاه ِحارث هم

تا پدر بود در امان بودند

 

مثل مولا سه روز مانده به خاک

پیکر بی سرش  نشد عریان

مثل مولا که پیکرش اما

نشده پایمال ِ از اسبان

 

رسم دلدادگی به معشوق است

عاشقان رنگ ِ یار میگیرند

در همان لحظه های آخر هم 

نام او روی دار میگیریند 

وحید مصلحی

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آبان1389ساعت 0:12  توسط محمد علی صولی  | 

هنگامي که از امام سجاد (ع) سؤال کردند در اين سفر کجا از همه بيشتر

به شما سخت گذشت،امام فرمودند : الشام ، الشام ، الشام.

(سوگنامه آل محمد، ص408؛ ناسخ التواريخ، ص304)

 

ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام
تا ياد غربت مي‌کند: الشام الشام

منزل به منزل درد و داغ و بي کسي را
يک جا روايت مي‌کند: الشام الشام

موي سپيد و چهره اي در هم شکسته
از چه حکايت مي‌کند: الشام الشام

هر روز با اندوه و آه و بي شکيبي
ياد اسارت مي‌کند: الشام الشام

در اين ديار پُر بلا هر کس به نوعي
عرض ارادت مي‌کند: الشام الشام

يک شهر چشم خيره وقت هر عبوري
ابراز غيرت مي‌کند: الشام الشام

هر سنگ با پيشاني مجروح خورشيد
تجديد بيعت مي‌کند: الشام الشام

قرآن پرپر روي نيزه غربتت را
هر دم تلاوت مي‌کند: الشام الشام

قلب تو را يک مرد رومي با نگاهش
بي صبر و طاقت مي‌کند: الشام الشام

هر جا که دارد خوف از جان تو، عمه
خود را فدايت مي‌کند: الشام الشام

جان مي دهي وقتي به لبهايي مقدس
چوبي جسارت مي‌کند: الشام الشام

کنج تنوري حنجري آتش گرفته
ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام

*****************************

در کوچه ها آنقدر غریبی که گمانم

غربت شکایت می کند: الشام الشام

*****************************

کاروان دل(یوسف رحیمی)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 دی1388ساعت 0:21  توسط محمد علی صولی  | 

شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت

بار غربت را كسي از روي دوشش بر نداشت

 

در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسي

عابر دلخسته جز نتهائيش ياور نداشت

 

بامهاي خانه هاي مردم بيعت فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت

 

مي چكيد از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگي

نخل هاشان ميوه اي جز نيزه و خنجر نداشت

 

سنگها كمتر به پيشاني او پا مي زدند

نسبتي نزديك اگر با حضرت حيدر نداشت

 

روي گلگون و لبي پر خون و چشماني كبود

سرنوشتي بين نامردان از اين بهتر نداشت

 

سر سپردن در مسير سربلندي سيره اش

جز شهادت آرزوي ديگري در سر نداشت

 

ï

 

دخترش با ديدن بازارهاي كوفه گفت

خوب شد باباي من در دست انگشتر نداشت


                    كاروان دل(يوسف رحيمي)

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 14:54  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت مسلم(ع)

چون میسر نشود فرصت دیار شما

ما که رفتیم خداوند نگهدار شما

نامتان روی علم بود و زدستم افتاد

کاش برداردش از خاک علمدار شما

جرم عشق است که یاد چنین بسته مرا

او ندانست که مائیم گرفتار شما

خسته بودم اگرم دست به دیواری رفت

ورنه تکیه نکنم جز سر دیوار شما

دیده پنجره بسته است به دیدار بهار

دام پاییز کمین کرده به گلزار شما

باد هم از نفس افتاده و یاری نکند

شرح حالی دهد از پیک سر دار شما

جان آقا نکند تشنه بیایی اینجا

آب هم نیست در این شهر طرفدار شما

پشت هر بام کمین کرده کسی منتظر است

سنگها دیده به راهند به دیدار شما

آخرین جمله دلداده تان خواهشی است

باز گردید خداوند نگهدار شما

                                محمد عظیمی

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 6:54  توسط محمد علی صولی  | 

یادگار حسنم نسل بتولم

یادگار حسنم نسل بتولم
جان زهرا ای عمو بنما قبولم
دلت آمد که بمانم تنها
که دوباره بشوم بی بابا
دلت آمد ز علی دور شوم
یا که شرمنده شوم از زهرا
ای عمو آخرین کشته عشق تو منم
ای عمو طفل یتیم حسنم
ای عمو تیغ دو دم دست من است
پاسداری حرم دست من است
غم مخور شاه که لشکر باقیست
بعد عباس علم دست من است
رد مکن سائل خود را ز درت
دست ناقابل من شد سپرت
یادگار حسنم نسل بتولم
جان زهرا ای عمو بنما قبولم
زیر یک کوه بلا پنهانی
ز چه روی اشهد خود می خوانی؟
اذن جانبازی من امضا کن
تو نه آنی که یتیمان رانی
حضرت عشق پرستوی توام
طالب طلعت دلجوی توام
یادگار حسنم نسل بتولم
جان زهرا ای عمو بنما قبولم
قتلگه لاله پرپر خواهد
قتلگه نور ز حیدر خواهد
قتلگه ناله مادر خواهد
قتلگه تیغ جفا سر خواهد
این منم پرتو آیینه ی تو
سر من می رود از سینه ی تو
دل من سوخته کرب و بلا
خون من رشته ای از خون خدا

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 21:39  توسط عبدالحسین  | 

محرم شد بیا دیوانه گردیم

محرم شد بیا دیوانه گردیم
بسوزیم از غم و غمخانه گردیم
هر کجا شمع رخسار حسینه
گرد شمع رخش پروانه گردیم
اباالفضل علی دل می رباید
فدای آن دلبر جانانه گردیم
به پیمانی که با جانانه داریم
بیا تا سرخوش از پیمانه گردیم
حسین بن علی می می فروشد
خریدار می و میخانه گردیم
خدا داند که هوشیاری گناهه
ز چشم مست یار مستانه گردیم
رقیه جان و جانان حسین است
بیا تا فدای آن دردانه گردیم
یتیمی گوشه ویرانه خفته
بیا تا در غمش ویرانه گردیم
خدا می دونه یار من حسینه
 همه دار و ندار من حسینه
دو عالم فانی و باقی حسینه
می و میخانه و ساقی حسینه
تا ابد مست و مدهوش حسینم
فخرم این بس سیه پوش حسینم
اسیر چشم و ابروی حسینم
چنان خس بر لب جوی حسینم
سر و کار دل من با حسینه
 حیاتم گفتن یک یا حسینه

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 20:18  توسط عبدالحسین  | 

محرم شد بیا دیوانه گردیم

محرم شد بیا دیوانه گردیم
بسوزیم از غم و غمخانه گردیم
هر کجا شمع رخسار حسینه
گرد شمع رخش پروانه گردیم
اباالفضل علی دل می رباید
فدای آن دلبر جانانه گردیم
به پیمانی که با جانانه داریم
بیا تا سرخوش از پیمانه گردیم
حسین بن علی می می فروشد
خریدار می و میخانه گردیم
خدا داند که هوشیاری گناهه
ز چشم مست یار مستانه گردیم
رقیه جان و جانان حسین است
بیا تا فدای آن دردانه گردیم
یتیمی گوشه ویرانه خفته
بیا تا در غمش ویرانه گردیم
خدا می دونه یار من حسینه
 همه دار و ندار من حسینه
دو عالم فانی و باقی حسینه
می و میخانه و ساقی حسینه
تا ابد مست و مدهوش حسینم
فخرم این بس سیه پوش حسینم
اسیر چشم و ابروی حسینم
چنان خس بر لب جوی حسینم
سر و کار دل من با حسینه
 حیاتم گفتن یک یا حسینه

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 20:18  توسط عبدالحسین  | 

الحمدالله ذکر لب من نام حسینه

الحمدالله ذکر لب من یا حسینه
الحمدالله این دل توی بین الحرمینه

عشق تو خدا روز اول تو گل من دمیده
عالم و فقط حق عشق تو حسین آفریده

ذرات جهان همه دیوانه و مستانه تو
کعبه هم آقا واسه تو پیرهن مشکی پوشیده

بی معرفته هرکی این حقیقت و باور نکرده
که چرخ جهان با یک نیم نگاه اصغرت می گرده

از ماتم تو تار و پود دل زارم همه سوخته
رخت عزاتو حضرت زهرا برا نوکرا  دوخته

من معتقدم تا قیامت کل یوم عاشوراست
تا ابد آقا عزادار غم تو حضرت زهراست

من چی بگم از جلوه های پاینده عباس
حتی تو شدی روز عاشورا پناهنده عباس

هر کسی آقا توی دنیا بخدا دلبری داره
نذر زندگیشو به پای عشق دلبرش می گذاره

من هم یاحسین شدم آواره عشق و مرامت
از دامن تو دل من یک لحظه دست بر نمی داره

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 19:33  توسط عبدالحسین  | 

سعید بیابانکی ......

باز این چه شورش است مگر محشر آمده
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده

 آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی

این آفتاب از افقی دیگر آمده

چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست 

این شاه کم سپاه که بی لشکر آمده

یاران نظر کنید به پهلو گرفتنش

این کشتی نجات که بی لنگر آمده

 "شاعر شکست خورده ی توفان واژه هاست "

یا این غزل بهانه ی چشم تر آمده ؟

 بانگ فیاسیوف خذینی است بر لبش 

خنجر فروگذاشته با حنجر آمده

 آورده با خودش همه از کوچک و بزرگ

اصغر بغل گرفته و با اکبر آمده

 ای تشنگان سوخته لب تشنگی بس است 

سر برکنید ساقی آب آور آمده 

این ساقی علم به کف بی بدیل کیست ؟

عطشان در آب رفته و عطشان تر آمده

 این ساقی رشید که در بزم می کشان 

بی دست و بی پیاله و بی ساغر آمده

 آتش به خیمه های دل عاشقان زده 

این آتشی که رفته و خاکستر آمده

 آبی نمانده روزه بگیرید نخل ها 

نخل امید رفته ولی بی سر آمده

جای شریف بوسه ی پیغمبر خداست 

این نیزه ای که از همه بالاتر آمده

 آن سر که تا همیشه سر از آفتاب بود 

امشب به خون نشسته به تشت زر آمده

 ای دست پر سخاوت روشن گشوده شو

در یوزه ای به نیت انگشتر آمده

 بوی بهشت دارد و همواره زنده است 

این باغ گل به چشمت اگر پرپر آمده

 بگذار تا دمی به جمالت نظر کنم

هفتاد و دومین گل از خون بر آمده 

 لب واکن از هم ای تن بی سر حسین من !

حرفی به لب بیار ببین خواهر آمده ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 7:12  توسط عبدالحسین  | 

شعر وحشی بافقی ...

روزیست اینکه حادثه کوس بلازده‌ست 

کوس بلا به معرکه‌ی کربلا زده‌ست  
روزیست اینکه دست ستم ، تیشه جفا 
بر پای گلبن چمن مصطفا زده‌ست  
روزیست اینکه بسته تتق آه اهل بیت 
چتر سیاه بر سر آل عبا زده‌ست  
روزیست اینکه خشک شد از تاب تشنگی  
آن چشمه‌ای که خنده بر آب بقا زده‌ست  
روزیست اینکه کشته‌ی بیداد کربلا  
زانوی داد در حرم کبریا زده‌ست  
امروز آن عزاست که چرخ کبود پوش  
بر نیل جامه خاصه پی این عزا زده‌ست  
امروز ماتمی‌ست که زهرا گشاده موی 
بر سر زده ز حسرت و واحسرتا زده‌ست  
یعنی محرم آمد و روز ندامت است
روز ندامت چه ، که روز قیامت است  

روح القدس که پیش لسان فرشته‌هاست 
از پیروان مرثیه خوانان کربلاست  
این ماتم بزرگ نگنجد در این جهان
آری در آن جهان دگر تیر این عزاست  
کرده سیاه حله نور این عزای کیست 
خیرالنسا که مردمک چشم مصطفاست  
بنگر به نور چشم پیمبر چه می‌کنند  
این چشم کوفیان چه بلا چشم بی‌حیاست  
یاقوت تشنگی شکند از چه گشت خشک 
آن لب که یک ترشح از او چشمه‌ی بقاست  
بلبل اگر ز واقعه کربلا نگفت  
گل را چه واقعست که پیراهنش قباست  
از پا فتاده است درخت سعادتی  
کزبوستان دهر چو او گلبنی نخاست  
شاخ گلی شکست ز بستان مصطفا  
کز رنگ و بو فتاد گلستان مصطفا  

ای کوفیان چه شد سخن بیعت حسین  
و آن نامه‌ها و آرزوی خدمت حسین  
ای قوم بی‌حیا چه شد آن شوق و اشتیاق  
آن جد و هد درطلب حضرت حسین  
از نامه‌های شوم شما مسلم عقیل  
با خویش کرد خوش الم فرقت حسین  
با خود هزار گونه مشقت قرار داد  
اول یکی جدا شدن از صحبت حسین  
او را به دست اهل مشقت گذاشتید  
کو حرمت پیمبر و کو حرمت حسین  
ای وای بر شما و به محرومی شما  
افتد چو کار با نظر رحمت حسین  
دیوان حشر چون شود و آورد بتول  
پر خون به پای عرش خدا کسوت حسین  
حالی شود که پرده ز قهر خدا فتد  
و ز بیم لرزه بر بدن انبیا فتد  

یا حضرت رسول حسین تو مضطر است  
وی یک تن است و روی زمین پر ز لشکر است  
یا حضرت رسول ببین بر حسین خویش  
کز هر طرف که می‌نگرد تیغ و خنجر است  
یا حضرت رسول ، میان مخالفان  
بر خاک و خون فتاده ز پشت تکاور است  
یا مرتضا ، حسین تو از ضرب دشمنان  
بنگر که چون حسین تو بی‌یار و یاور است  
هیهات تو کجایی و کو ذوالفقار تو  
امروز دست و ضربت تو سخت درخور است  
یا حضرت حسن ز جفای ستمگران  
جان بر لب برادر با جان برابر است  
ای فاطمه یتیم تو خفته‌ست و بر سرش  
نی مادر است و نی پدر و نی برادر است  
زین العباد ماند و کسش همنفس نماند  
در خیمه غیر پردگیان هیچ کس نماند  

یاری نماند و کار ازین و از آن گذشت  
آه مخدرات حرم ز آسمان گذشت  
واحسرتای تعزیه داران اهل بیت  
نی از مکان گذشت که از لامکان گذشت  
دست ستم قوی شد و بازوی کین گشاد  
تیغ آنچنان براند که از استخوان گذشت  
یا شاه انس و جان تویی آن کز برای تو  
از سد هزار جان و جهان می‌توان گذشت  
ای من شهید رشک کسی کز وفای تو  
بنهاد پای بر سر جان وز جهان گذشت  
جانها فدای حر شهید و عقیده‌اش  
که آزاده وار از سر جان در جهان گذشت  
آنرا که رفت و سر به ره به ذوالجناح باخت  
این پای مزد بس که به سوی جنان گذشت  
وحشی کسی چه دغدغه دارد ز حشر و نشر  
کش روز نشر با شهدا می‌کنند حشر
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 6:55  توسط عبدالحسین  | 

واحد حضرت رقیه

 سبک: ارباب خوبم کرب وبلات وعشقه........

شام غم من گویا به سر رسیده

شادم که بابایم از سفر رسیده

چرا چنین بی بدنی بابا بابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا

از اشک چشمکم خرابه شد چراغان

عمه بیا که  از  ره  رسیده    مهمان

با یاد رویش امشب شدم هوایی

با  ناله  گفتم  بابای  من  کجایی

بگو تو با من سخنی بابابابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا

بابای  خوبم  تو  راه  کوفه  تا  شام

به قد یک عمر شنیدم طعن ودشنام

بابای خوبم  دلم  برا  تو  تنگه

زخم سر تو جای جفای سنگه  

لاله خونین دهنی بابابابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا

هر جا که بر لب اسم تو رو میبردم

از دشمن   تو   من  تازیانه  خوردم 

دارم چو زهرا در جسم خود نشانه

یاس کبودم از جور تازیانه 

دانم که غرق مخنی بابابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا     

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 2:40  توسط عبدالحسین  | 

راهی کرب و بلایم...

ما غم ومهر حسین از ابتدا داریم

در دل خود آرزوی کربلا داریم

فتاده امشب در     سرم هوای او       دلم شده مهمان     کربلای او

غریب آقام آقام

عاقبت از مادرش  تذکره می گیرم

یا که توی حسرت شیش گوشه میمیرم

به راه عشق او      گذشته ار جانیم        سینه زنای هیات       محبانیم(۱)

بر مشامم میرسد دوباره بوی یاس

زنده شد در خاطرم زیارت عباس

حریم عشق او      بهشت رو خاکه     براغم عباس     هردلی صد چاکه

غریب آقام آقام

حرمش رو میبینم  شبا میون خواب

یاد اون ساعت به خیر تو حرم ارباب

دلم هوایی شد      دوباره با یادش      یه عمریه هستم    غلام  در گاهش

غریب آقام آقام

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 2:38  توسط عبدالحسین  | 

باورت نیست...

باورت نیست اخا رفتی و بیتاب شدم

 شمع سان از غم هجر رخ تو آب شدم
باورت نیست اخا بدتوبیچاره شدم
بعدت ای مونس جان زینب آواره شدم
قدر تاریخ به من ظلم وجسارت گشته
خواهر تو هدف تیر حقارت گشته
باورت نیست ولی دست مراهم بستند
حرمت خواهر غمدیده تو بشکستند
باورت نیست ولی دین من انکار شده
آسمان پیش دوچشمان ترم تارشده
باورت نیست منو کوچه وبازار کجا
دختر فاطمه ومجلس اغیار کجا
یا اخا رفتی و بی پشت وپناهم کردی
مردم آن لحظه که از نیزه نگاهم کردی
غیرت اله تو رامحو تماشا شده ام
سرو بودم زغمت جان اخا تا شده ام
کاش عباس به نیزه بنهد چشم به هم
زینب وسلسله و همرهی نامحرم
هرکجا نام تو بردم پاسخم دشنام است
چشم در راه من وتو کوچه های شام است

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 2:34  توسط عبدالحسین  | 

سر نیزه های کوفی عجب آب دیده اند

ز بس که نیزه نشسته به جسم پرپر تو

ورق ورق شده در قتلگاه دفتر تو

چقدر نیزه شکسته کنارت افتاده

چقدر تیر فرو رفته بین پیکر تو

هنوز از گلویت خون تازه می آید

هنوز  بر سر نی جاری است کوثر تو

سر شکسته عباس آب آور را

نشانده اند سر نیزه ای برابر تو

چقدر لطمه زده روی گونه اش امروز

نمانده سوی نگاهی به چشم خواهر تو

زدند بر رخ ماه تو هیجده ضربه

که نیست نقطه سالم به صورت و سر تو

غروب گوشه گودال روضه می خواند

برای این همه زخم تن تو مادر تو

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=محمد رضا شمس

این اسبها که روی تن تو دویده اند

طرحی جدید از بدنت آفریده اند

ای عطر سیب سرخ ، تمامی قافله

از روی نیزه رایحه ات را شنیده اند

ساعات عصر ابر سیاه براده ها

از هم تمام پیکرتان را بریده اند

تنگ غروب در پی هفده سر دگر

عکس  تو ا به صفحه نیزه کشیده اند

در زیر آفتاب همه برق می زنند

سر نیزه های کوفی عجب آب دیده اند

=-=-=-=-==-=-=-=-=- محمد رضا شمس

کلاف و یوسفم را هر دو در بازار گم کردم

گل زهرائی ام را من در این گلزار گم کردم

بر آن بودم دل شیدا کنم در گیسویش پیدا

خدایا با چه کس گویم دل و دلدار گم کردم

اناالحق گوی می گردم به دنبال خم زلفش

سیه روزی تماشا کن طناب دار گم کردم

چه پیش آمد که در گودال زیر نیزه ها امروز

گلم را در زمان واپسین دیدار گم کردم

بگو یارا چرا صحرا ز عطر یاس لبریز است

همان یاسی که من بین در و دیوار گم کردم

بیا مادر که هم دردیم یادم هست می گفتی

که راه خانه را در کوچه چندین بار گم کردم

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=سید جعفر فاطمیان منش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 17:29  توسط محمد علی صولی  | 

یا ابالفضل العباس(ع)

تا تو بودي خيمه ها آرام بود

دشمنم در كربلا نا كام بود

تا تو بودي من پناهي داشتم

با وجود تو سپاهي داشتم

تا تو بودي خيمه ها پاينده بود

اصغر شش ماهه من زنده بود

تا توبودي خيمه ها غارت نشد

بعد تو كس حافظ يارت نشد

تا تو بودي چه ره ها نيلي نبود

دستها آماده سيلي نبود

تا تو بودي دست زينب باز بود

بودنت بهر حرم اعجاز بود

تا كه مشكت پاره  و بي آب

دشمن بر كينه ات شاداب شد

=-=-=-=-=-=-=-=

بیا که بار امانت بمنزل افتاده

بیا که کشتیت ای نوح در گل افتاده

زراه لطف قدم نه دمی ببالینم

که سخت کار من اینجا به مشگل افتاده

زشوق اینکه رسد موجی از محبت تو

دلم چوگوهر خونین بسا حل افتاده

بدآنطریق که جان میدمند بر ابدان

محبت تو پریروی در دل افتاده

به مجلسم چونهی پا بهوش باش ایگل

که مست نرگس چشمت به محفل افتاده

به ناب خرمن زلفت دلم گرفته مکان

خبر دهید که آتش به حاصل افتاده

به چشم منتظرم تبر خورده صد افسوس

برای دیدنت این خار  حائل افتاده

چنانکه پای درختان حسان ثمر ریزد

دو دست پور علی در مقابل افتاده

                                                    حسان

=-=-=-=-=-=-=-

به عرصه كربلا كفر چو طغيان گرفت

ظلم جهانگير گشت نقطه ايمان گرفت

 

گلبن گلزار دين خزان شد از باد كين

خار ستم سر به سر دامن بستان گرفت

 

بلبل دستانسرا رو به هزيمت نهاد

زاغ سيه روزگاه طرف گلستان گرفت

 

فغان لب تشنگان گذشت از كهكشان

حضرت عباس را سكينه دامن گرفت

 

گفت تو سقاى آب ما همه در پيچ و تاب !

نتوان يك جرعه آب ز بهر طفلان گرفت ؟!

 

عباس با حال زار كشيدش اندر كنار

غبار غم از رخ آن گل پژمان گرفت

 

وعده آب روان داد به آن خسته جان

اذن كه تا آرد آب از شه عطشان گرفت

 

گفت كه اى نور عين نو گل باغ حسين

به نرخ گيرم آب اگر كه بتوان گرفت

 

به ديده اشگبار گشت به مركب سوار

مشك تهى آب را به دوش ز احسان گرفت

 

تيغ مشعشع كشيد زهره عدوان دريد

پهلوى كردان شكافت عرصه ميدان گرفت

 

راه فرار از نبرد بست به بهمن ز فن

تيغ گران از كف رستم دستان گرفت

 

از تف تيغش فتاد لرزه بر اندام خصم

خال خدنگش هدف چهره كيوان گرفت

 

از دم تيغش يكى روى به دوزخ نمود

ز آتش قهرش يكى جان بخ نيران گرفت

 

ز الحذر و الحذر به گوش فلك گشت كر

زالفرار الفرار سينه گردون گرفت

 

در ظلمات سيه سد سكندر شكست

بار دگر همچو خضر چشمه حيوان گرفت

 

ديد كه آب فرات موج زنان مى رود

چشمه چشمش ز اشك صورت عمان گرفت

 

گفت الا اى فرات چشمه آب حيات

كناره كى تا كنون كسى ز مهمان گرفت ؟!

 

ما زعطش در تعب ، تو مى روى خشك لب

مشك پر از آب كرد به كف و سر و جان گرفت

 

تير به چشمش زدند سينه سپر ساخت او

دست ز جسمش فتاد مشك به دندان گرفت

 

تير زدندش به مشك دست ز هستى كشيد

ريخت چو آبش به خاك سر به گريبان گرفت

 

گفت كه اى بينوا مى روى اندر كجا؟

چون ز تو در خيمه ها سكينه پيمان گرفت

 

ز ضرب تيغ و سنان گشت تنش غرقه خون

به خاك ، از زين ، مكان آن مه تابان گرفت

 

ناله «ادرك اخا» رسيد در خيمه ها

غبار غم دامن شاه شهيدان گرفت

 

رخت به ميدان كشيد جامه طاقت دريد

بر سر نعشش رسيد سرش به دامن گرفت

 

ديد تنش غرق خون ماه رخش لاله گون

خون زد و چشم ترس به چشم گريان گرفت

 

گفت علمدار من ، مونس و غمخوار من

گشتى عمر ترا ورطه طوفان گرفت ؟!

 

خيز كه در خيمه ها سكينه با اشك و آه

كنون دامن زينب نالان گرفت

 

=-=-=-=-=--=

چونكه نوبت بر بنى هاشم رسيد

ساخت ساز جنگ عباس رشيد

 

محرم سر و علمدار حسين

در وفادارى علم در نشاتين

 

در صباحت ، ثالث خورشيد و ماه

روز خصم از بيم ان چون شب سياه

 

در شجاعت يادگار مرتضى

داده بر حكم قضا دست رض

 

خواست در جنگ عدو رخصت ز شاه

گفت شاهش كاى علمدار سپاه

 

چون علم گردد نگون در كار زار

كار لشگر بايد از وى انفطار

 

گفت تنگ است اى شه خوبان دلم

زندگى باشد از اين پس مشكلم

 

زين قفس برهان من دلگير ر

تابه كى زنجير بايد شير را؟!

 

گفت شه چون نيست زين كارت گزير

اين ز پا افتادگان را دست گير!

 

جنگ و كين بگذار و آبى كن طلب

بهر اين افسردگان خشك لب

 

گفت : سمعا اى امير انس و جان

گر چه باشد قطره آبى به جان

 

شد به سوى آب تازان با شتاب

زد سمند باد پيما را در آب

 

بى محابا جرعه اى در كف گرفت

چون به خويش آمد دمى گرفت اى شگفت

 

تشنه لب در خيمه سبط مصطفى

آب نوشم ؟! من زهى شرط وف

 

زاده شير خدا با مشك آب

خشك لب از آب زد بيرون ركاب

 

يا نفس ، من بعد الحسين هونى !

و بعده لا كنت اءن تكونى !

 

هذا الحسين وارد المنون

و تشربين بارد المعين ؟!

 

هيهات ! ما هذا فعال دينى

و لا فعال صادق اليقين

 

آمد به يادش از لب خشك برادرش

شد غيرت فرات دو چشم ز خون ترش

 

گفتا نخورده آب گلستان حيدرى

دارى تو ميل آب ؟ كجا شد برادرى ؟!

 

تشنه است آن نو گل باغ فتوت است

لب تر مكن ز آب كه دور از مروت است

 

پر كرد مشك و پس كفى از آب بر گرفت

مى خواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار

 

آمد به يادش از جگر تشنه حسين عليه السلام

چون اشك خويش ريخت ز كف آب خوشگوار

 

شد با لبان تشنه ز آب روان بيرون

دل پر ز جوش و مشك به دوش آن بزرگوار

 

كردند جمله حمله بر آن شبل مرتضى

يك شير در ميانه گرگان بى شمار!

 

يك تن كسى نديده چندين هزار تير

يك گل كسى نديده چندين هزار خار!

 

والله ان قطعتم يمينى

انى احامى اءبدا عن دينى

 

و عن امام صادق اليقين

نجل النبى الطاهر الاءمين

 

بنى صدق جائنان بالدين

مصدقا بالواحد الاءمين

 

چو دست راست جداشد ز پيكر عباس

گريست عرش به حال برادر عباس

 

شكست پشت رسول از شكسته بازويش و

خميد قد على چون هلال ابرويش

 

جهان به ديده مظلوم كربلا شب شد

سپهر گفت اسيرى نصيب زينب شد

 

يا نفس لا تخشى من الكفار

و اءبشرى برحمة الجبار

 

مع البنى سيد المختار

مع جملة السادات و الاءطهار

 

قد قطعوا ببغيهم يسارى

فاءصلهم يا رب حر النار

 

الا اى پيك معراج سعادت

هماى رفرف اوج سعادت

 

كنون كز دست من افتاده شمشير

ز هر سو بسته بر من راه تدبير

 

شتابى كن كه وقت همت توست

گذشت از من ، زمان خدمت توست

 

خلاصم كن از اين انبوه لشگر

رسانم از وفا نزد برادر

 

سكينه منتظر از بهر آب است

ز سوز تشنگى بى صبر و تاب است

 

و باءن الاءنكسار فى جبينه

فانكدب الجبال من حنينه

 

كافل اءهله و ساقى صبيته

و حامل اللواء بعالى همته

 

و كيف لا و هو جمال بهجته

و فى محياه سرور مهجته

 

امام حسين عليه السلام بر بالين برادر

اى كشته راه داور من

 

اى پشت و پناه لشگر من

اى نور دو ديده تر من

 

عباس جوان ، برادر من

برخيز كه من غريب و زارم

 

بى مونس و يار غمگسارم

برخيز گذر به خيمه ها كن

 

غمخوارى آل مصطفى كن

بر وعده خويشتن وفا كن

 

عباس جوان ، برادر من

ديدى كه فلك به ما چه ها كرد؟

 

ما را به غم تو مبتلى كرد

كى دست ترا ز تن جدا كرد

 

عباس جوان برادر من

گفتم كه در اين جهان فانى

 

شايد كه تو بعد من بمانى

زينب به سوى وطن رسانى

 

تعديتم يا شر قوم ببغيكم

و خالفتم دين النبى محمد

 

اءما كان خير الرسل اءوصاكم بن

اءما نحن من نسل النبى المسدد

 

اءما كانت الزهراء امى دونكم

اءما كان من خير البرية احمد

 

لعنتم و اءخريتم بما قد جنيتم

فسوت تلاقوا حر نار توقد

 

                                                                     ميرزا محمدتقى حجة الاسلام تبريزى

 

=-=-=-=-=-=-==-

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 1:2  توسط محمد علی صولی  | 

من اولين مصراع نظم كربلايم

من اولين جانباز دشت نينوايم

نامم علي اكبر و در خلق و منطق

شبه ترين چهره به ختم الانبيائم

من اولين پيمانه نوش جام اشكم

چون رفته تا معراج دل صوت صدايم

من اولين گلواژه شعر حسينم

يا اولين قرباني كوي منايم

من شير سرخ بيشه هاي الغديرم

در خيبر فتح المبين خيبر گشايم

من كربلا را كربلا آباد كردم

در عشق و مستي كربلا بيداد كردم

من با عطش تا اوج آزادي پريدم

عطشان ترين لبهاي عالم را بوسيدم

شهدي كه من نوشيدم از پيمانه عشق

شيرين تر از آن در همه هستي نديدم

زينب لبم را بوسه ميزد من ز دستش

او دل به من ميدادو من دل ميبريدم

او دور من مي گشت و من هم دور زهرا

من تشنه بر لبهاي او او آب دريا

من غنچه تكبير لبهاي حسينم

من يوسف كنعان زيباي حسينم

چون خال سبز هاشمي دارم به صورت

من نكهت شب بوي گلهاي حسينم

دارم به چهره نور سبز فاطميه

من خط و خال روي سيماي حسينم

اي اهل عالم من نواي نينوايم

چون كه اذان گوي مصلاي حسينم

در خلق و خلق و منطق و خيبر گشائي

گلواژه دست تولاي حسينم

چون ذوالفقار حيدري دارم به دستم

در صحنه ميدان علي را ناز شستم

من شير سرخ بيشه هاي كربلايم

من لافتاي حيدر خيبر گشايم

اي اهل عالم من اذان گوي حسينم

چون رفته تا اوج فلك موج صدايم

شمع حيسني را من كه من پروانه بودم

خوشگل ترين پروانه از پروانه هايم

من نسخه پيچ اشك درمانگاه عشقم

من مهر هر نسخه در دارالشفايم

جدم علي حلال كل مشكلات است

من هم علي اكبر مشكل گشايم

دارم مدال فاطمي چون روي سينه

من اشبه الناسم به زهراي مدينه

من روي قلبم عكس آزادي كشيدم

شهد شهادب را به آزادي چشيدم

دل را به دلبر دادم و از دلبرم دل

با عشق از بازار آزادي خريدم

من بلبلي هستم كه در گلخانه اشك

شهد گل از لبهاي آزادي مكيدم

من جان زينب را به يك لحظه گرفتم

چون خون به پاي نخل آزادي چكيدم

زينب صدايم مي زدو من مي دويدم

تا اينكه در مقتل به دلدارم رسيدم

من كربلا را كربلا آباد كردم

ويرانه كاخ جهل و استبداد كردم

من حجله شادي كنار دجله بستم

گل دسته در گلدسته ها بنياد كردم

من هم بلال و هم اذان گوي حسينم

در عشقبازي كربلا بيداد كردم

من رهبر يك نسل و فرهنگي جوانم

در نينوا دانشكده ايجاد كردم

من هستيم را در خم يك گوشه دادم

با نخل دين را با خلوصم شاد كردم

بر لوح قلبم رهبر عرفان نوشته

اي عاشقان اين كربلا شهر بهشته

من دوره ديده در نظام ذوالفقارم

من غنچه گلهاي باغ هشت و چهارم

چون ذوالفقار حيدري دارم به دستم

خيبر گشاي ديگري در روزگارم

من اولين جانباز اردوي حسينم

چون انقلاب كربلا را پاسدارم

من زنده كردم نام جدم مرتضي را

من اكبرم يا حيدر دلدل سوارم

هرگز ندارم افتخاري بهتر از اين

من حجله بسته در بهار كار زارم

                                                                                      

حاج داوود یداللّهی (قطره)
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

شبه نبی نمود چو آهنگ رزم ساز

بهر مخالفان عراق آن مه حجاز

در گریه شد سکینه و در ناله شدر باب

کلئوم شد بناله و لیلی در اهتزاز

زآن انجمن رسید بانجم غباز غم

زآن دوده رفت بگردون دون نواز

شد از نیاز در بر شاه حجاز گفت

کایآسمان بدرگه قدرت برد نماز

پیوسته باد گلشن چهر تو دل فروز

همواره باد نخل مراد تو سرفراز

مستدعیم زحضرت فیضت که تا دهد

بهر جهاد بد منشانم خط جواز

رخصت گرفت و و کرد وداع از شه حرم

پشت عقاب گرم شد از فر شاهباز

با مادر شکستة خود در وداع گفت

در هجر من مسوز بسودای من بساز

شه از قفای اکبر شیرین مقال خویش

گریان شد و نمود سوی چرخ سرفراز

و آنگه بحالتی که نیارم بیان نمود

روی نیاز کرد بدرگاه بی نیاز

گفتا بر این گروه گواهی که میکنند

آنرا که هست شبه پیمبر زامتیاز

چون میشدیم مایل روی رسول تو

ما چشم اشتیاق بر آن روی کرده باز

یعقوب و ارزین سپس از هجر یوسفم

ابواب خوشدلی برخ خود کنم فراز

برپای شهریار جهان بوسه زن حکیم

تا دست مسئلت نکنی پیش کس دراز

حکیم ساوجی

=-=-=-=-=-=-=-=-

چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست

واز این پیر جوانمرده کمانی تر نیست

دست و پایی نفسی نیمه نگاهی اهی

غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست

در کنار تو ام و باز به خود می گویم

نه حسین، این تن پوشیده به خون اکبر نیست

هر کجا دست کشیدم زتنت گشت جدا

از من اغوش پر و از تو تنی دیگر نیست

دیدنی گشته اگر دست و سر سینه تو

دیدنی تر زمن و خنده آن لشگر نیست

استخوانهای تو پشت پدر هر دو شکست

باز هم شکر کنار من و تو مادر نیست

                                              

حسن لطفی
+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 22:36  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت علی اصغر(ع)

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

و ایستادی امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی

و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت

بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته ترا برای خدا

ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حلقت

سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است

یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر

برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا

برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی

که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد

درون قلب پدر خاک کربلای خودت

                                                                                      

                                                            هادی جانفدا
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

اي اهل كوفه رحمي اين طفل جان ندارد

خواهد كه آب گويد اما زبان ندارد

ديشب به گاهواره تا صبح ناله ميزد

امروز كه تر كند لب دور دهان ندارد

رخ مثل برگ پاييز لب چون دو چوبه خشك

اين غنچۀ بهاري غير از خزان ندارد

اي حرمله مكش تير يكسو فكن كمان را

يك برگ گل كه تاب تير و كمان ندارد

شمشير اوست آهش فرياد او تلظُي

جانش به لب رسيده تاب بيان ندارد

منت به من گذاريد يك قطره آب آريد

بر كودكي كه در تن جز نيمه جان ندارد

با من اگر بجنگيد تا كشتنم بحنگيد

اين شير خواره بر كف تيغ سنان ندارد

مادر نشسته تنها در خيمه بين زنها

جز اشك خجلت خود آب روان ندارد

تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن

جز شانۀامامش ديگر مكان ندارد

 (ميثم)به حشر نبود غير از فغان و آهش

آنكو از اين مصيبت آه و فغان ندارد

                                                           حاج غلامرضا سازگار(ميثم)

=-=-=-=-=-==-=-

ای به اکبر کرده همدوشی علی

برده سر در جیب خاموشی علی

تو مسیح عترتی وز مرتبت

کرده با قرآن هم آغوشی علی

حجت کبرائی و گردون ندید

کودک و اینسان خدا جوشی علی

اصغرم قنداقه ات شد غرق خون

زود بودت این کفن پوشی علی

چون تو سربازی دگر نائل نشد

بر سر دوشم به سردوشی علی

گفتمت آرام باش از تشنگی

نی که تا سر حد بیهوشی علی

خواستم از گریه خاموشت ولی

نی دگر اینقدر خاموشی علی

خنده ات وقت شهادت بر لب است

تا چه گفتت تیر در گوشی علی

اصغرم اینک گوارایت بود

از می کوثر قدح نوشی علی

چون مؤید هرکه دارد با تو کار

نیستش زین غم فراموشی علی

                                      

سید رضا مؤید
+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 17:0  توسط محمد علی صولی  | 

انا مظلوم حسین

اگر از خنجر خونریز لبِ تشنه ببرند سرم را، اگر از تیغ شکافند در این عرصه ی خونین جگرم را، اگر از تیر سه شعبه بدهند آب عوض شیر گل نوثمرم را، اگر از داغ برادر شکند خصم ستمگر کمرم را، اگر از چار طرف خصم زند برجگرم تیر، اگر آید به سر و کتف و تنم ضربت شمشیر، اگر از سنگ شود غرقه به خون روی منیرم، اگر آتش عوض آب دهد خصم شریرم، اگر از داغ پسر سوزم و صد بار بمیرم، به خدایی که مرا خواسته با پیکر صدچاک ببیند به تنم زخم دوصد نیزه وشمشیر نشیند، به ستمگر نکنم کرنش و ذلت نپذیرم، اگر آرند به جنگم همه ی اهل زمین را و سما را

انا مظلوم حسین

منم و عهد الستم، نه گسستم نه شکستم، به خدا غیر خدا را نپرستم، به خدا من پسر شیر خدا و پسر فاطمه هستم، همه ی دار و ندارم همه هفتاد و دو یارم به فدای ره جانان، منم و سرخی رویم، منم و خون گلویم، منم وحنجر عطشان، منم و داغ جوانان، منم و خاک بیابان، منم و سُمِ ستوران، من و
رگ های بریده، منم و قلب دریده منم وطفل صغیرم، منم و کودک شیرم، منم و دخت اسیرم، منم و حیّ قدیرم، منم و زخم فراوان، منم و آیه ی قرآن، منم و زخم زبان ها، منم و تیغ و سنان ها، همه آیید و ببینید مقام و شرف و عزت ما را

انا مظلوم حسین

به خدا و به رسول و به علی ابن ابی طالب و زهرای بتول و حسن آن سید ابرار، به هفتاد و دو یارم به حبیبم به زهیرم به طرماح و به جون و وهب پاک سرشتم، به جلال و شرف عابس و عباس و به عثمان و به جعفر، به شهیدان عقیل و به خلوص دل عبد اللَّه و قاسم، به علی اکبر و داغش به علی اصغر و خونش به گل یاس مدینه، به رقیه به سکینه، به دل سوخته ی زینب کبرا و دو فرزند شهیدش، به لب تشنه ی اطفال صغیرم، به تن خسته ی سجاد عزیزم، من از این قوم ستمگر نگریزم، نکنم بیعت و با خصم ستمگر بستیزم، من و ذلت، من و تسلیم، من و خواری و خفت، سر من بر سر نی راه خدا پوید و با دوست سخن گوید و گردد هدف سنگ و خورد چوب، نبینم به خدا غیر خدا را

انا مظلوم حسین

                                          حاج غلامرضا سازگار(میثم)
=-=-=-=-=--=-=-=-=-=--=-=-=-=-
ما سينه زنان رسم جنون باب نموديم

جان و سر خود هديه به ارباب نموديم

از عمق درون ناله و فرياد نموديم

با سينه زدن زلزله ايجاد نموديم

در حزب على اكبر و در خط حسينيم

ديوانه زنجيرى بين الحرمينيم

دارد همه هستى ما بوى گل ياس

شد رهبر ما عشق خدا حضرت عباس

موسى كه به سيناى صفا رفت ز ما بود

منصور كه بر دار بلا رفت ز ما بود

عيسى كه به بيمار شفا داد زما بود

يحيى كه سر از بهر خدا داد ز ما بود

آرى همه عشاق ز ما بوده و هستند

پيمانه شكستند كه پيمان نشكستند

                                                                    شاعر؟؟؟
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

من در این زندان به جرم عشق یار افتاده ام

بهر حفظ دین و کسب و افتخار افتاده ام

در مقام سر نوشتم چاره جز تسلیم نیست

بر گ زردم در مسیر جویبار افتاده ام

یوسفی هستم که از جور و جفای ظالمان

کنج زندان با دو چشم اشکبار افتاده ام

من حسینی مذهبم که از بهر ارشاد بشر

گوشه محبس حزین وبی قرار افتاده ام

من امام هفتمینم کز پی ترویچ دین

بی کس و تنها در این زندان تار افتاده ام

من گلی از گلشن آل رسولم کز ستم

بارخ پژمرده ای درپای خار افتاده ام

محرم رازم به غیر از کنده و زنجیر نیست

کاین چنین بی مونس و بی غمگسار افتاده ام

مرغ بی بال و پری هستم که از جور عدو

اندر این کنج قفس دور از دیار افتاده ام

شد دل شوریده از این ماتم عظمی حزین

کاندر این محبس غریب و دل فکار افتاده ام

                                                                      

   ژولیده نیشابوری

=-=-=-=-=-=-=

عشق يعني کوچه کوچه انتظار

رؤيت خورشيد در باغ بهار

عشق يعني با جنون تا اوج‌ها

رفتن از ساحل به بام موجها

عشق يعني يک تغزل شعر ناب

مثنوي‌هاي خداي آفتاب

عشق يعني سوختن با شعله‌ها

سبز گشتن در شکوه قله‌ها

عشق يعني هاي هاي اشک‌ها

در فرات بي‌وفا با مشک‌ها

دست‌افشان رقص سرخي واژگون

سعي در محراب با قانون خون

گفتمان مادران داغدار

حسرت ديدار گل‌ها در بهار

يک نماد از قصه جام شراب

رويکردي سبز در تفسير آب

عشق يعني يک شهود بي‌کران

سينه‌اي با وسعت هفت آسمان

در حضور آن فروغ تابناک

سر تاويل شفق در جام تاک

پايکوبي بر فراز دارها

يک غزل با ميثم تمارها

يا قنوتي هم صداي آبها

در نماز صبح با مهتابها

عشق يعني کهکشان در کهکشان

چشم اميدي به سوي بي‌نشان

عشق يعني در فضاي رازها

خلسه‌اي جاويد با پروازها

عشق يعني بي‌کران نورها

با شقايق‌ها ميان هورها

طور سينين حيرتي بي‌انتها

شعر شبنم در گلستان خدا

اشک غم در حسرت ديدارها

همدلي تا صبح با تبدارها

عشق يعني يک سرود جاودان

رقص گلها حيرت پروانگان

عشق يعني زينبي تا اوج‌ها

ناخدايي بر فراز موجها

يک زبان در کام از سر غدير

کهکشان آسمانهاي منير

چيرگي بر خار و خسهاي سراب

مخزن‌الاسرار دخت بوتراب

انعکاس خطبه سجادها

يورشي جاويد بر بيدادها

عشق يعني رود رود مادران

در عزاي خيلي از نام‌آوران

غرق در خون ذوالجناحي اشکبار

در غم بشکوه آن تنها سوار

همنوا با عون يا جعفر شدن

روي دستان پدر پرپر شدن

داستان خيمه‌هاي سوخته

کودکاني از عطش افروخته

عشق يعني اربعين ياس‌ها

اشک سرخي در غم عباسها

تا شهادت يک حبيب باوفا

پير برناي کتاب کربلا

جان فشاني مرگ احلي من عسل

خوش درخشيدن فراسوي زحل

عشق گفتي کربلا آمد به ياد

هيبت خون خدا آمد به ياد

عشق گفتي نينوا آمد به ياد

عصمت لاله‌ها آمد به ياد

                                                           احمد ده‌بزرگي

=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=

شیعتی

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 16:57  توسط محمد علی صولی  | 

رخی چوماه تمام و قدی چو سرو چمن

زبرج خیمه برآمد چو کوکب رخشان

 سهیل سر زده گفتی مرگ زسمت یمن

زخیمه گاه بمیدان کین روان گردید

رخی چوماه تمام و قدی چو سرو چمن

گرفت تیغ عدو سوز را بکف چو هلال

 نمود در بر خود پیرهن بشکل کفن

میان معرکه جا کرد با رخ چون ماه

 شد از جمال دل آرای او جهان روشن

چنان بکشت شجاعان نامدار آن طفل

 که زال چرخ ورا گفت صدهزار احسن

ندانم آه دراندم چگونه بود حسین

که شاهزاده بخاک اوفتاده از توسن

بخاک ماریه آن آفتاب طلعت را

بغیر سایه شمشیرها نبد مأمن

وفائی شوشتری
+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 16:44  توسط محمد علی صولی  | 

یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر ؟

سوغات تو از علقمه آیا بخورد تیر ؟

یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر ؟

 

با دست رشیدت که در آغوش کشیدیش

این آرزوی توست مبادا بخورد تیر

 

تا چند قدم مانده به بی تابی طفلی

تو آمدی و آمدی .... اما بخورد تیر

 

***

 حالا که به این خیمه تشنه نرسیدی

تو خواسته ای آن قد و بالا بخورد تیر

 

تو خواسته ای دست ترت را که بیفتد ...

چشمی که رسیده است به دریا بخورد تیر

 

تو خواسته ای حال که آبی نرساندی

سرتا سر شرمندگی ات را بخورد تیر

 

***

 تو خواسته ای تا همه دار و ندارت

پیش قدم حضرت زهرا بخورد تیر

=-=-=-=-=-=-=-=-=-علیرضا لک

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 16:16  توسط محمد علی صولی  | 

که دجله دجله مرام تو در زمان جاری است

عزت نفس

هنوز  نام  تو  در دفتر زمان جـــاری اســت

و خون غیرت تو در رگ جهان جاری است

 

هنــوز  هــــــم   تو  امید  امـــــید  وارانـــی

زلال نام تو در بغض  کودکــــان جاری است

 

چه  دست  بود  فشاندی  به آبها  که هنـــوز

حد یث عزت نــفس تودر زبـان جاری ا ست


 

و از  دو دست  تو دشت  وفــا وغیـــــــــرت را

د و رود پای گرفته است وهمچـنان جاری است

 

مگر  نگاه   تو  د نبال  مشــــــگ  می گـــرد د

که رود اشگ زهر دیده  بی امان  جـــاری  است

 

وفا  بقامت  تو  قـــــد ر  خویش  را ســـــــنجید

که  با  وفایی   تو   مثل  بیکران جــــاری است     

 

واوج  آبی  نامـــت   شبیه   معـــــجزه هســــت

که  بر   مناره  آ فاق    چون  اذان جاری است

 

هنوز هـــم شفـــق آلود تســــت  چشم افــــــــق

پیام   سرخ  تو  در  متن آسمان     جاری  است

 

سفیــــــــنه   تـــــو  کنـــار فـــــرات یاس  آ لود

به خون نشسته و در بحر أرمان جـاري اســــت

 

به پای بوسی  دستان آسمانی  تو

 

هزار رود  فرات از نهاد جان  جاری است

 

قســـــم      به حرمت آن بــازوان قاطــــــع تو

که  د جله  د جله مرام تو در زمان جاری است

 

تو آب  را  بــه  تمـــنای  تشنــــــگی  بــــرد ی

که  در مرام  تو   زخم از  پی سنان جاری است

 

******** 

سلام  بر  تو و  دستان  پر  سخاوت    تـــــــو

ســـلام  بــر  ادب  و  غیرت  و  نجابت  تـــــــو

 

ســـلام   بر  قـــــلم  بازوان  خـــــــونــینــــــــت

كه  قطعـه  قطعـه شــد  از  بهر  قاطعيـــت  تـــو         

سلا م  بر  عرق  شـرم  گـــــــونه  ماهــــــــــت

که  قطره  قطره  چکید از  جبین  عصمت تـــــو

 

سلام  بر  شرف  و  مشی ومشق و میثـــــاقـــت
ســلام  بـر  دل  لبریـــــــــز  از  ولایت   تــــــو

 

چقدر  نــام  تو  همرنگ  جـــــانفشـانیهــاســـت

ســلام  بــر  تـو  و  آییـن  استـقا مت  تـــــــــو

 

سلام   بر   صدف   سینه   گهر  خیــــــــــــزت

سلام  بر  سعه  صــد ر بی نها یـــت   تــــــــو

به  روز  حادثـه  بودی  پنــــــــــــــــاه   آل الله

شكست قامـت شاه از غـــــــــم شهادت تــــــــو  

کشم  چگونه  غمت  را  به  رشـــــــــته تحریر
که  شرحه شرحه قلم شد زشرح  محنت  تـــــو


شعر از : شهودی

شعر شهودی

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 16:10  توسط محمد علی صولی  | 

یا بنت الحسین(س)

تنها به روی خاک خرابه نشسته است

بر چشم نیمه باز پدر چشم بسته است

دیگر به سر رسیده شب انتظار او

حالا پدر به دامن دختر نشسته است

بال و پری برای پریدن ندارد او

مثل کبوتریست که بالش شکسته است

با زحمتی تمام تو را در بغل گرفت

دست ضعیف و بی رمقش سخت خسته است

از آن قدیم مانده برایش فقط همین

یک جفت گوشواره ، که آن هم شکسته است

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=محمد رضا شمس

چرا به شام یتیمی سحر نمی آید

ز یوسف منو عمه خبر نمی آید

اگرسَرٍِ روی نیزه سر پدر نبوَد

چرا به دیدنم عمه پدر نمی آید

کسی که زخم تنش از ستاره افزون بود

عجب نبود که گویم دگر نمی آید

به جز تو هیچ کسی بهر دیدن طفلش

به سر دویده و آسیمه سر نمی آید

از آن زمان که تو با اکبر و عمو رفتی

نگاه پاک به این رهگذر نمی آید

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-حمید فرجی

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 7:15  توسط محمد علی صولی  | 

بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است

باز اين چه آتش است كه بر جان عالم است ؟
باز اين چه شعله غم و اندوه ماتم است ؟
باز اين حديث حادثه جانگذار چيست؟
باز اين چه قصه ايست كه با غصه توام است؟
اين آه جانگزاست كه در ملك دل به پاست‏
يا لشكر عزاست كه در كشور غم است
آفاق پر ز شعله برق و خروش رعد
يا ناله پياپى و آه دمادم است؟
چون چشمه چشم مادر گيتى ز طفل اشك‏
روى جهان چو موى پدر كشته درهم است
زين قصه سر به چاك گريبان كروبيان‏
در زير بار غصه قد قدسيان خم است
گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر
گويا ربيع ماتم و ماه محرم است
ماه تجلى مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبه جانباز عالم است
مشكوة نور و كوكب درى نشأتين
مصباح سالكان طريق وفا حسين‏

- ديوان كميانى، ص 62

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است
كه مرگ سرخ به از زندگى ننگين است

حسين مظهر آزادگى و آزادى است
خوشا كسى كه چنينش مرام و آيين است

نه ظلم كن به كسى نى به زير ظلم برو
كه اين مرام حسين است و منطق دين است

همين نه گريه بر آن شاه تشنه لب كافى است
اگر چه گريه بر آلام قلب تسكين است

ببين كه مقصد عالى وى چه بود اى دوست
كه درك آن سبب عزو جاه و تمكين است

ز خاك مردم آزاده بوى خون آيد
نشان شيعه و آثار پيروى اين است

خوشدل تهرانى

فرهنگ عاشورا صفحه 399 جواد محدثى

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

در غروب جمعه دلها خون شود
من چه گويم روح خسته چون شود
آن يكي در كوچه‌مان نِي مي‌زند
اسب روياي مرا هِي مي‌زند
ياد ما را سوي ياران مي‌برد
سوي دل ابر آورد جان مي‌برد
از وصال‌اش در درون شك آورد
ديدة ما خون كند اشك آورد
از نفيرش دل به پرواز آمده است
صحنه‌اي پر رمز و پر راز آمده است
آن يكي ني‌زن براي جان زند
اين يكي ني‌زن زبهر نان زند
اين چه سري در درون ني بود
جان بود يا نان بود چون مِي بود
مست گرداند زمين و آسمان
پير مسجد را نمايد او جوان
هر كسي سر را به سوي ني برد
چون نوايش بشنود تا دي برد
گفتمش دي ياد ني آرد مرا
آن نواي ني نواي نينوا
آن يكي ني سر به سودا مي‌برد
ديگري سر را به بالا مي‌برد
آن يكي در كوچه‌ها ني مي‌زند
اين يكي در چاله‌اي پي مي‌زند
آن يكي ني را منقش مي‌كند
اين يكي پهلوي ني غش مي‌كند
اين يكي ني مطربش دارد نوا
آن يكي ني تن شود شمس ضحي
اين يكي روشن نمايد نور عين
آن يكي بالا برد رأس حسين
آن يكي نور خدايي مي‌زند
اين يكي كوس جدايي مي‌زند
من چه گويم زين ني پر رمز و راز
رأس خونين سجده آرد بر نماز
در غروب جمعه دلها خون شود
ني زند ليلا و او مجنون شود

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

چو تاريخ گويد ز خون شهيد
روايت كند از جنون شهيد
چو ديوانه در راه حق مي‌شود
دگر بنده شاه حق مي‌شود
شهيد و شهادت به اسم حسين
مسمي گرفتند به رسم حسين
كه راهش هميشه به ما باقي است
حديثش مي و شهد او ساقي است
حديث شهادت حديث خداست
پيام‌آورش زينب مرتضاست
حكايت ز نِي چون بيامد به ما
پيامي زدل رفت تا نينوا
حديث شهادت به خون چون سرشت
حسين گفتگو با خدا را نوشت
به راهي چو رحل اقامت فكند
به درگاه ايزد چو قامت فكند
به روياي خود ديد رسم جنون
سه بار او بخواند آيه راجعون
بفرمود خوابم مرا درربود
به رويايم او مركبي را نمود
كه اين قوم تنها و بي ساز و برگ
زپي بهر آنها رسد وقت مرگ
در اين بين اكبر پدر را خطاب
نمود و بگفتا كه اي ماهتاب
ره عشق حق بهر ما روشن است؟
پناه خدا بهر ما جوشن است؟
بگفتا كه ما نور منهج شويم
به دلهاي عشاق ما حج شويم
منور نماييم راه نجات
همه عاشقان را نماييم صراط
حسين خواند چون آيه راجعون
به ياران بياموخت رسم جنون
سپس آسمان برد  دست دعا
همه عشق حق در وجودش رها
چو در زد به درگاه رب امين
سخن با خدا را شروع كرد چنين
الهي به كرب و بلا چون رسم
پر از يار در كوفه و بيكسم
چو لب تشنه گردم ز آب فرات
به ره دشمنم بست بر من صراط
پس از آن چو عباس آمد به رود
تمام جهان سر به خاكش سجود
تو گويي كه در راه ابن العلي
همه نور حق در دلش منجلي
همه عشق او جان به راه حسين
فدا مي‌كند بهر او دست و عين
چو بر كاروان تشنگي سخت گشت
همه شرم و اندوه به او رخت گشت
چو عباس من مشك گيرد بدست
به سنگي سر و دست او را شكست
به دندان چو گيرد همه آب را
ز دشمن بگيرد همه تاب را
دگر دست عباس مانَد به رود
كه ناگه زند فرق او را عمود
ز عباس دارد دگر شرم، آب
به خون سرش چهره گردد خضاب
چو گلبرگ  گل را جدا مي‌كند
دگر او برادر صدا مي‌كند
به گاه نماز وسط چون رسيد
حديث مي و مستي و خون رسيد
چو ياران جاني به خون خفته‌اند
ز خون روان گوهري سفته‌اند
چو اكبر شنيد اين سخن‌هاي ناب
دگر زندگي را نياورد تاب
همه عشق، او را فرستاد رزم
به شمشير عشقش بنا كرد بزم
ميان نبرد رقص مستي نمود
فنا را فنا كرد و هستي نمود
چو اكبر نواي حماسه سرود
به شمشير بران تنش را ستود
يكي فرق او را نشانه گرفت
دگر اكبرم صد بهانه گرفت
به بابا بگفتا كه من تشنه‌ام
به قلبم فرورفته صد دشنه‌‌ام
پدر اين چه نوري ز بالا بود
محمد (ص) به فردوس اعلي بود
چو غالب بيامد به او تاب آب
پيمبر به او داد جام شراب
پسر سوي بالا چو پرواز كرد
پدر راه ديگر به دل باز كرد
چو بيتاب شد اصغر تشنه لب
بگفتا حسين بهر ياران شب
كه گر ناجوانمردي و نابكار
به اين غنچه احمدي رحم آر
ز آغوش مادر دگر تاب نيست
به اين طفل زيبا دگرآب نيست
چو اصغر به بالا نگاهش فتاد
سر نيزه‌اي بوسه بر گل نهاد
به ناگه يكي ابن شيطان و دد
به تير سه شعبه به آن گل بزد
به مشتش زخون آسمان هديه داد
به خون پسر گوييا فديه داد
الهي فدا كرده‌ام اين گهر
بسان خليل وقت ذبح پسر
كه قربانيت طفل شش ماهه بود
به ياران حديت شهادت سرود
دگر يادگار برادركه چند ساله بود
بسان، مرد ميدان بسي واله بود
شهادت برايش هدف بود و بس
رها از تعلق رها از قفس
همه جان او جانِ عم بوده است
حياتش پر از غصه، غم بوده است
چو رخصت گرفت از حسينِ علي
تو گويي به يادش بيامد نبي
به سوي عدو گفت، من قاسمم
ز بهر شما اي ددان عاصمم
كه من شير ميدان و جنگاورم
همه اتكالم به آن داورم
چو قاسم وضو با شهادت گرفت
شهادت دوباره روايت گرفت
حسين قاسمش غرق در خون بديد
ز بالاي بالا ندايي شنيد
به هنگام ظهر است و وقت نماز
تمام زمين و زمان غرق راز
حسينم شهادت زبهرت رسيد
بشارت دهم مي‌دهم صد اميد
دگر بهر تو يار در خانه نيست
دگر اصغرت رفت و دردانه نيست
زعباس بابا نيامد خبر
دگر اكبرت را نباشد اثر
حبيب مظاهر به خون آرميد
چو حر رياحي به منزل رسيد
غلامت دگر جان به جانان بداد
به لبخند تو جنت از حق ستاد
برو سوي دشمن كه بينم تو را
فقط رأس خونين به سوي هوا
برو سوي مقتل كه ذبح عظيم
تويي آيه حق، كتاب كريم
برو زخم دل را مداوا نما
به خونت ز دلها گره وا نما
برو تا كه زينب ببيند تو را
ببيند كه شمري نشيند تو را
ببيند چو بالا رود تيغ و داس
مشامش بيايد دگر عطر ياس
ببيند كه مادر به بالاي سر
نوا سردهد بهر عشق پسر
ببيند كه رأس از تنت شد جدا
همه خون حق در رهت شد فدا
ببيند كه ني بر سرت مي‌زنند
كه ني را نوا بر درت مي‌زنند
به اطراف سر پرتويي پر ز راز
ببيند كه ني سر فرو در نماز
ببيند كه شمس است بالاي ني
ز بويش همه مست گردند چو مي
ببيند رقيه به رأس پدر
چو بوسه زند جان رود رو به در
بگويد سرش، زينبم نوبه بس
نبيند رخت را غمين هيچ كس
خداحافظت خواهرم الوداع
دگر مي‌نيايد ز رأسم صدا
دگر زينب از سرورش دل بريد
همه آسمان اين سخن را شنيد
برادر وداع گويمت تا خدا
كه اين خواهرت بهر چشمت فدا
فداي سرانگشت ببريده‌ات
به آن زخم پا و سر و سينه‌ات
فدايت شوم اي برادر وداع
كه شايد دهد صبر بر من خدا
پيامت رسانم به نسل بشر
كه ايمن شوند از صراط خطر

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-

شبکه اطلاع رسانی حسین(ع)

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 8:37  توسط محمد علی صولی  | 

نامش چه بد؟حسين!ز نسل كه؟از على!

بارد چه؟خون!كه؟ديده،چه سان؟روز و شب!چرا؟
از غم،كدام غم؟غم سلطان كربلا!

نامش چه بد؟حسين!ز نسل كه؟از على!
مامش كه بود؟فاطمه!جدش كه؟مصطفى‏

چون شد؟شهيد شد!به كجا؟دشت ماريه

كى؟عاشر محرم!پنهان؟نه،بر ملا
شب كشته شد؟نه،روز،چه هنگام؟وقت ظهر

شد از گلو بريده سرش؟نى،نى،از قفا!
سيراب كشته شد؟نه!كسى آبش نداد؟داد!

كه؟شمر،از چه چشمه!از سر چشمه فنا!
مظلوم شد شهيد؟بلى!جرم داشت؟نه!

كارش چه بد؟هدايت!يارش كه بد؟خدا
اين ظلم را كه كرد؟يزيد!اين يزيد كيست؟

زاولاد هند،از چه كس؟از نطفه زنا
خود كرد اين عمل؟نه،فرستاد نامه‏اى

نزد كه؟نزد زاده مرجانه دغا
ابن زياد،زاده مرجانه بد؟نعم

از گفته يزيد تخلف نمود؟ لا!
اين نابكار كشت‏حسين را به دست‏خويش؟

نه،او روانه كرد سپه سوى كربلا
مير سپه كه بد؟عمر سعد!او بريد

حلق عزيز فاطمه؟نه،شمر بى‏حيا
خنجر بريد حنجر او را نكرد شرم؟

كرد،از چه پس بريد؟نپذيرفت از او قضا
بهر چه؟بهر آنكه شود خلق را شفيع

شرط شفاعتش چه بود؟نوحه و بكا
كس كشته شد هم از پسرانش؟بلى،دو تن

ديگر كه؟نه برادر!ديگر كه؟اقربا
ديگر پسر نداشت؟چرا داشت،آن كه بود؟

سجاد!چون بد او؟به غم و رنج،مبتلا
ماند او به كربلاى پدر؟نى،به شام رفت

با عز و احتشام؟نه،با ذلت و عنا!
تنها؟نه با زنان حرم،نامشان چه بود؟

زينب،سكينه،فاطمه،كلثوم بينوا
بر تن لباس داشت؟بلى،گرد روزگار

بر سر عمامه داشت؟بلى،چوب اشقيا
بيمار بد؟بلى!چه دوا داشت؟اشك چشم

بعد از دوا غذاش چه بد؟خون دل غذا
كس بود همدمش؟بلى اطفال بى‏پدر

ديگر كه بود؟تب،كه نمى‏گشت از او جدا
از زينت زنان چه به جا مانده بد؟دو چيز

طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا!
گبر اين ستم كند؟نه!يهود و مجوس؟نه

هندو؟نه!بت پرست؟نه!فرياد از اين جفا

«قاآنى‏»است قايل اين شعرها؟بلى
خواهد چه؟رحمت.از كه؟ز حق!كى؟صف جزا

حبيب الله قاآنى شيرازى(م 1208) میرزا حبیب شیرازی متخلص به «قاآنی‏» (متوفای 1270 ه.ق)

شبکه اطلاع رسانی امام حسین(ع)

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 8:26  توسط محمد علی صولی  | 

ای قوم درین عزا بگریید

سیف فرغانی معاصر با «سعدی‏» و "حنفی مذهب" است این شاعر اهل سنت چنین گفته است:
ای قوم درین عزا بگریید
برکشته کربلا بگریید
با این دل مرده، خنده تا چند
امروز در این عزا بگریید
از خون جگر، سرشک سازید
بهر دل مصطفی بگریید
وز معدن دل به اشک چون در
بر «گوهر مرتضی‏» بگریید
با نعمت عافیت‏به صد چشم
بر اهل چنین بلا بگریید
دل خسته ماتم حسینید
ای خسته دلان، هلا بگریید
در ماتم او خمش مباشید
یا نعره زنید و یا بگریید
تا روح که متصل به جسم است
از تن نشود جدا بگریید
بر جور و جفای آن جماعت
یک دم ز سر صفا بگیریید
اشک از پی چیست تا بریزید
چشم از پی چیست تا بگریید
در گریه به صد زبان بنالید
در پرده به صد نوا بگریید
وزبهر نزول غیث رحمت
چون ابر ، گه دعا بگریید
+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 8:16  توسط محمد علی صولی  | 

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه ، خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .

در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

                                                            سید حمید برقعی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 0:53  توسط محمد علی صولی  | 

آهی کشید و گفت «أأنت اخی»حسین

نزدیک مغرب است خدایا چه می شود؟

کشتی شکست خورده دریا چه می شود؟

از لاله های خون جراحات زخم عشق

مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود

با چکمه های بند نبسته رسیده شمر

با زخمهای سینه بابا چه می شود

قاتل ز بس برید از نفس فتاد

ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود

نزدیک مغرب است چه باد مخالفی

نزدیک مغرب است ندا داد هاتفی

ای کشته فتاده به صحرا حسین من

ای میوه رسیده زهرا حسین من

آن کهنه پیرهن که خودم بافتم چه شد

ای بانی قیامت کبرا حسین من

یادش به خیر شانه زدن های موی تو

ای صاحب شفاعت عظما حسین من

چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم

قربانی حسادت دنیا حسین من

مغرب شد و گذشت وَِ حالا شب آمده

بعد از تمام حادثه ها زینب آمده

زینب رسید و خاطره ها را مرور کرد

از بین نیزه های شکسته عبور کرد

آهی کشید و گفت «أأنت اخی»حسین

اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور کرد

بشنید یا «اخی الیً»صبور باش

دل را به امر حنجر پاره صبور کرد

در آخرین دقایق گودال قتلگاه

هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور کرد

قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است

ناگاه دید چادرش آتش گرفته است

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 1:26  توسط محمد علی صولی  | 

چشم چون گفتم به مولایم

چشم های حرمله چشم از خیانت بر نداشت

چشم چون گفتم به مولایم به چشمم تیر کاشت

چشم طاها چشم حیدر چشم زهرا چشمه شد

چشم دادم چشم بستم از جهان بی چشم داشت

میکائیل زاده

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 1:8  توسط محمد علی صولی  | 

روضه به شور و واحد و نوحه مقدم است

بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد

آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد

مقصود از تکلم طور از تو گفتن است

موسی نشد هر آنکه کلیم شما نشد

روز ازل برای گلوی تو هیچ کس

غیر از خدای عز و جل خونبها نشد

در خلقتش زمین و مکانهای محترم

بسیار آفرید ولی کربلا نشد

گرچه هزار سال برای تو گریه کرده اند

یک گوشه از حقوق لب تو ادا نشد

ما گندم رسیده شهر ری توایم

شکر خدا که نان تو از من جدا نشد

یک گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم

حالا که کربلای تو روزی ما نشد

داغ تو اعظم است تحمل نمی شود

در حیرتم چگونه قد نیزه تا نشد

لطیفیان

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

در کوچه ها نسیم بهشت محرم است

این شهر بی مجالس روضه جهنم است

پیراهن سیاه عزاداری شما

زیباترین تجلی عشق مجسم است

شکر خدا که هیئتمان باز دایر است

شکر خدا که بر سر این کوچه پرچم است

بیرون ندیده اید زنی استاده است؟

بالش شکسته قدش هم کمی خم است

لبخند تلخ فاطمه بر تک تک شما

یعنی خوش آمدید و همان خیر مقدم است

من که ندیدمش دم در، خب شما چطور؟

صد حیف سوی چشم گنهکار ما کم است

پرواز می کنیم  از این پیله های تنگ

فصل بلوغ شیعه یقینا محرم است

در مجلس عزای امام قتیل اشک

روضه به شور و واحد و نوحه مقدم است

وحید قاسمی

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 16:51  توسط محمد علی صولی  | 

ابناالزینب

اگر چه هستی خود را فراهم آوردم

ولی دوباره به پیش شما کم آوردم

از ابتدای تولد کبوترت بودم

کبوترانه ترین هدیه را هم آوردم

برای زخم دلم با همان غریبی تو

ببین که داغ دو گل چو مرهم آوردم

برای آنکه شود آتش دلم خاموش

ببین دو کاسه لبریز شبنم آوردم

در این کویر بلا هر که سهم دارد و من

برای قافله‌ی خود دو پرچم آوردم

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:53  توسط محمد علی صولی  | 

امام سجاد(ع)

سرش به نیزه به گل های چیده می ماند

به فجر از افق خون دمیده می ماند

یگانه بانوی پرچم به دوش عاشورا

به نخل سبز  ز ماتم تکیده می ماند

میان خیمه ی آتش گرفته، طفل دلم

به آهویی که ز مردم رمیده می ماند

شب است گوش یتیمان ز ضربت سیلی

به لاله های ز حنجر دریده می ماند

رقیه طفل سه ساله که حوری حرم است

به آن که رنج نود ساله دیده می ماند

امام صادق حق پشت ناقه ی عریان

به زیر یوغ چو ماه خمیده می ماند

شوم فدای شهیدی که در کنار فرات

به آفتاب به خون آرمیده می ماند

هلال یک شبه ی من، ز چیست خونینی؟

نگاه تو به دل داغ دیده می ماند

حکایت احد و اشک چشم خونینش

به اختران ز گردون چکیده می ماند 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:52  توسط محمد علی صولی  | 


ششماهه على به دوش بابش دادند
يك جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تير سه شعبه‏اى جوابش دادند

*****************

مفهوم بلند آفتابى عباس
از گريه كودكان كبابى عباس
از تشنگيت فرات دلخون گرديد
والله كه آبروى آبى عباس

*****************

آنانكه ز كين بى پر و بالت كردند
پرپر ز جفا، گل جمالت كردند
شرمى ز نبى و فاطمه ننمودند
زير سم اسب، پايمالت كردند

*****************

سر قافله شام بلايى زينب
تو شير زن كرب و بلايى زينب
در عصر به خون نشسته عاشورا
سرچشمه‏اى از صبر خدايى زينب

*****************

آنان كه ز خشم و كين به‏هم پيوستند
زخمى‏شدگان بدر و خيبر هستند
رحمى ننمودند به طفلان حسين
زنجير جفا به دست و پايت‏بستند

*****************

يك قافله از شام بلا مى‏آيد
بى‏يار و معين و آشنا مى‏آيد
چل روز گذشت و داغ ما كهنه
نشد انگار كه بوى كربلا مى‏آيد

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:51  توسط محمد علی صولی  | 

این جوان کیست که گل صورت از او دزدیده است

سیزده بار زمین دور قدش چرخیده است

رو به سرچشمه ی زیبایی ودریای وفا

ماه از اوست که اینگونه به خود بالیده است

خاک پرسید که سرچشمه ی این نور کجاست؟

عشق انگشت نشان داد: که او تابیده است

پیش او شور شهادت ز عسل شیرین تر

آسمان میوه ی احساس ز چشمش چیده است

گرچه هفتاد و دو لاله همه از ایل بهار

باغ سر سبز تر از او به جهان کی دیده است؟

اسب آرام رها کرد گلی را در خاک

کربلا دید که ماهی به زمین غلتیده است

کاروان عزم زیارت چو کند بر خیزید

دل من مانده ترینی که همه لنگیده است 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:50  توسط محمد علی صولی  | 

مشک هم اشک به بی دستی من میریزد

چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهی است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی است
دل من میبرد آبی که از این مشک چکد
کشتی ام غرقه به آبی که زگرداب تهی است
به روی اسب قیامم به روی خاک سجود
این نماز ره عشق است زآداب تهی است
دست و مشک و علمم لازمه هر سقاست
دست عباس تو از این همه اسباب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من میریزد
بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است .
+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:49  توسط محمد علی صولی  | 

اي ماه خون گرفته که امشب بر آمدي 
نازم سرت، به سرکشي دخترآمدي
تو باغبان عشقي و از دشت لاله ها   
  
در پيش يک چمن گل نيلوفر آمدي

دشمن گر فته کلبه ما را ز چهار سو   

  اي دلنواز من ز کدامين در آمدي
راضي به زحمت تو نبودم کاين چنين   

بر ديدن رقيه خود با سر آمدي
جان مني که بر لب من آمدي پدر

عمر مني که گوشه ويران سر آمدي
يادم بود که رفتي و اصغر بدوش تو

اينک چرا بدون علي اصغر آمدي
از بزم ما خرابه نشينان دگر مرو

اي ماه خون گرفته که امشب بر آمدي

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:48  توسط محمد علی صولی  | 

رقیه کو؟

در جای خودش کعبه حاجات نبود

در ناقه دگر جلوه میقات نبود

می گشت تمام کاروان را عمه

می گشت ولی رقیه سادات نبود

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

در قافله‌ای به جستجو افتاده

این ولوله که «رقیه کو؟»افتاده

اشک از سرنیزه ای پیاپی میریخت

می خواست پدر بگوید او افتاده

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

کاظم بهمنی

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:48  توسط محمد علی صولی  | 

با تو شروع می کنم

با تو شروع می کنم ای ابتدای من

ای جلوه خدایی بی منتهای من

پایان راه تو به خدا ختم می شود

از راه کربلاست مسیر خدای من

لحظه به لحظه مححضر زهرا رسیده است

رنگ خدا گرفته اگر گریه های من

از روی فرشهای حسینیه عزا

تا عرش می رود اثر ردپای من

شکر خداکه در دهه آخر الزمان

خرج تو میشود نفس من صدای من

این گریه‌ی برای تو کفاره‌ی من است

این راه توبه ای است برای خطای من

از من نیاز میرسد و از تو ناز-عجب

دردسری شده سفر کربلای من

لطیفیان

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:47  توسط محمد علی صولی  | 

اباالفضل (ع)

باز لیلی زد به گیسو شانه را

سلسله جنبان شد این دیوانه را

سنگ بردارید ای فرزانگان

ای هجوم آرنده بر دیوانگان

از چه بر دیوانه‌تان،آهنگ نیست

او مهیا شد شما را سنگ نیست

عقل را با عشق تاب جنگ کو؟

اندر اینجا سنگ باید سنگ کو؟

باز دل افراشت از مستی علم

شد سپهدار علم،جفّ القلم*

گشته با شور حسینی نغمه گر

کسوت عباسیان کرده به بر

جانب اصحاب تازان با خروش

مشکی از آب حقیقت را به دوش

کرده از شط یقین آن مشک پر

مست و عطشان همچو آب آور شتر

چرخ ز استسقای** آبش در طپش

برده او بر چشم بانگ العطش

ای ز شط سوی محیط آورده آب

آب خود را ریختی،واپس شتاب

آب آری سوی بحر موج ریز

بیش از این آبت مریز*** آبت بریز

پی نوشت :

* : قلم خشک شده

** : طلب آب کردن

***: آبرویت را مریز

                            عمان سامانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 15:29  توسط محمد علی صولی  | 

مرا با غصه و غم آفریدند

مرا با گریه همدم آفریدند

شبیه غصه ام افسوس و اندوه

مرا مثل محرم آفریدند

                                                                    سید امیر حسین میر حسینی

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 1:3  توسط محمد علی صولی  | 

از برکه غدیر ،محرم طلوع کرد

نی ناله کرد و باز ترنم شروع شد

فصل هبوط آدم و گندم شروع شد

دریای بیکران شهادت که موج زد

طوفان نوح بود تلاطم شروع شد

از برکه غدیر ،محرم طلوع کرد

سر مستی حبیب هم از خم شروع شد

باران اشک شیفتگان غم حسین

تا گفتم السلام علیکم شروع شد

روح دعا به نام اباالفضل چون رسید

غوغایی از توسل مردم شروع شد

وقتی گلوی نازک گل شد نشان تیر

لبخند باغبان و تبسم شروع شد

ای آسمان،مصیبت عظمای اهل بیت

از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد

فصل به خون نشستن گلهای باغ وحی

از آیه «لیذهب عنکم» شروع شد

با آنکه باغ گل به محبت نیاز داشت

با تازیانه ناز و تنعم شروع شد

وقتی دل ستاره محمل نشین شکست

با ماه روی نیزه تکلم شروع شد

===---===---===---===---===---===---===---===---===

با سلام و تشکر از همه دوستانی که ما رو با نظراتشون یاری می کنند

این شعر از جناب آقای محمد جواد غفور زاده (شفق) هستش که از زیباترین اشعار درج شده در این وبلاگ هست انشا الله استفاده کنید و ما را هم از دعا فراموش نکنید

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 23:21  توسط محمد علی صولی  | 

شب عاشورا

امشب از چیست دلم غمگین است

                                  هق  هقم  نغمه  آهنگین است

 آسمان  دیده ام  بارانی   است

                                 بغض در سینه من سنگین است

جامه غم به تن افلاک است

                                جامه ای که رنگ آن مشکین است

این تلاطم این فغان و اشک وآه

                                  در عزای دیده ای حق بین است

سیل اشکم راه بینایی گرفت

                              چشم امشب عضو بی تمکین است

یاد دارم از طفولیت خویش

                            حس امشب حسی از دیرین است

              گوئیا باز  شب   عاشوراست

             خیمه های آل عترت غوغاست

از دوست خوبم آقا مجید رجبی (سروده های من)

لینک ایشان در قسمت لینکها می باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 2:7  توسط محمد علی صولی  | 

باز باران با ترانه

مي خورد بر بام خانه

يادم آيد كربلا را

دشت پر شور و نوا را

گردش يك روز غمگين    گرم و خونين

لرزش طفلان نالان زير تيغ و نيزه ها را

باز باران با صداي گريه هاي كودكانه

از فراز گونه هاي زرد و عطشان         با گهرهاي فراوان

مي چكد از چشم طفلان پريشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پيچ و خمي در حسرت لبهاي ساقي

چشم در چشمان هم آرام و سنگين

مي چكد آهسته از چشمان سقا بر لب اين رود پيچان       باز باران

باز باران  با ترانه آيد از چشمان مردي خسته جان

هيهات بر لب از عطش در تاب و در تب

نرم نرمك مي چكد اين قطره ها روي لب  شش ماهه طفلي      رو به پايان

مرد محزون                   دست پر خون

مي فشاند از گلوي نازك شش ماهه بر لب هاي خشك آسمان

با چشم گريان               باز باران

باز هم اينجا عطش آتش شراره

جسمها افتاده بي سر پاره پاره

مي چكد از گوشها باران خون و كودكان بي گوشواره

شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان

وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق و سيلي

چهره ها از بارش شلاقها گرديده نيلي

وندرين صحراي سوزان مي دود طفلي سه ساله            پر زناله

پاي خسته  دلشكسته

روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان

مي چكد از نوك سرخ نيزه ها بر خاك سوزان          باز باران

باز باران     قطره قطره

مي چكد از چوب محمل خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل

مي رود اين كاروان منزل به منزل

مي شود از هر طرف اين كاروان هم  سنگ باران

آري آري    باز سنگ و باز باران

آري آري    تا نگيرد شعله ها در دل زبانه

تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي

بر فراز خيمه

برگونه ها

بر مشك ساقي

كاش مي باريد باران

سلام با عرض معذرت به خاطر غیبت

این شعر از وبلاگ سروش حق

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 2:3  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت قاسم ابن الحسن

ای خسته پرستوی مهاجر تو کجایی

دیگر ز چه رو جانب گلخانه نیایی

ای نسترن ای نوگلم ای لاله احمر

گلبرگ تنت شد ز چه پژمرده و پرپر

اندوه وداع تو چه خونین جگرم کرد

یاری دل غمزده اشک بصرم کرد

ای همسفر باد صبا ای گل نازم

رفتی ز برم در غم هجر تو چه سازم

وقتی که دلم یاد جمال حسنم بود

دیدار تو کار من و نامت سخنم بود

نیلوفر خونین شده پرپر مزن این دم

آرام بده جان که مرا میکشد این غم

وقتی که شنیدم چه غریبانه صدایت

دیدم به زمین می کشی آن لحظه دو پایت

=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0

همچون پدر ای مهربانم ای عمویم

بشتاب تا آهنگ هجران را بگویم

بر تن کفن دارم که مشتاقم اجل را

من هستم آن که گفتم احلی من عسل را

از غربتت این قلب محزون گشته سوزان

خواهم که همچون اکبرت خونین دهم جان

افتاده ام بر خاک پایت چون ستاره

بشتاب و کن بر جسم بی جانم نظاره

در لحظه ی آخر بیا خونین ببینم

با خاک و خون کربلای تو عجینم

من در هجوم دشمنان گشتم گرفتار

این سینه ی بشکسته ام گردیده خونبار

 بنگر گلویم چون گلوی اصغرت شد

ماه یتیم مجتبی هم پرپرت شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 0:49  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت عبدالله ابن حسن

مرغ دل بشکسته پر آید شتابان

رو سوی تو پر کشم ای ماه خوبان

آغوش تو گردیده چون محراب رازم

ای قبله عشقم ببین سوز و گدازم

دستم فدای صورتت کردم عمو جان

شد خون دستم هاله ای بر ماه تابان

بر سینه‌ی پر خون تو جان می سپارم

در دل غمی غیر از غریبی ات ندارم

همچون علی اصغر بریزم خون حنجر

بر خاک پایت ای عزیز آل حیدر

مانند سقایت ببین دستم جدا شد

در راه تو ای عشق من جانم فدا شد

من از تبار مجتبی و فاطمه ام

در وقت جان دادن تو هستی زمزمه ام

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 0:12  توسط محمد علی صولی  | 

ابنالزینب

به عشقت دل ببستم من ز اندوهت شکستم من

ز پشت پرده خیمه طرفدار تو هستم من

فرستادم عزیزانم به سویت ای همه جانم

بدان بیش از خم زلفت ز غمهایت پریشانم

سپاه از بی کسی داری روان کردم به دلداری

دو گل را تا نمایند از عزیز فاطمه یاری

بنالند در غمت محنت به تنهایی تو غربت

پریشانی پریشانت ز آهت ناله در حیرت

توئی و لشکر اعدا شدی تنهاتر از تنها

ز درد بی کسی هایت فدایت ای گل زهرا

بیاوردی به خیمه گه دو دسته گل ز قتلگه

نشسته خون گلهایم به روی چهره ات ای مه

ز خون دیدم وضویت را کنم نفرین عدویت را

بمانم کنج خیمه تا نبینم شرم رویت را

*********************************

قلبم گرفته از دل بی قراریت

 هر دم نموده ام آهنگ یاریت

جان را نهاده ام بر جان نثاریت

 قربان غربت و چشم بهاریت

هر جا و هر زمان بودم به همرهت

 تا توشه گیرم از رخسار چون مه ات

با دست پر نیاز آیم به درگه ات

آورده ام دو گل قربانی رهت

گلهای سرخ من گردد فدای تو

جان های هر دو تن شد رونمای تو

ماندم به خیمه ها در غمسرای تو

تا آنکه ننگرم شرم و حیای تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 0:11  توسط محمد علی صولی  | 

دیدم ستاره ای را روزی به اوج یک نی

با وعده وصالش برد او دلم پیاپی

آن که به نیمه شب سر زد میان خوابم

ماه شبانه ام شد در محفل خرابم

دامان پر ز خاکم شد محفل نگارم

با دیدنش من امشب جانانه جان سپارم

عمه بیا تماشا مهمان من رسیده

در وصل روی بابا ماه دلم دمیده

داغ دل من از هجر پایان دگر ندارد

چون من کسی به ویران یک میهمان ندارد

میگیرمش در آغوش تا که روم من از هوش

گویم به غمش را کی می کنم فراموش

همچون بنفشه بابا گشته همه وجودم

یاسم ولی ببین که نیلوفری کبودم

بر رخت کهنه من خنده کند عدویت

بیا غمخوار من شو تا پر کشم بسویت

چون دختران شامی گفتند بابا نداری

من بی تو مانده بودم با آه و اشک و زاری

تا آمدی به ویران ای ماه و سرو نازم

بر دختران شامی بابا به تو بنازم

یک لحظه در بر من بنشین ای رأس یارم

یا بنشین در کنارم یا بنشین بر مزارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 0:9  توسط محمد علی صولی  | 

عاشقان كم كم به شور و التهاب افتاده اند
بهر احياي محرم در شتاب افتاده اند

مجمر و اسپند و بيرق را فراهم كرده اند
فكر چاي روضه و قند و گلاب افتاده اند

كودكان را در ميان كوي و برزن ديده اي؟
در بناي تكيه ها از خورد وخواب افتاده اند

اين فراخوان محرم مرزها را هم شكست
ارمني ها در پي اجر و ثواب افتاده اند

روضه خوان ها را مگر زينب خودش ياري كند
از بيان ماجرا در اضطراب افتاده اند

مقدم هر ناشناسي را غنيمت بشمريد
چون شماري در مسير انتخاب افتاده اند

ميزبان زهرا كه باشد نان به هر كس مي رسد
دانه ها كم كم به زير آسياب افتاده اند

سلام حلول ماه محرم الحرام را خدمت همه شما تسلیت عرض میکنم

هر پنج ژست قبلی از کتاب نغمه های ولایت ۷۲ و اشعار جناب آقای محمد علی شهاب بود شعر این پست هم از دوستی به نام ((مجنون))که در قسمت نظرها گذاشته بودند

انشالله که موفق موید باشید

فعلا یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 0:17  توسط محمد علی صولی  | 

ای عشق عالمین – ارباب من حسین

روزی که درب عشق از خانه ای شکست

ساقی به روی خاک پیمانه ای شکست

زآن لحظه حرمت جانانه ای شکست

تا کربلا دل دردانه ای شکست

آواره گشته و دور از وطن حسین

ای عشق عالمین – ارباب من حسین

+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+

سرهای قدسیان بر حلقه عزا

چشمان عرشیان خونین شد ای خدا

در قلب عاشقان شد خیمه ها به پا

آوای کاروان هر دم زند صلا

هر کس ندا کند ارباب من حسین

ای عشق عالمین – ارباب من حسین

+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+

گل بوته های یاس رنگین کمان شده

رنگ بنفشه ها چون ارغوان شده

آرامش و قرار از باغبان شده

آوای لاله ها چون الامان شده

هر غنچه وا شود گوید سخن حسین

ای عشق عالمین – ارباب من حسین

+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+

روزی به کوچه ای دستان بسته ای

در پشت در گل پهلو شکسته ای

روزی دگر تن در خون نشسته ای

با ضربه ستور از هم گسسته ای

گردیده اینچنین خونین بدن حسین

ای عشق عالمین – ارباب من حسین

+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+

ما هرچه می کشیم از ضرب کینه است

آغاز بی کسی کوی مدینه است

از آتش در و از سوز سینه است

گویا که اجرت آن بی قرینه است

اینگونه شد که شد غرق محن حسین

ای عشق عالمین – ارباب من حسین

+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+

اینگونه رسم عشق گردیده قائمه

یثرب به ابتدا در طف به خاتمه

گاهی بنفشه گون گه چون شفق همه

آید بدین جهت از کوچه فاطمه

گوید به قتلگاه ای بی کفن حسین

ای عشق عالمین – ارباب من حسین

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 20:12  توسط محمد علی صولی  | 

از انتهای هستی از اوج آسمانها

یک قافله رسیده در جمع کاروانها

یک کاروان رسیده تا که شود فدایی

زینب در این میانه گردیده کربلایی

اکبر گیرد رکابش پر شد از غم کتابش

یا سیدی حسین جان گشته بر لب خطابش

یار حسین زهرا باشد سپاه غربت

دارد از بی کسی ها لشکر چو بی نهایت

یا رب عزیز طه مانده غریب و تنها

تا خیمه گه رسیده سوز هجوم غم ها

محزون دل رباب و اصغر بود در آغوش

می خواند او لالایی این گویا رفته از هوش

بوسه زند به رویش وای از ناز گلویش

در ماریه پس از این با خون شود وضویش

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 20:12  توسط محمد علی صولی  | 

سبک یابن امی (عربی)

بی قرار ،کوفه ام با،قلب چاکم

همچو زهرا، مادر تو، روی خاکم

++یابن الزهرا،کوفه میا++

کوچه گرد کوفه ام در بی وفایان

هم به یاد کاروان گشته مهمان

دیده ام مانده به راهت ای نگارم

خدا کند که نیایی ای قرارم

از جفای این نامردان**غرق در خون گشته مهمان

+_+_+_+_+_+_+_+_+_

همه جا در ، یاد یارم،ز غمش بر ،روی دارم

به فدای ، او نمایم،به رهش هر آنچه دارم

سر خود بر کف نهادم به امید وصل رویش

به خدا غمی ندارم به جز از هجران یارم

تنم با خون شد آغشته**غربت تو مرا کشته

++یابن الزهرا،کوفه میا++

=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-=-=-=-==-==-==-=-==-==-=-=-=

بین شهر بی وفایی من تنها

سر به دار عشق توام یابن الزهرا

غربت یک کاروان را بنگرم من

اشک چشم کودکان را بنگرم من

سر می نهم به پای تو**جان مسلم فدای تو

++یابن الزهرا،کوفه میا++

+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_

شده ام اسیر دشمن به جدایی سر از تن

مگر اقتدا نمایم به نگار سر بدارم

من و لحظه های آخر دل و خاطرات دلبر

سینه ام شد همچو مجمر ز دو دیده خون ببارم

سینه سوزان دیده گریان**سینه سوزان دیده گریان

++یابن الزهرا،کوفه میا++

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 20:11  توسط محمد علی صولی  | 

به شهر کوفه پر دردم میان کوچه می گردم

نمی خواهم که از خجلت دگر سوی تو بر گردم

شکسته قلب پر خونم شبیه نیل و جیحونم

تو سرگردان در صحرا من از هجر تو مجنونم

الا ای زاده حیدر بیا در کوفه و بنگر

به روی دار عشق تو طرفدارت شده بی سر

ز داغت آتشینم من ببین نقش زمینم من

چنین جان داده ام تا که عزایت را نبینم من

فدایی تو گردیدم ز اندوه تو رنجیدم

کمی از غربت حیدر به شهر کوفه را دیدم

به یاری من تنها همه بستند همه درها

به خاک کوچه افتادم ببردم نام زهرا را

به شهر شب چو مهتابم به دیدار تو بی تابم

کشیده بر زمین جسمم که خاک پای اربابم

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 20:11  توسط محمد علی صولی  | 

آوای جرس می رسد از مأمن عشاق

صد تیر بلا نشیند ز بلا بر تن عشاق

همراه حسین آمده یک دشت غریبی

تا آنکه شود کرببلا مدفن عشاق

++++++++++++++++++++

در ماه محرم همه خونین بصرانیم

تا وادی هجران و بلا همسفرانیم

از کرببلا ما دل محنت زده داریم

از داغ عزیز فاطمه خونین جگرانیم

++++++++++++++++++++++

در کوفه غریبم من و غمخوار ندارم

یک تن به برم یار وفادار ندارم

من همچو عمویم شده ام یکه و تنها

دیگر تو میا به کوفه نور دل زهرا

در کوفه اسیر غم هجران و بلایم

دلخون غریبی تو در کرببلایم

من یار و طرفدار بجز طوعه ندارم

شب گرد غریبی به دل کوچه ی یارم

شد گوشه ی محراب غم کوفه نصیبم

مانند علی بی کس تنها و غریبم

من کوچه نشین حرم فاطمه هستم

در شهر علی غمزده بر خاک نشستم

تن بر سر دار م من و. سر بر قدم یار

پر میکشم ای عشق چه خونین و سبکبار

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 20:10  توسط محمد علی صولی  | 

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

 

بـه لطـمه هـاي ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگي عـجـيـبـش

 

بـه بـوي سيـب زمـينِ غـم و حـسين غريـبش

 

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدي

 

به چشم کاسه ي خون وبه شال ماتم مـهـدي

 

سـلام من بــه مـحـرم  بـه کـربـلا و جـلالــش

 

به لحظه هاي پـرازحزن غرق درد و ملامش

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زيـنـب

 

بـه بــي نـهــايــت داغ  دل شـکــستــه زيـنـب

 

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل

 

بـه نـا اميـدي سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر

 

بـه کـام خـشک اذان گـوي زيـر نـيزه و خنجر

 

سلام من به محرم به دسـت و بـا زوي قـاسم

 

به شوق شهد شهادت حنـاي گـيـسـوي قـاسم

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ي اصـغـر

 

به اشک خجلت شاه و گـلـوي پـاره ي اصـغـر

 

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـيـنـه

 

بـه آن مـلـيـکـه، کـه رويش نديده چشم مدينه

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـي زهـيـرش

 

بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خيرش

 

سلام من بـه محرم  بـه مسـلـم و به حـبـيـبش

 

به رو سپيدي جوُن و به بوي عطر عجيـبـش

 

سلام من بـه محرم  بـه زنگ مـحـمـل زيـنـب

 

بــه پـاره، پـاره تــن بــي سـر مـقـابـل زيـنـب

 

سلام من به محـرم  به شـور و حـال عيـانـش

 

سلام من به حسـيـن و به اشک سينه زنـانش

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 20:9  توسط محمد علی صولی  | 

از سفر عاقبت سرت آمد

نور بر چشم دخترت آمد

شامیان طعنه ام دگر مزنید

پدرم از مسافرت آمد

عمه جان خیز و خانه جارو کن

پدر من برادرت آمد

زیر باران سنگ سنگدلان

چه بلائی سر، سرت آمد

لحظه سربریدنت بابا

با خودم گفتم که آخرت آمد

زیر خنجر به گوش خسته من

سوز آواز حنجرت آمد

یاد داری ز ناقه افتادم

خصم پست و ستمگرت آمد

تازیانه به دست با چکمه

بهر آزار دخترت آمد

کس نداند چها آنشب بر

یاس پاک و مطهرت آمد

قافله رفته بود و من تنها

مانده بودم که مادرت آمد

یاد داری شبی میانه راه

دختر تو برابرت آمد

دست آورد و بر لبت نرسید

ولی از روی نی سرت آمد

جان من با لبم پدر دیگر

روی لبهای پرپرت آمد

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 15:42  توسط محمد علی صولی  | 

من آن یاس ز پا افتاده خشک از تب آهم

که هر کس می رسد از راه با پا میبرد راهم

سیه دستی که با سنگ فدک آئینه را می زد

شکست اینبار بر سر نیزه ها آئینه جاهم

اسیر سلسله، خسته ، سر بازار، نامحرم

من ـِ از پای افتاده سرم آمد همه با هم

خرابه طعنه انگشت حقارت بی کسی غربت

به من خندید هر کس را بگفتم دختر شاهم

خلاصه دور از چشم عمو عباس روز و شب

کتک خوردم به جرم گریه های گاه و بی گاهم

نداری دست ، دستم را بگیری حیف شد با با آخ

که من این ر عمری عصای دست می خواهم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 15:41  توسط محمد علی صولی  | 

بوی محرم آمده ما را صدا کنید

ما را دوباره در غم خود مبتلا کنید

سالی به انتظار شما گریه کرده ایم

شاید به چشم قدمی آشنا کنید

این هم شما و این دل ناقابلی که هست

وقتش شده که روضه خود را بپا کنید

قلبم برای سینه زدن تنگ آمده

رخصت دهید و در دلمان کربلا کنید

شال عزا به گردن من بسته مادرم

دارد امید درد مرا هم دوا کنید

چشم انتظار اذن علمدار مانده ایم

خواهید جان دهیم و یا سر جدا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 15:41  توسط محمد علی صولی  | 

مسلم بن عقیل

با دست بسته /قلبی شکسته/ رفتم سوی دار

ای گل زهرا /سیدی مولا/ خدا نگهدار

مسلمم مسلمم غریب و تنها **مانده ام بی معین میان اعدا

یا حسین یاحسین عزیز زهرا

گویم صبارا /برد زپیشم /بهر تو پیغام

میا که باشد /برلب اینها/ همیشه دشنام

وای من وای من نغمه برلب** ترسم از لحظه ورود زینب

یا حسین یاحسین عزیز زهرا


چشمان ماه و /خورشیدوکوکب/ محو نظاره

گویم سلامت/ ازروی بام/ دارالعماره

ترک منزل مکن در بین صحرا **کن حذر زین سفر ای پور زهرا

یا حسین یاحسین عزیز زهرا
سروده شده ذیحجه ۱۳۸۲

ز دوست خوبم آقا مجید رجبی(سروده های من)

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 22:48  توسط محمد علی صولی  | 

مسلم بن عقیل

به عشق شاه علقمه بی قرارم به سر هوای طوف شش گوشه دارم

دهد گواهی هردوعینم

زاشتیاق وشوروشینم

یه عمریه در انتظار

زیارت آقام حسینم

حسین وای

در آرزوی کربلا می نشینم به یاد غربت حسین دل غمینم

اگرچه نالایق وپستم

بدین امیدزنده هستم

که روزی از سر ارادت

رسد به کربلا دو دستم

حسین وای

سبک:جوادمقدم(بچه بزرگ نکردم آسون)

از دوست خوبم آقا مجید رجبی(سروده های من)

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 22:46  توسط محمد علی صولی  | 

واسه کرببلات

واسه اون پرچم سرخت روی اون گنبد زرین

واسه اون شش گوشه تو واسه اون هوای غمگین

((ای خدای مهربونی دل من تنگه می دونی))

واسه اون صحن و سرائی که شده کعبه عالم

واسه اون تربت پاکت که می شینه روی بالم

====

واسه بین الحرمینت واسه مشک و واسه سقا

واسه عطر سیب مرقد که میاد همراه زهرا

====

واسه اون عاشقایی که خونشون اونجا می ریزه

واسه اون جوون رعنا که پیشت خیلی عزیزه

====

واسه اون شیش ماهه ای که به روی سینت خوابیده

جای آب تو بغل تو مزه تیر و چشیده

====

واسه اون طفل سه ساله که بهونتو می گیره

روی خاکای خرابه سر می ذاره تا بمیره

====

واسه اون خواهر تنها توی اون بر بیابون

واسه اون ناقه سوار توی شام و کوفه مهمون

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 2:8  توسط محمد علی صولی  | 

یا ابا الفضل

برای گرفتن عکس با سایز واقعی اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 7:48  توسط محمد علی صولی  | 

جعلت فداک يا ابا عبدالله الحسين(ع)

جعلت فداک يا ابا عبدالله الحسين(ع)

مرا درد و مرا درمان حسين(ع) اســت

مـرا اول مـــــــرا پايان حسين(ع) است

دل هر کـس به ايماني سرشتـــــه

مرا هم دين و هم ايمان حسين(ع) است

همه عالم به اذن حق تعالــــــــــي

چو عبدي سر به فرمان حسين(ع) است

بهشت و جنت و فردوس اعــــــلاء

همه معلــــــــــول پيمان حسين(ع) است

براي هر دلي جانان و جانـــــــــــي

مرا هم جان و هم جانان حسين(ع) است

عقول جن و انس و هم ملائــــــک

به حقِ حق که حيران حسين(ع) است

چو خواهم روضه ي رضوان به فردا

که من را روضه ي رضوان حسين(ع) است

چرا عالم ز جانش نـــــــــــاله دارد

مگر  او هم پريشان حسين(ع) است

اگر خواهي ز حال عبد مســــــکين

خوشا حالش که مهمان حسين(ع) است

نقل از وبلاگ یا ابالفضل العباس

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 23:36  توسط محمد علی صولی  | 

یا اباعبدالله الحسین(ع)

حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را**به خون نشانده دل دودمان آدم را
غم تو موهبت کبریاست در دل من**نمی دهم به به سرور بهشت این غم را
غبار ماتم تو آبرو به من بخشید**به عالمی ندهم این غبار ماتم را
به نیم قطره اشک محبتت ندهم**اگر نهند به دستم تمام عالم را
به یمن گریه برای تو روز محشر بین**خموش میکنم از اشک خود جهنم را
اگر رواست دمی بی تو بگذرد عمرم**هزار بار و بمیرم نبینم آن دم را
منو جدا شدن از کوی تو خدا نکند**خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
کاش‌بودم‌شعله‌تاشمع‌مزارت‌میشدم**چلچراغ‌زائرشب‌زنده‌دارت‌میشدم
کاش‌بودم‌پرچم‌حاشیه‌دارماتمت**تاکه‌زینت‌بخش‌بزم‌سوگوارت‌میشدم
کاش‌بودم‌حلقه‌حلقه‌همچوزنجیرعزا**درکف‌دل‌بیقراری‌بیقرارت‌میشدم
کاش‌بودم‌قطره‌آبی‌واز‌راه‌وفا**شبنم‌لبهای‌خشک‌شیرخوارت‌میشدم
کاش‌می‌بودم‌سپر،در‌هجوم‌تیرمرگ**مانع‌شمشیر‌خصم‌نابکارت‌میشدم
کاش‌بودم‌درشب‌شام‌غریبان‌تاکه‌من**پاسدارخیمه‌بی‌پاسبانت‌میشدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 12:19  توسط محمد علی صولی  | 

شب اول قبر ما(انشاءالله)

خواب دیدم مرده ام**خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود**وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت**قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود**غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
هر که آمد پیش حرفی راند و رفت**سوره حمدی برایم خواند و رفت
ناله می کردم ولیکن بیجواب**تشنه بودم در پی یک جرعه آب
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست**آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنه کار سیه دل،بسته پر**نام اربابان خود یک یک ببر
گفتنم عمر خودت کردی تباه**نامه اعمال خود کردی سیاه
ناامید از هر کجا و دل فکار**می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد**از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان**نور پیشانیش فوق آسمان
صورتش خورشید بود و غرق نور**جام چشمانش پر از شرب طهور
گیسوانش شط پر جوش و خروش**در رکابش قدسیان حلقه بگوش
لب که نه،سرچشمه آب حیات**بین دستش کائنات و ممکنات
بر سرش دستمال سبزی بسته بود**بر دلم مهرش عجیب بنشسته بود
کی به زیبائی او گل میرسید**پیش او یوسف خجالت میکشید
در قدوم آن نگار مه جبین**از جلال حضرت حق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند**بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتم این زمزمه**آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روز قیامت آمده**گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمدمرا شرمنده کرد**مهربانانه به رویم خنده کرد
این که اینجا اینچنین تنها شده**کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است**گریه کرده بعد شیرش داده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد**عکس من را بر دل خود قاب کرد
بار ها بر من محبت کرده است**سینه اش را وقف هیئت کرده است
سینه چاک آل زهرا بوده است** چای ریز مجلس ما بوده است
اینکه در پیش شما گردیده بد**جسم و جانش بوی روزه می دهد
با ادب در مجلس ما می نشست**او به عشق من سر خود می شکست
پرچم من را به دوشش می کشید**پا برهنه در عزایم می دودید
اسم من راز و نیازش بوده است**تربتم مهر و نمازش بوده است
اقتدا بر خواهرم زینب نمود**گاه می شد صورتش بهرم کبود
حرمت من را به دنیا پاس داشت**ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن**روز تاسوعا شده سقای من
تا که دنیا بوده از من دم زده**او غذای روضه ام را هم زده
بارها لعن امیه کرده است**خویش را وقف رقیه کرده است
گریه کرده چون برای اکبرم**با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است**او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود**باعث خوشحالی اعدا شود
در قیامت عطر بویش می دهم**پیش مردم آبرویش می دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت**میشود همسایه من در بهشت
آری آری هر که پا بست من است**نامه اعمال او دست من است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 12:4  توسط محمد علی صولی  | 

ملجا اهل حرم تا ظهر اگر عباس بود**شب نگهبان در کنار نهر علقم زینب است

مدعی دیگر مزن بیهوده لاف عاشقی**این حسین تنها یک عاشق دارد آنهم زینب است

در ضمن انفجار حرم امامان عسگریین را به محضر امام زمان و شما مردم مسلمان تسلیت عرض می کنم

چند شعر زیبا برایتان نوشته بودم متاسفانه در این کافی نت کیس ها فلاپی ندارند ولی مطمئنا تا دو سه روز دیگه براتون می ذارم

فعلا یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 15:56  توسط محمد علی صولی  | 

مدینه و کربلا

آشنا با دل ماتم زدگان چشم تر است**آن چه از دیده رود حاصل خون جگر است


خون دل خوردن محزون شدن و غم دیدن**جملگی حاصل هجران وفراق وسفر است


شوق پرواز و به دیوار قفس کوبیدن**کار هر مرغک دل خسته و بشکسته پر است


آنکه‌حسرت‌خوردازداغ‌تماشایک‌عمر**باغبانی است که باغش همه بی برگ و بر است


بودنی همچو فنا و دم به دم جان کندن**کار آن که طلبد مرگ ولی محتضر است


رنج آوارگی و زخم زبان و طعنه ها**همه در پیش فراغ و غم تو مختصر است


ضربه کعب نی و سیلی و تازیانه‌ها**پیش اندوه تماشای سرت بی اثر است


نیلی چهره و نیلوفر تن،قدکمان**اثری از ستم دست جفا در گذر است


دست بسته و کبودی رخسارم**ارث مظلومیت حیدر و داغ کوثر است


کربلا که امتداد کوچه مدینه بود**باقی اجرت تعیین شده پیمبر است


قتل ششماهه و بشکستن پهلو هردو**قسمت دوباره اصغر و سهم اکبر است


کوفه ای که روزی از دعای او شد سیراب**در پی تلافی لطف حسین به خنجر است


خنجرو نیزه که شد بر سر آن راس حسین**هر دو تا یک اثر از تیزی مسمار در است


همه جا گریه کن کنج تنور و پای نی**مادری همسفر راس تو تا تشت زر است


++++++++++++++++++++++++++++++++++++


گربه‌چشم‌دل‌ببینی‌کربلا***صحـنه‌ای‌بین‌درودیـوار‌‌‌بود


برسرتیری‌که‌براصغرزدند***مطمئنم‌تکه‌ای‌مسماربود

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 1:12  توسط محمد علی صولی  | 

امام زمان و محرم

امام زمان و محرم

ای داغدار ماتم جانسوز یاران**ای سوگوار نیزه های سربداران

ای آنکه ازاندوه سرسامان نداری**برروی زانوی غمت سرمیگذاری

گاهی زداغ جدخودخون میفشانی**گاهی به دنبال اسیرانش روانی

امشب ندانم از چه راهی در عبوری**در کربلا یا کوفه یا کنج تنوری

شاید کنار پیکر از سر جدائی**یا زائر راس به روی نیزه هایی

مست زیارت در بر راس حسینی**یا بی قرار کودکان و زینبینی

هر جا که باشی مادرت آنجا نشسته**گوید غریب مادر،آن پهلو شکسته

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

دل ز چه میبری بیا این دل ما که مال توست

آنچه بود به سینه ها حلقه اتصال توست

دلبری تو از چه و اسارت دل به چه کار 

 قلب تمام ماسوا اسیر خط و خال توست

پرده گشا ز چهره ات که بی تو نور تیره شد

روشنی دیده عشق به رویت جمال توست

آنچه به بام خانه ات گرفته آشیانه ای

قلب میان سینه یا مرغ شکسته بال توست

حسن جمیع دلبران سایه ای از سایه تو

یوسف وادی جمال همیشه در خیال توست

طره مشکین تو شد سایه هجران و فراغ

گرفتگی هر چه دل برای رنگ شال توست

چو حلقه ماتم عشق نشسته بهر انتظار

میان تشت زر سری منتظر وصال توست

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 1:48  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت زین العابدین

جلوه پاک خدای ازلی**یا علی بن حسین ابن علی

 


ساقی خون جگر وادی عشق**شاهد کرببلا تا به دمشق

 


ماجرائی که تو دیدی ز ستم**ناله دارد ز غمت غصه و غم

 


وارث دامنی از لاله شدی**آه بودی و زغم ناله شدی

 


همه شب بی خبر از خواب شدی**سوختی شمع شدی آب شدی

 


دل نباشد آنکه دلگیر تو نیست**کیست دل خسته زنجیر تو نیست

 


اشک خونین چکد از سلسله ات**رد خونین شده از قافله ات

 


تو همان قافله سالار غمی**یوسفی بر سر بازار غمی

 


یوسف اما به دو چشمت دیده**هیجده یوسف سر ببریده

 


سر بداران همه بر نیزه دوست**تکیه گاه سرشان خون گلوست

 


حنجری قاری قرآن شده بود**اهل مجلس هم نیلی و کبود

 


شهر از کینه تماشاگر او**سنگ از بام زده بر سر او


 

هدیه سنگ و سنان بر لب او**خون جگر تر از همه زینب او

 


دیده ای این همه را خود به دو عین**ذکر تو در همه دم نام حسین

 


ای خدا داده تو را نام چنین**خوانده ات به نام زین العابدین

 


سجده هایت به سجود آورده**هر چه را حق به وجود آورده

 


همه جا صوت تو چون دلبر بود**زیر زنجیر چه زیبا تر بود

 


تو اسیر غم دلدار شدی** پی نی سوی سر یار شدی

 


کنج ویرانه تن بی جانت**سوخت از داغ گل نالانت

 


آن سه ساله که ز آه و ناله**کاشت در گوشه ویران لاله

 


همه را دیده ای ای سنگ صبور**یا که بشنیده ای از دیر و تنور

 


بس که اندوه و بلاها دیدی**در همه عمر نمی خندیدی

 


عاقبت گشت روا حاجت تو**آمد آن یار کمان قامت تو


 

شد بهانه به برت زهر هشام**قاتل جان تو شد غصه شام

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 1:41  توسط محمد علی صولی  | 

یا اباعبدالله

شادی هردو جهان بی تو مراجز غم نیست**جنت بی توعذابش ز جهنم کم نیست

در دم مرگ اگر پا بسرم بگذاری**عمر جاوید به شیرینی آن یکدم نیست

حرم قرب خدارا که دل عاشق توست**طرفه بیتی است که روح القدسش محرم نیست

بگذار آدمیان طعنه زنندم گویند**هر که خود را سگ کوی تو نخواند آدم نیست

نیست بر خامشی آتش دوزخ سیلش**از یم اشک غمت هر که به چشمش نم نیست

تا خدایی خدا هست لوای تو به پاست**زانکه جز دست خدا حافظ این پرچم نیست

هم خدا داند و هم عالم و آدم دانند**که به جز رأیت عشق تو در این عالم نیست

دوزخ ارزانی آنانکه ندارند غمت**با غمت هیچ مرا زآتش دوزخ غم نیست

ملک هستی همه ماتمکده‌ی توست حسین**جایی از ملک جهان خالی از این ماتم نیست

گوهر اشک عزای تو به هر کس ندهند**اهرمن را شرف داشتن خاتم نیست

گریه بر پیکر مجروح تو باید همه دم**که جراحات تنت را به از این مرهم نیست

تو به جا ماندی و ظالم اثرش هم شد محو**پایه ظلم که در دار جهان محکم نیست

سائل تو است کسی کز تو تو را خواهد و بس**آنکه شد طالب تو در طلب درهم نیست

سینه کردی هدف تیر که میدانستی**زنده بی مرگ تو دین نبی اکرم نیست

هیچ مظلوم همانند تو در قلزم خون **سر جدا با گلوی تشنه کنار یم نیست

گو ببرند سر دار زبان در کامش**غیر مدح تو ثنایی به لب (میثم) نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 15:45  توسط محمد علی صولی  | 

علی اکبر(ع)

احوالات‌ابی‌عبدالله‌(ع)‌کنار‌بدن‌علی‌اکبر(ع)
زخمی‌نبود‌گرچه‌ولی‌زخم‌خورده‌بود**بر‌دستهای‌او‌گل‌یاسی‌فسرده‌بود
مستانه‌خود‌کنار‌تن‌ساقی‌اش‌کشید**گویا‌چنین‌می‌ای‌همه‌عمرش‌نخورده‌بود
جانی‌برای‌بردن‌پیک‌اجل‌نماند**چون‌هر‌چه‌بود‌همره‌خود‌تیغ‌برده‌بود
دیگر‌خیال‌اینکه‌ز‌جا‌خیزد‌او‌نداشت**زینب‌رسید‌ورنه‌همان‌لحظه‌مرده‌بود
آری‌توان‌بردن‌جسمش‌به‌تن‌نداشت**او‌را‌به‌دست‌تازه‌جوانان‌سپرده‌بود
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ای‌آسمان‌زخم‌که‌سازم‌نظاره‌ات**بابا‌فدای‌زخم‌فزون‌از‌ستاره‌ات
هر‌زخم‌خنده‌ای‌و‌کنون‌پر‌ز‌خنده‌ای**بر‌من‌نگاه‌کن‌بفدای‌نظاره‌ات
چشمی‌گشا‌که‌غرق‌بوسه‌می‌شود**هر‌تکه‌تکه‌بدن‌پاره‌پاره‌ات
هر‌زخم‌تو‌نوید‌غزل‌شد‌برای‌من‌**خواندم‌هزارشعر‌و‌غزل‌در‌هزاره‌ات
خواهم‌اگر‌که‌وصف‌کنم‌حالت‌تو‌را**یک‌دشت‌پر‌ز‌لاله‌شود‌استعاره‌ات
جسم‌تو‌،خنده‌های‌عدو،‌گریه‌پدر**الحق‌که‌بی‌نظیر‌بود‌جشنواره‌ات
موجی‌بزن‌ز‌دیده‌دریایی‌ات‌ببین**خشکیده‌ساحلی‌شده‌ام‌در‌کناره‌ات
خواهم‌نماز‌گریه‌به‌محراب‌غم‌کنم**ناید‌اذان‌چرا‌دگر‌از‌این‌مناره‌ات
رفتی‌چو‌خواب‌از‌بر‌چشمان‌خسته‌ام**کی‌می‌شود‌چو‌خواب‌بینم‌دوباره‌ات
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
هر‌کس‌شبی‌روی‌تو‌را‌در‌خواب‌بیند****روی‌پیمبر‌را‌به‌روی‌آب‌بیند
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
سبک‌دل‌دریا‌محمود‌کریمی
علی‌اکبر—یا‌که‌حیدر--‌یا‌خود‌خود‌پیمبر
اومده‌میون‌میدون‌–‌می‌زنه‌به‌قلب‌لشگر—علی‌اکبر
------------------------------------------------------------------
دشمنا‌همه‌هراسون‌همه‌مات‌‌و‌همه‌حیرون**انگاری‌علی‌میجنگه‌بایه‌ذوالفقارتومیدون
کربل‌دعای‌بابا‌مدینه‌دعای‌لیلا**اما‌مونده‌علی‌اکبر‌تنها‌بین‌نیزه‌دارا
------------------------------------------------------------------
پیش‌بابا--تیغ‌اعدا--یه‌گوشه‌هی‌می‌ره‌بالا
زیر‌ضربه‌های‌شمشیر—بدنش‌شد‌ارباً‌اربا—پیش‌بابا
------------------------------------------------------------------
تاحسین‌رسید‌به‌پیکردیدعلی‌توخون‌شناور**نفسش‌بالا‌نمیاددست‌و‌پا‌میزنه‌اکبر
سرش‌وگرفته‌دربرمیگیره‌‌خون‌و‌زحنجر**می‌گه‌ای‌آروم‌جونم‌بگو‌یک‌بابای‌دیگر
------------------------------------------------------------------
ای‌تو‌نازم--ای‌نیازم--ای‌اذان‌گوی‌حجازم
دوباره‌بگو‌اذونی--اومده‌وقت‌نمازم--ای‌تونازم
-----------------------------------------------------------------
دوباره‌بزن‌صدایم‌لرزه‌افتاده‌به‌پایم**پاشو‌قد‌قیامت‌من‌پاشو‌تا‌بشی‌عصایم
اشک‌من‌چکیده‌اکبرجون‌به‌لب‌رسیده‌اکبر**پاشو‌ازخیمه‌تا‌اینجا‌عمه‌ات‌دویده‌اکبر
-----------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 11:50  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت علی اصغر(ع)

سبک بیا تا یه سیب سرخ حسن خلج
دوباره گریه هامون پا می گیره**بغضی توی گلومون جا می گیره
گوش کنید هنوز تو خیمه ها داره**یه مادر نغمه لالا می گیره
گمونم خواب دیده اون شیر خوارشو**که داره تکون می ده گهوارشو
---------------------------------------------------------------------------
حال گریه دم دمای غروبه**برا گریه کردن اون موقع خوبه
آخه اون وقته که مادری داره**برا شیر خوارش به سینه می کوبه
می گه زود بود غروب تو عزیزم**تا نفس دارم برات اشک می ریزم
----------------------------------------------------------------------------
نگو مادرم به رخ چنگ می زنه**چرا پس به سینه دلتنگ می زنه
خواب دیدم هر کسی از راه رسیده**تو رو روی نیزه با سنگ می زنه
وقتی از خواب پریدم دل ترکید**آخه داشت از سر تو خون می چکید
-----------------------------------------------------------------------------
هنوز یادمه بابات گریه می کرد**ندیدی چطور برات گریه می کرد
تو که دست و پا زدی پیش چشاش**با نیگا به دست و پات گریه می کرد
می دیدم به دلبرش خاک می ریزه**پای قبرت به سرش خاک می ریزه
------------------------------------------------------------------------------
کار من میون پیری در اومد**یه دفعه جلو تو تیری در اومد
سه شعبه تا که دید دندون نداری**به جای دندون شیری در اومد
تار و پود حنجرت پاره شده**مادر تو دیگه بیچاره شده
-----------------------------------------------------------------------------
یه شعر علی اصغر دیگه اون پائین هست
محمود کریمی پارسال خونده خیلی قشنگه
انتخاب با خودتون
مارا از دعا فراموش نکنید
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 19:51  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت قاسم (ع)

این جوان کیست که گل صورت از او دزدیده است**سیزده بار زمین دور قدش گردیده است
رو به سر چشمه زیبائی و دریای وفا**ماه از اوست که این گونه به خود بالیده است
خاک پرسید که سرچشمه این نور کجاست**عشق انگشت نشان داد که او تابیده است
پیش او شور شهادت ز عسل شیرین تر **آسمان میوه احساس ز چشمش چیده است
گر چه هفتاد و دو لاله همه از ایل بهار **باغ ، سرسبز تر از او به جهان کی دیده است؟
اسب آرام رها کرد گلی را در خاک**کربلا دید که ماهی به زمین غلطیده است
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
نه کلاه خود و نه جوشن نه زره آقام به تن داشت**برای رفتن میدون فقط اون یه پیرهن داشت
مثه ماه شب چارده می زنه به قلب لشگر**پشت سر داره دعای عمو و دعای مادر
می خونه (ان تنکرونی فانا بن الحسن) ای قوم**بیائید جلو که (نجل نبی الممتهن)ای قوم
از نفس افتاده ام من ** از فرس افتاده ام من
صدا زد عمو بیا که قاسمت داره می میره**داره جام شهادت از دستای جدت می گیره
عمو جون برس به دادم یه نفر گرفته مویم**اگه دیر بیایی اینجا می زنه رگ گلویم
همه استخونای من زیر سم اسب شکسته**یه بانوی قد خمیده بالای سرم نشسته
از نفس افتاده ام من ** از فرس افتاده ام من
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
به سبک دل دریا محمود کریمی
تازه داماد—شبیه باد—می شه از خیمه ها آزاد
می زنه به قلب لشگر----میخونـه رجـز با فـریـاد-- تازه داماد
-----------------------------------------------------------------------
میخونه (ان تنکرونی فانابن الحسن) ای‌قوم**هرنفس میخونه (نجل‌نبی‌الممتهن)ای‌قوم
خون مرتضی تو جونم نمک عمو تو خونم**وصیتهای باباجون همیشه ورد زبونم
-----------------------------------------------------------------------
ای فدایی-- هر کجایی-- می رسه یه کربلایی
که باید عمو حسین و -- با خونت یاری نمایی-- ای فدایی
----------------------------------------------------------------------
حالا موقع نبرده هر کسی که می گه مرده**بیاد و باهام بجنگه که وجودم پر درده
وقت‌عهدم‌از‌ازل‌هست‌عهدی‌که‌ضرب‌المثل‌هست**عهدی‌که‌روی‌زبونم‌شهداحلی‌من‌عسل‌هست
----------------------------------------------------------------------
هر چی نیزه--هر چی شمشیر--هر چه سنگ هر چی که هست تیر
مثل نقل رو من می باره – نزدیک غروب دلگیر -----هر چی هست تیر
---------------------------------------------------------------------
تادیدن‌زره‌به‌تن‌نیست‌به‌تن‌غیرپیرهن‌نیست**کاری‌کردن‌آشناهام‌گفتن‌این‌ابن‌الحسن‌نیست
زیر سم اسب کی دیده قامتی بشه کشیده**یا زیر یه جسم کوچک قامتی بشه خمیده

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 19:37  توسط محمد علی صولی  | 

روز پنجم محرم

شهدای مسجد ارگ
روضه ناخوانده چمن آتش گرفت**یک حسینیه بدن آتش گرفت
پیرهن های محرم سوختند**آنهمه تن با کفن آتش گرفت
کعبه را دیدم که مثل حاجیان**موقع محرم شدن آتش گرفت
بالهایی سوی حق وا گشته بود**حیف وقت پر زدن آتش گرفت
یا به زیر دست و پا ماندند یا**دست و پای سینه رن آتش گرفت
باز مثل خیمه های سوخته **خانه ارباب من آتش گرفت
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 0:36  توسط محمد علی صولی  | 

ورودیه

اینجا نسیم می وزد این بوی سیب چیست**این سرزمین تیره و گرم و غریب چیست؟
بی اختیار باز دلم شور می زند**روی لبت ترنم امن یجیب چیست؟
مادر مرا سپرده به تو جان مادرم**آوارگی و یا که اسیری نصیب چیست؟
شاید رباب بشنود آرام تر بگو**آن تیرهای چله نشین مهیب چیست؟
از دور تیغ خنجرشان برق می زند**معلوم شد که معنی شیب الخضیب چیست؟
توی گرمای نفس گیر زیر هرم گرم خورشید**بین کاروون تنها دل خواهری می لرزید
توی‌صحرای‌غریبی‌از چشاش‌بارون می‌باره**هی‌می خواد‌آروم‌بگیره‌فکر‌فردا‌نمی‌ذاره
نمی دونه چرا اینجا تاحسینش و مبینه**یاد مادرش می افته غم روی دلش می شینه
بچه‌هامیگن‌که‌نخله‌اون‌سیاهی‌هاکه‌پیداست**اگه‌کربلاهم‌اینجاست‌همشون‌نیزه‌اعداست
از چشای شور اینها بونه داره دل خونم**برا قامت اباالفضل من وان یکاد می خونم
این طرف لبای تشنه اون طرف آب فراته**برا چی بروی اصغر پشای حرمله ماته
اکبرو بازم صدا کن بیا لیلا رو دعا کن**گمونم وقته اذونه نیزه دارا رونگا کن
حسن لطفی
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:33  توسط محمد علی صولی  | 

محرم

سبک دل دریا محمود کریمی
ماه پر غم،ماه ماتم----ماه خون رنگ محرم
ماهی که بارون گریه ،می باره از دیده نم نم-----ماه ماتم
ماه دلهای پریشون،ماه لیلا ماه مجنون****ماه آوارگی دل توی هر دشت و بیابون
ماه جام غم نوشیدن ماه کربلا رو دیدن****ماه شال مشکی بستن لباس سیاه پوشیدن
دل دختر،دل خواهر----توی این ماه می شه مضطر
مبینن با چشمای تر،هفتادو دو لاله پرپر----دل خواهر
ماه رنگای پریده،ماه اشکای چکیده****ماه جسمای دریده،ماه دستای بریده
مه خون حلق اصغر،ماه ارباً اربا اکبر،ماه قد کشیده قاسم،زیر سم اسب لشگر
ماه نیزه،ماه دشنه-----ماه یک امام تشنه
اونی که میون گودال،افتاده به زیر دشنه-----شاه تشنه
ماه یک امام بی سر،ماه خنده های خنجر****ماه گریه های یاس و ناله غریب مادر
ماه حزن سوگواری،ماه سربریده قاری****ماه سنگ زدن تو کوفه به سر نیزه سواری
هوا تاریک،دلا تنگه-----قتلگه میدون جنگه
هر کسی نداشته شمشیر،دنبال یه تیکه سنگه-----دلا تنگه
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:32  توسط محمد علی صولی  | 

«امام زمان و محرم»


بوی محرم آمده اینجا حرم اینجا حرم زنید****روزی اشک گریه کنان را رقم زنید
این چشمها که به درب حسینیه مانده است****یک مرتبه به خانه خود قدم زنید
مرهم ترین دوای دل زخم خورده است****هر پلک کوچکی که شما روی هم زنید
یک شب بدون گریه بمیرم اگر مرا****از کاروان روضه نشینان قلم زنید
من نذر علقمه شده ام تا دل مرا****با شال روضه‌هاگره ای بر علم زنید
عمری به انتظار شما می کشید نفس****یک سر به آرزوی دل مادرم زنید
«ابا عبدالله»
هر روز پای هر محنت گریه می کنم****بر هر هزار زخم تنت گریه می کنم
با نوحه های هر شب تو گریه می کنم****با روضه های دل شکنت گریه می کنم
یعقوب های چشم من از دست رفته اند****از بس برای پیرهنت گریه می کنم
در بین قبرهم کفن کربلا به تن****از داغ جسم بی کفنت گریه می کنم
گاهی شبیه روز دهم سرخ می شوم****بر لحظه به نی شدنت گریه می کنم
ای سوخته ترین بدن زیر آفتاب****بر زخم تاول بدنت گریه می کنم
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:31  توسط محمد علی صولی  | 

ابنا الزینب(علیهم السلام)

باز بی کس باز تنها باز اشکم باز آهم**باز چشمی مادرانه منتظر مانده به راهم
باغبان باغم اما طوفان خورده خود**مانده ام حیران کنار دو گل پژمرده خود
غرق زخم دردم اما طاقت گفتن ندارم**آه دیگر سوی خیمه روی برگشتن ندارم
تکیه‌گاهی‌نیست‌دیگرقامت‌افتاده ام را**میکشم‌بردوش‌خسته‌این‌دوخواهرزاده‌ام‌را
باز می خنندند آن سو بعد زخم کاری خود**بازمیگریم‌دراین‌سو برامانتداری خود
کاش‌یک‌زن‌بین‌خیمه‌چشم‌زینب‌رابگیرد**شرم‌ازآن‌دارم‌که‌بیند‌ترس‌ازآن دارم‌بمیرد
سرو بودم سبز اما داغ اکبر بر کمر زد**داغ‌قاسم‌سوخت‌دل‌راداغ‌این‌دوبرجگرزد
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:30  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت رقیه(س)

بخواب بر سر زانوی خسته ام ،سر بابا**منم همان که صدا میزدیش دختر بابا
دلم گرفته از این کوچه های سرد و غریبه**چه دیر آمدی ای سر کجاست پیکر بابا
میان شام سیاهی که یک ستاره ندارد**دلم خوش است به نور حضور پرپر بابا
چرا نبود در آن روز فرصتی که خدایا**من سه ساله شوم پاسدار سنگر بابا
چه خوب میشد اگر میشداین پرنده کوچک**میان خون پریدن فدای باور بابا
صبور باش سرت سر بلند باد مبادا**نگاه دشمنی افتد به دیده تر بابا
بخوان برای من امشب در این سکوت خرابه**که خواب سرخ ببینم بریده حنجر بابا
بخواب‌بر‌سر‌زانوی‌خسته‌ام،سربابا**منم‌همانکه‌صدا‌میزدیش‌دختر‌بابا(تکرار شده است)
وچند لحظه‌ی‌بعدآن صدای گریه نیامد**رسیده بود گل کوچکی به محضر بابا

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:27  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت علی اصغر(ع)

با هر نگاه خود دل مادر ربوده است**عشق رقیه است و بهین دلبر من است
او مهر دفتر شهداییست سر جدا**از بهرپر زدن به سما شهپر من است
در این سپاه من همه سردار لشگرند**شاهد بگفته ام نظر داور من است
در این سپاه اصغر نازک گلوی من **سرباز صفر نیست که او افسر من است
همچون عموی خویش دلاور صفت بود**کوچکترین یلی است که در لشگر من است
ای حرمله بگو چه خیال است در سرت حتی در این قماط علی یاور من است
میبینم آنکه سیب گشته زیب نیزه ها **یا اینکه جلوهای ز گل احمر من است
این آخرین سریست که از تن شود جدا**این سیب سرخ نیست سر اصغر من است
ابر قحط و آب قحط آسمانت خشک شد**شوره زار چشمها بود و زبانت خشک شد
گرم رویای تماشای پدر بودی ولی**آخرین لبخند روی لبانت خشک شد
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
پیر همه بود اگر چه کودک بود ** صبرش به غریبی پدر اندک بود
می کرد به نی اشاره می گفت رباب**ای کاش سر نیزه کمی کوچک بود
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ای گل چه زود دست خزان کرد پرپرت**رفتی ورفت خنده زلبهای مادرت
هر کس که دید تو را روی نیزه**آهی کشید و گفت بیچاره مادرت
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ز فرط ناله نایم زخمه مادر**دلم چشمم صدایم زخمه مادر
برای کندن قبرت در این خاک**تمام پنجه هایم زخم مادر
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
زمویه دست و پایم خونه لای لای**گلو از لای لایم خونه لای لای
ز بس که که لطمه بر خود مادرت زد**کنار گونه هایم زخمه لای لای
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
نفس در سینه بر دل نیشتر بود**جگر از دل دل از پر ریشتر بود
عزیزم باکه گویم این مصیبت**که قد تیر از تو بیشتر بود
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:26  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت مسلم(ع)

شرم دارم به تو گویم که چه در سر دارند**نیزه داران همگی چشم به اکبر دارند
به همان طفلی که مادر به کنارت خواباند**طرح آن تیر سه شعبه تن من را لرزاند
حرف افتاده که عباس نباید باشد**او نباشد همه لشگر تو می پاشد
با خبر سازمت این قوم که بی احساسند**تیر در چله همه منتظر عباسند
طرح دادند که خیامت همه غارت بشود**اه بیتت همه راهی اسارت بشود
آب از سر که گذشته است دگر می گویم**بر سر دارم و با خون جگر میگویم
وای از آن روز که سجاد تو بیمار شود**زینبت جای اباالفضل علمدار شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:24  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت علی اکبر (ع)

این علی بن حسین بن علیست حیدر نیست**جز امامت ز علی شیر خدا کمتر نیست
دشمن از برق نگاهش بستوه آمد وگفت**گفته بودند که در کرببلا حیدر نیست
هر چه نزدیکتر آمد همه فریاد زدند**این جوان کیست اگر حضرت پیغمبر نیست
رجزی خواند که فرزند حسین آمده است**روبهان را حذر از پنجه شیر نر نیست؟
من نه از بهر دفاع پدرم آمده ام**غیر از این حجت دادار مرا رهبر نیست
چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست**و از این پیرجوان مرده کمانی تر نیست
در کنار توأم و باز به خود می گویم**نه حسین،این تن صد چاک علی اکبر نیست
دست و پایی،نفسی،نیم نگاهی،پلکی**غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست
هر کجا دست کشیدم ز تنت گشت جدا **بند بندت همه پاشیده دگر پیکر نیست
دیدنی گشته اگر دست و سر و سینه تو**دیدنی تر زمن و خنده این لشگر نیست
استخوانهای تو و پشت پدر هر دو شکست**بازهم شکر کنار من و تو مادر نیست


خیز از جا آبرویم را بخر ** عمه را از بین نا محرم ببر
میزنی تو دست و پا دست و پاگو کرده ام**نور چشمم بی تو راه خیمه را گم کرده ام
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:23  توسط محمد علی صولی  | 

یا اباالفضل العباس

آسمان دل امشب شد هوایی عباس**شاید امشبی گردد دل فدائی عباس
کربلای بی عباس عاشقی بی عشق است**کربلا شده مات از دلربائی عباس
گو به موسی عمران گرخدا رو خواهی دید**این جمال زیبا و کبریائی عباس
سرزمین زینب جز نینوا نمی باشد**خانه اش بود قلب نینوائی عباس
چون ندای تکبیرش سوی آسمان خیزد**خالقش شود مست از لب گشائی عباس
پادشاهی خدا به من بخشد**از خدا نمی خواهم جز گدائی عباس
دل زکربلا کندن قلب آهنین خواهد**دل کجا رود بعد از آشنائی عباس
زنده ای و می خوانی درد هجر یاران را**از حسین کمر خم شد در جدائی عباس
============================================
قاتلش کاش که احساسی داشت ** مادرم کاش که عباسی داشت
زخون دشمنان یک پهلوانی**بسازد در زمین جوی روانی
بود آن پهلوان اربابم عباس**بگیرد انتقام صورت یاس
کَنَد با تیغ ابرو رأس عدوان ** اگر رخصت دهد سلطان میدان
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 1:1  توسط محمد علی صولی  | 

یا حسین (ع)

روز وشبم همه پر از_ناله و شور و شینه**تو سینه دارم یه دلی که خونه‌ی حسینه
این دل دیوونه‌ی همیشه فکر عشقه**بذار بگم اسم دلم حسین آباد عشقه
حسین آباد عشق من یه دنیا خونه داره**مثل یه شهره هر طرف یه آشیونه داره
یه خونه از اون خونه‌هاپر از غم لبالب**این خونه‌ی غم سندش خورده به نام زینب
یه خونه از اون خونه‌ها پر از گلای لاله‌ست**صاحب این خونه کیه رقیه‌ی سه ساله‌ست
یه خونه از اون خونه ها مثل یه باغ یاسه**نوشته روی سر درش این خونه عباسه
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
فدای آن که ساقی همه شد*************زیارتگاه عشقش علقمه شد
بنفسی انت بــاشـــد لایق او************* کسی که زائر او فاطمه شد
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 0:59  توسط محمد علی صولی  | 

یا اباالفضل العباس

عشقی چو برگزیدیم‌گفتیم یا اباالفضل **از عاقلان بریدیم گفتیم یا اباالفضل
بازار عشق عباس گرم است همچو خورشید**ما عشق او خریدیم گفتیم یا اباالفضل
هر هیئتی که رفتیم پرچم به دست او بود**با سر سویش دویدیم گفتیم یا اباالفضل
از زینب و رقیه زهرا همه امامان **هر روضه‌ای شنیدیم گفتیم یا اباالفضل
بین حسین و عباس در کربلا نشستیم**خیل ملک چو دیدیم گفتیم یا اباالفضل
از هیبت علی و ایوان شنیده بودیم**تا در حرم رسیدیم گفتیم یا اباالفضل
با عشق و مشق عباس هر شب به خواب رفتیم **آرام آرمیدیم گفتیم یا اباالفضل
بر مشک چشمهامان تیر غمش چو بنشست**آهی ز دل کشیدیم گفتیم یا اباالفضل
اشکم زبان گشود و با اشک مشک می گفت**تا بر حسین چکیدی گفتیم یا اباالفضل
بر کام تشنه او یک عمر گریه کردیم**هر جا که آب دیدیم گفتیم یا اباالفضل
==========================================
بر روضه های سخت و سنگین فاطمیه**تا پیرهن دریدیم گفتیم یا اباالفضل
==========================================
صدها سخن ز رزم شبه علی شنیدیم**چون مثل او ندیدیم گفتیم یا اباالفضل
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 0:58  توسط محمد علی صولی  | 

حضرت اباالفضل

کاش در تقدیرمان احساس بود ** بندگی حضرت عباس بود
کاش مشمول عطایش می شدم**گرد سرگردان پایش می شدم
کاش از احساس او پُر می شدیم**سنگ بودیم و از او دُر می شدیم
کاش دستی در مدارج داشتیم**رنگی از باب الحوائج داشتیم
گر چه پیش حضرتش ناقابلم **قاب کردم عکس او را در دلم
محو رخسارش ز جان و دل شدم**من گرفتار ابو فاضل شدم
هر دلی بسته به گیسوی اوست**قبلگه قبله خال روی اوست
شهره آفاق در جود و سخاست**او امام عباس اهل کربلاست
کاش با یک آن نگاه مست خود**دل گرو بستاند او با دست خود
دست خواهش های من بیمار اوست**حاجت نا گفته دادن کار اوست

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 0:56  توسط محمد علی صولی  | 

مطالب قدیمی‌تر