فعلا دعام کنید
از نبودت سوخت زینب «آخ بابا»نیستی
راز دل خود را به چاه هر شب می گفت
تا وقت سحر هزار مطلب می گفت
شد چاه پر از آه علی از بس که
تا صبح امان از دل زینب می گفت
=-=-=-=-=-=-==-=-=-=-=-=
چند ساعت پیش بودی حیف حالا نیستی
ماهتاب زخمی ام دیگر تو پیدا نیستی
روز شد شام غمت از دست غم بیرون زدی
مثل من در غربت این شام یلدا نیستی
خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشیده اند
زندگی مرگ است وقتی ای مسیحا نیستی
وقت شرعی اذان مغرب آمد یک نفر
روزه اش را می گشاید بی غذا با نیستی
کودک پژمرده ای،دامان مردی را گرفت
رهگذر تو ناشناس هر شب آیا نیستی
بار دیگر یک نفر در خانه ات آتش گرفت
از نبودت سوخت زینب «آخ بابا»نیستی
می روی و میرسی تا حس گرم فاطمه
خوش به حالت ای پدر دیگر تو تنها نیستی
نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده
آزرده طعم دوری از یار را چشیده
روی سحر قدم زد با کسوت سپیده
روی زمین قدم زد از آسمان سخن گفت
از ابرها بپرسید از گفته و شنیده
می رفت سوی مسجداما نه مثل هر شب
چون عاشقی که وقت وصل دلش رسیده
تکبیر گفت و الحمد تا انتهای سوره
بهر رکوع خم شد با قامتی خمیده
برخواست از رکوع و آرام رفت سجده
اشک خداست اینکه روی زمین چکیده
تیغی فرود آمد کعبه شکست و تسبیح
محراب ماند و تیغی کاین کعبه را دریده
او سجده کرد اما سر برنداشت دیگر
سجده به این طویلی مسجد به خود ندیده
کعبه شکست برداشت اما نه بهر میلاد
نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده
=-=-=-=-=-==-==-==-=-=-=
آن صبح که وعده داده بود آمده است
شمشیر به فرق او فرود آمده است
ای وای برای بستن زخم علی
از عرش زنی چهره کبود آمده است
السلام علیک یا امیر المومنین
چادر نماز فاطمه زیر سرش بود
نامش امیر المومنین و بو العجایب
مرد غریب کوفه نام دیگرش بود
نیلی ترین تصویر های آسمانی
هر شب میان قاب چشمان ترش بود
آیا شبی دیگر نمیشد برد او را
آیا همین امشب که پیش دخترش بود
از انتظار چشمهای مهربانش
معلوم بود اینکه نماز آخرش بود
دیوار کعبه ریخت یا دیوار مسجد
شاید صدای استخوانهای سرش بود
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را
به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را
چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر
بگرفت هیبت حق همه ملک ما سوا را
نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علی را
که خدای می پسندد به سجود او دعا را
به نماز آخرینش چه گذشت من ندانم
که ندای دعوت آمد شه ملک لافتی را
چه گذشت یا رب آندم به دل غمین
زینب چو بدید غرقه خون سر و روی مرتضی را
کریم اهل بیت
ای در هوای پاک نگاهت سلامها
نامت نداشت سابقه ای بین نامها
ماهی قلب کوچک ما را گرفته ای
در موج دست آبی خود صبح و شامها
ای هیبت بهار خدا ، سیر می شوند
از عطر سفره های حضورت مشام ها
سائل به حکم واجب عینی است بی گمان
وقتی گدا به چشم تو دارد مقامها
بیرون بیا و چشم مرا هم قدم بزن
همسفره فروتن جمع غلامها
در کوچه ات کسی به کسی جا نمی دهد
مکثی بکن به اشتیاق چنین ازدحامها
هر کس خورد زخم ترا می کند حرام
تلخی منت همه التیامها
یک روز سرنوشت تو سر زد به کوچه ای
خالی ز رنگ و بوی همه احترامها
یک روز سرنوشت تو آمد به کوچه ای
با مادرت شبیه گلی زیر گامها
خونین جگر شدی و همه حرف بودنت
زد یادگار تا به ابد روی جامها
تنها ترین غریبترین مهربانترین
این است سرنوشت تمام امامها
یا کریم اهل بیت
دیشب به مناجات چو اعمال کشیدم
بر دوش گرانباری یک سال کشیدم
در گوشه تنهایی خود غرق شدم من
از ترس زبان دست ز هر قال کشیدم
با دست قلم حرف دل خویش نوشتم
بر صحنه پریشانی احوال کشیدم
سجاده توبه به خدا باز نمودم
تسبیح کنان نیمه شب بال کشیدم
تا وقت سحر باد روی دوش ، مرا برد
تا روی گناهان خط ابطال کشیدم
آنگاه خدا داد به دستم قلمش را
فرمود بکش کعبه آمال کشیدم
وقتی به خودم آمدم و چشم گشودم
دیدم ز گل فاطمه تمثال کشیدم
آنگاه شنیدم که ندا داد منادی
بر من که به کنج لب او خال کشیدم
هرگز مده از دست خود این یاس چمن را
در قاب دلت حفظ نما نام حسن را
او را غزل عشق خداوند سروده
تنها نه که یک بند که صد بند سروده
از لعل نمک ریز چنان ریخت نمک را
دریا به هوای نمکش چند سروده
یوسف شده مجنون رخ یوسف زهرا
شب تا به سحر اوست که یک بند سروده
لالایی زهرا که به گوش حسنش خواند
شعری است که بابا به بر فرزند سروده
از ماه رخش ماه به وجد آمده یک بیت
آنگونه که این خلق بدانند سروده
این اسم که گویند برازنده من نیست
چون ماه به غیر مه رخسار حسن نیست
او روح کرم باشد و برهان کریم است
از سوی خدا آمده قرآن کریم است
او نسخه اصلی کرم هست و کرامت
برداشته از گوشه همیان کریم است
روزی فقط از دست حسن رزق بگیرد
هر سفره که گسترده شود خوان کریم
هرگز نشود رازق مخلوق سلیمان
این کار خداوند به دستان کریم است
عمریست اجابت چکد از سقف دعایش
دریای شفا یک نم باران کریم است
هر چند که همسفره بزم فقرا بود
از روز ازل در کرم انگشت نما بود
مشهور غریب
آه میگردد به دور سینه ام
میچکد تصویر از آئینه ام
معرفت نوشیده ام از ابرها
می روم زائر سرای صبرها
آنکه تا پا بر سر دنیا نهاد
این زمین را افتخار سجده داد
گفت جز الله نبود هیچ اله
عصمت پیشانی ام باشد گواه
نام او آمد ز بالا های دور
سمت یثرب با طبقهای طهور
نام او ثقل پر جبرییل شد
بر زبان جد او تنزیل شد
فاطمه مانند رودی از عسل
چشمه ای کوچک گرفته در بغل
چشمه ای معصوم و مظلوم و صبور
چشمه ای دنبال تشنه گر چه دور
چشمه ای هم زاد روح بوی سیب
جامع اضداد مشهور غریب
چشمه ای در هر تپش آئینه جوش
در اراضی ازل دیرینه جوش
چشمه نه دریای مروارید جوش
صد هزاران نوح را کشتی فروش
چشمه نه دریای موسی نیل کن
جرعه اش یک قطره را جبریل کن
ای جوان سبز پوش مو سپید
اشهد انت الشهید ابن الشهید
اولین طغیان رود کوثری
دومین احمد نه دوم حیدری
ای تو سوم شخص این جغرافیا
چهارمین شخصیت اهل کسا
جز تو معمار بنای صبر کیست
من روایت می کنم روح ترا
داخل تابوت مجروح ترا
ای کریم اهل بیت نازنین
رحم کن بر یا مذل المسلمین
بغض یک پروانه با بال کبود
دائما در چشم تو پر می گشود
ای اسیر شبه مردان کسل
خطبه هل من معین متصل
دست نامردی ز اقوام پلید
جا نماز از زیر تسبیحت کشید
زهر پاشیدند بر آئینه ات
گشته مسموم تحیر سینه ات
تیر بر تابوت تو آوار شد
دشت تابوتت شقایق زار شد
باز من دلواپس روح توام
زائر تابوت مجروح توام
یا علی
وقتی اسیر سفره افطار می شوم
غافل زطعم جلوه دلدار می شوم
بعد از اذان مغرب و یک روز روزه دار
پر تا گلو شبیه یک انبار میشوم
چون کوهی از جهالت و ناشکری و ریا
بر شانه های ماه خدا بار می شوم
روزه سپر به آتش قهر خدا و من
از قهر روزه مشتری نار می شوم
آخر چه روزه است به جای سبک شدن
نفسم جلو گرفته و پروار می شوم
آخر چه روزه است که جای خضوع از آن
جرات گرفته به دیگران هار می شوم
آخر چه روزه است تهی از صداقتم
ظاهر فریب و گشته و مکار می شوم
روز آبروی روزه بریزد ز کرده ام
شب سر شکسته محفل ابرار می شوم
وقتی که شهرت است فقط نیت دلم
ذلت پذیر گشته خود آزار می شوم
در خواب غفلت آه اگر زندگی گذشت
پیک اجل صدا زده بیدار می شوم
گاهی که شور سینه زنی جان ببخشدم
از نو اسیر خدعه اغیار می شوم
با این همه قصور به امید فاطمهم
مهدی اگر بخواهد از انصار می شوم
آری مسیح فاطمه گر یاریم کند
گر چه بدم غلام علمدار میشوم
بی خبرید
اهل نجوا ز چه از دور زمان بی خبرید
از غم و غربت ماه رمضان بی خبرید
روزه داران که در امساک دهان می کوشید
سبب از چیست ز امساک زبان بی خبرید
روزه را فلسفه و حکمت روحی باشد
قانع از روزه به جسمید و ز جان بی خبرید
تا کی از اشک شبانگاه یتیمان غافل
تا کی از درد و غم بیوه زنان بی خبرید
گاه افطار که سر سفره رنگارنگید
آری از سفره محتاج به نان بی خبرید
سحر از ماه شب عشق نشانی هرگز
وقت افطار هم از صاحب آن بی خبرید
ای کسانیکه در آئینه خود پیر شدید
تا که از سوز دل نسل جوان بی خبرید
تا کی از یاد شهیدان خدا رو گردان
گوئی از همت ایثارگران بی خبرید
قامت شیعه دو تا گشت نیامد دلبر
تا کی از سختی این بار گران بی خبرید
روزی آید که به میزان الهی آئیم
روز پاسخ به خدائی که از آن بی خبرید
سلام از اینکه به وبلاگ خودتون سر زدید ممنونیم ما سعی می کنیم در هر مناسبت جدیدترین اشعار و زیباترین سروده ها را برای شما بذاریم کم و کاستی ها را ببخشیدو با نظرات خود ما را همراهی کنید