علی ابن موسی (ع)

مه برج ایمان، علی ابن موسی 

در دُرج امکان، علی ابن موسی 


سپهر امامت، محیط کرامت 

یم جود و احسان، علی ابن موسی 


به آدم دهی دَم، به موسی دهی یَد 

به عیسی دهی جان، علی ابن موسی 


ولای تو باشد کمال ولایت 

میان امامان، علی ابن موسی


تویی قدر و کوثر، تویی نور و فرقان 

تویی آل عمران، علی ابن موسی 


وجود تو ای جانِ جان، جانِ جان است 

در آغوش ایران علی ابن موسی 


به چشم تو نازم کز آن شیرِ پرده 

شود شیرِ غرّان، علی ابن موسی 


عجب نیست ناز ار کند مور راهت 

به تخت سلیمان، علی ابن موسی 


سُم آهویی را که ضامن شدی تو 

زند بوسه رضوان، علی ابن موسی 


بُوَد شیعه را در کمالِ تشیع 

ولای تو میزان علی ابن موسی 


سزد جن و انس و ملک بر تو گرید 

چو دعبل ثنا خوان، علی ابن موسی 


عجب نیست کز رأفت و رحمت تو 

بَرَد بهره شیطان، علی ابن موسی 


دل مرده گردد به خاک تو زنده 

چو باغ از بهاران، علی ابن موسی 


غباری که روی ضریحت نشیند 

شفا خیزد از آن، علی ابن موسی 


شود با نسیم بهشتِ حریمت 

جهنم گلستان، علی ابن موسی 


سزد انبیا در طواف مزارت 

بخوانند قرآن، علی ابن موسی 


دهد قبّه‎ات نور بر چشم گردون 

چو مهر درخشان، علی ابن موسی 


بَرَد در حریم تو دست توسّل 

دوصد پور عمران، علی ابن موسی 


تو نوحیّ و ایران چو کشتی، چه بیمش 

ز امواج طوفان، علی ابن موسی 


کند جن و انس و ملک درد خود را 

به خاک تو درمان، علی ابن موسی 


همه آفرینش بود سفره‎ی تو 

همه خلق مهمان، علی ابن موسی 


تو شاه جهانی خوانند خَلقت 

غریب خراسان، علی ابن موسی 


تو در قصر مأمون شب و روز بودی 

چو یوسف به زندان، علی ابن موسی 


لبت بود خندان، دلت بود گریان 

غمت بود پنهان، علی ابن موسی 


به غم‎های ناگفته‎ات باد جاری 

سرشکم به دامان، علی ابن موسی 


تو را بارها، بارها کشت مامون 

به رنج فراوان، علی ابن موسی 


نباید که با هیفده خواهر آخر 

تو تنها دهی جان، علی ابن موسی 


تو مسموم گشتی، دگر جسم پاکت 

نشد سنگ باران، علی ابن موسی 


تو دیگر جوادت نشد اِرباً اِربا 

ز شمشیرِ بُرّان، علی ابن موسی 


تو دستِ جدا گشته از تن ندیدی 

به خاک بیابان، علی ابن موسی 


تو شش ماهه طفلت در آغوش گرمت 

نشد تشنه قربان، علی ابن موسی 


دریغا، دریغا که با آل عصمت 

شکستند پیمان، علی ابن موسی 


به میثم نگاهی، که با خود ندارد 

به جز کوه عصیان، علی ابن موسی

سازگار

صد هزار شكر كه همسايه قميم

ترکیب بندی از آقای لطیفیان:

 آنان كه عاشقند به دنبال دلبرند

هر جا که می روند تعلق نمی برند 

 از آنچه كه وبال ببينند خالي اند

عشاق روزگار سبكبال مي پرند

 پرواز مي كنند به هر جا كه جلوه اي است

گاهي ملائكند و گاهي كبوترند

 دل را به دست هركس و ناكس نمي دهند

دل داده قديمي آل پيمبرند

 آنان كه عاشق علي و فاطمه شدند

مديون خانواده موسي بن جعفرند

 ما عاشقيم شيعه زهرا و حيدريم

ما شيعيان كشور موسي بن جعفريم

 ري زاده ايم و مزرعه سبز گندميم

هر صبح با حسين شما در تكلميم

 ما شیعه ولایت مولا - نسب نسب

سلمان پابرهنه اي از نسل چندميم

 گاهي ميان خنده خورشيد گريه ايم

گاهي ميان گريه زهرا تبسميم

 همسايه حريم تو همسايه خداست

پس صد هزار شكر كه همسايه قميم

 آنقدر عاشقان و بزرگان و عالمان

دلداده تواند كه ما بين آن گميم

 اي دست گير صبح قيامت سرم فدات

هم خانواده هم پدر و مادرم فدات

 بالاتر از پريدن پرهاست بام تو

ما ها نمي رسيم به شان مقام تو

 خم مي شود تمامي دنيا برابرت

اي احترام آل عبا احترام تو

 بايد هزار بار نشست و بلند شد

وقتي كه مي رسند بزرگان به نام تو

 اين شان توست حرمت توست احترام توست

گوید اگر "فداک ابوک" امام تو

 آباد گشت قلب زمين زير پاي تو

آباد گشت مسجد دين با كلام تو

 يعني تمام هستي دين مال فاطمه است

يعني تمام ملك زمين مال فاطمه است

 تو آمدي كه رحمت دنياي ما شوي

منجي تا قيامت كبراي ما شوي

 ما مرده ايم و تو نفست مرده زنده كن

پس واجب است اين كه مسيحاي ما شوي

 تو خانمي و جلوه بالاي هر سري 

اصلا عجيب نيست كه آقاي ما شوي

 تو آمدي كه با بركات نسيمي ات

روزي يا امام رضاهاي ما شوي

 اصلا قرار بود در ايران زمين ما

چون فاطمه بيايي و زهراي ما شوي

 مهمان چند روزه ايران خوش آمدي

همشيره امام خراسان خوش آمدي

 شهر تو آشيانه ي امن امام هاست

گلدسته ات مطاف شب و روز انبياست

 بانو قسم به پنجره هاي ضريح تو

اين آستانه اي است كه باب الرضاي ماست

 روي در حريم تو زيبا نوشته اند

" اینجا حریم دختر پیغمبر خداست

  اینجا به احترام قدم نه - که از شرف

گيسوي حور و بال ملك فرش زير پاست

 اينجا مس تو را به نگاهي طلا كنند

تا اسم اعظم است چه حاجت به کیمیاست"

 اينجا مدينه دگر آل فاطمه است

اينجا دل شكسته به دنبال فاطمه است 

 

السلام علیک یا خورشید

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم

لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد

در آستانه دریا گرفت بوی حرم

گذاشت صورت خود را به صورت یک در

نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید

و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم

در آن طرف پدری که خمیده . با گریه

گره زده پسرش را به آبروی حرم

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست

چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

در ازدحام توسل ز چشم من گم شد

ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

شکست بین نماز زیارت آقا

شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم

***

شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره

صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

***

گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

به خشكى لب لعلش، نريخت آب كسى

«وادى غم»
سلام ما به رخ انور امام جواد
درود ما، به تن اطهر امام جواد
غريب بود و غريبانه جان سپرد و نبود
كسى به وادى غم، ياور امام جواد
ز آتش ستم خصم، آب شد تن او
به خاك حجره بود، بستر امام جواد
كسى نبود، به بالين آن امام همام
به غير همسر بد اختر امام جواد
چه ظلم‏ها كه به حقش، نكرد ام الفضل
نگر، به دشمنى همسر امام جواد
به خشكى لب لعلش، نريخت آب كسى
به غير ديده ‏ى او خون ‏تر امام جواد
به روى خاك، چو پروانه شد فدا و دريغ
چو شمع آب شده، پيكر امام جواد
فغان كه آتش زهر ستم، به فصل شباب
شرر فكند، ز پا تا سر امام جواد
شاعر: محسن حافظى
 

«جود جواد»
اى جهان ريزه خوار خوان عطاى تو جواد
اى ز جود تو كرم گشته گداى تو جواد
من چه گويم به مديحت كه به قرآن كريم
گفته در آيه ‏ى تطهير خداى تو جواد
عاشر ماه رجب داد خدايت به رضا
كه تو راضى به حقى حق به رضاى تو جواد
گل لبخند به لبهاى پيمبر روييد
تا شنيدى خبر نشو و نماى تو جواد
گشت از يمن قدوم تو دل فاطمه شاد
كه على گفته جهانى به فداى تو جواد
محو از صحنه تاريخ شود واژه فقر
هر كجا خيمه زند جواد سخاى تو جواد
حاتم از لطف تو بيند نكند دعوى جود
اى بنازم به تو و قدر و بهاى تو جواد
عالمى گشت مصفا ز صفاى قدمت
اى صفا بخش دل خلق صفاى تو جواد

«بقيع»
كاش همچون لاله سوزم در بيابان بقيع
تا شبانگاهى شوم شمع فروزان بقيع
كاش سوى مكه تازد كاروان عمر من
تا كنم بيتوته يك شب در شبستان بقيع
كاش همچون پرتو خورشيد در هر بامداد
اوفتم بر خاك قبرستان ويران بقيع
آرزو دارم بمانم زنده و با سوز حال
در بغل گيرم چو جان، قبر امامان بقيع
آرزو دارم ببينم با دو چشم اشكبار
جاى فرزندان زهرا را به دامان بقيع
آرزو دارم بيفتم بر قبور پاكشان
تا كه گردم حايل خورشيد سوزان بقيع
آرزو دارم كه اندر خدمت صاحب زمان
قبر زهرا را ببوسم در بيابان بقيع
آرزو دارم كه همچون گوهر غلطان اشك
از ارادت رخ نهم بر خاك ايوان بقيع
اندر آنجا خفته چون قربانيان راه حق
اى مويد جان عالم باد قربان بقيع
شاعر:رضامويد
 

«فروغ دل زهرا»
از دل حجره‏ ى تاريك كه بسته است درش
مى‏ رسد ناله‏اى و دل شده خون از اثرش
چيست؟ اين ناله ‏ى سوزنده و از سينه ‏ى كيست
صاحب ناله مگر سوخته پا تا به سرش
اين فروغ دل زهراست كه خون است دلش
اين جگر گوشه ‏ى موسى است كه سوزد جگرش
اين جواد است كه از تشنگى و سوزش زهر
جان سوزان بود و ناله جان سوز ترش
خانه‏ اش قتلگه و همسر او قاتل اوست
بار الها تو گواهى كه چه آمد به سرش
همسر مرد برايش پرو بالى است ولى
همسر سنگدل او بشكسته پرش
آتش زهر چنان كرده به جانش تاثير
كه كند هر نفس سوخته ‏اش تشنه ترش
شهر بغداد بود شاهد مظلوم دگر
پسرى را كه دهد جان ز ستم چون پدرش
كاش مى‏ بود غريب الغربا در آنجا
تا زمانى نگردد غربت تنها پسرش

«مصيبت»
از جفاى همسر بى مهر فرياد اى پدر
كز دل و جانم برآورده است فرياد اى پدر
در جوانى گوهر عمر مرا از من گرفت
تا كه مامون دختر خود را به من داد اى پدر
آنچه با من كرد ام ‏الفضل دون كى مى ‏كند
همسرى با همسرش اينگونه بى داد اى پدر
يك طرف زهر جفا و يك طرف سوز عطش
غنچه‏ ى نشكفته‏ ات را داد بر باد اى پدر
بيشتر از زهر كين از تشنه كامى سوختم
سوختم چون صيدى اندر دام صياد اى پدر
بسكه فرياد از عطش كردم كه تاثيرى نداشت
شد درون سينه ‏ام خاموش فرياد اى پدر
آخر آمد بر سرمن محنتى كه بارها
چهره‏ ام بوسيدى و كردى از آن ياد اى پدر
روز مرگم شد بيا بر غربت من گريه كن
چون كه گفتى ذكر خوابم شام ميلاد اى پدر
در خراسان من به ديدارت شتابان آمدم
نك بيا از بهر ديدارم به بغداد اى پدر
گر نمى ‏آيى مرا بر سر من آيم در برت
مرغ روحم چون شود از بند آزادى اى پدر
در جوار تو (مويد) از پى عرض سلام
قاصد دل را به كوى من فرستاد اى پدر
  رضا مويد
 

«مادر جان»
سوخت از زهر هلاهل جگرم مادر جان
تيره شد روز به پيش نظرم مادر جان
من در اين حجره ‏ى در بسته خود مى ‏پيچم
كس نداند كه چه آمد به سرم مادر جان
نكشد گر كه مرا زهر جفا خواهد كشت
خنده‏ ى همسر بيدادگرم مادر جان
من جوادم كه به ياد تو سخن مى‏ گويم
چون ترا از همه مشتاق ترم مادر جان
همچو شمعى اثر زهر ستم آبم كرد
سوخت پروانه صفت بال و پرم مادرجان
همسرم پشت در خانه به دست افشانى
من به ياد تو و مسمار درم مادر جان
چون تو در فصل جوانى ز جهان سير شدم
كه زده داغ تو بر جان شررم مادر جان
به لب خشك من غمزده آبى برسان
كز عطش سوخته پا تا به سرم مادر جان
شعر (ژوليده) گواهى دهد از غربت من
دوست دارم كه بيايى به برم مادرجان
شاعر:ژوليده نيشابوري
 

«اى مادر»
بسوزم از جفاى همسر و زهر جفا مادر
شرر افكنده زهر كينه از سر تا به پا مادر
جوادم من كه بر در هر درد بى درمان دوايم من
ولى درد مرا گويا نمى ‏باشد دوا مادر
تو از ضرب لگد افتاده‏ اى از پاو كين
ميان حجره در بسته افتادم ز پا مادر
ندارم وقت جان دادن كسى را بهر امدادم
ولى تو فضه را بهر كمك كردى صدا مادر
تو را از ضر در كشت و مرا از ضرب كين دشمن
بگيرد داد ما را از عدوى ما خدا مادر
(هنرور) در عزاى ما سروده اين مصيبت را
بگيرد دست او را لطف ما روز جزا مادر
 

«در ماتم ابن رضا»
شام عزاى نهمين امام است
پيكر اطهرش به روى بام است
تقى ز دنيا مى‏ رود خدايا
به پيش زهرا مى ‏رود خدايا
امشب دل اهل ولا شكسته
در ماتم ابن رضا نشسته
يا ثامن الحجج گلت فسرده
در حجره در بسته جان سپرده
زهر جفا شرر به جان مى ‏زند
دشمن به او زخم زبان مى‏ زند
وقت شهادت ياورى ندارم
همچون حسين لب تشنه جان سپارم
اگر مرا شعله به جان مى‏ زنى
دگر چرا زخم زبان مى‏ زنى
مظلومى نهم امام بنگر
خورشيد را به روى بام بنگر
آتش گرفته پيكرم خدايا
خندد به حالم همسرم خدايا
جان ودلم آمد به درد مادر
ببين عروس تو چه كرده مادر
جوانترين امام ما واى واى
كشته شد از زهر جفا واى واى
ابن رضا يارب ز پا فتاده
آتش به جانش از جفا فتاده
آتش گرفته پيكرم آب آب
شد پاره پاره جگرم آب آب
اى همسرى كه در كفت اسيرم
آبم دهى يا ندهى بميرم
نور دل فاطمه بى تاب شد
قلب جواد ابن رضا آب شد
اين بدن كيست كه روى بام است
پيكر مسموم نهم امام است
زهر هلاهل دلش افروخته
زخم زبانها جگرش سوخته
كبوتران محرم آن حريمند
سايه فكن بر تن آن كريمند
در نوجوانى نااميد گشتى
چون جد عطشانت شهيد گشتى

«گل مژگان»
كشتند بيگنه، خلف بوتراب را
نهم امام و نوگل ختمى مآب را
ام الفضول فتنه ايام، ام الفضل
از ريشه كند ريشه ‏ى فصل الخطاب را
مى‏ خواست ام الفضل، كه ‏ام الفساد بود
بيرون برد ز حد تصور عقاب را
دادند زهر مهلك ناباب در و وثاق
بستند بستگان وى از كينه باب را
آه از دمى كه خيل كنيزان، نكرده شدم
برداشتند از رخ عصمت، حجاب را
نالان امام و جمع زنان، هلهله كنان
تا نشنوند سوز دل آن جناب را
دائم نفس نفس زد و ميگفت آب آب
بردند و همسرش به زمين ريخت آب را
مى ‏خواست خصم كينه‏ كش دون، بهم زند
شيرازه ‏ى تمامى ام الكتاب را
بالاى بام سايه ‏ى حق را ربود وبرد
در زير آفتاب نهاد آفتاب را
گردد سايه‏ اش پرو بال كبوتران
بنگر طيور و عاطفه ‏ى بى حساب را
يا ثامن الحجج به جوادالائمه ‏ات
خون كرده زهر غم، جگر شيخ و شاب را
با غصه گشت توام و گرديد منقلب
هر كس شنيد قصه‏ ى اين انقلاب را
(حداد) و خلق از غم اين ظلم بى حساب
گيرند دائم از گل مژگان، گلاب را
 عباس حداد كاشانى
 

«مظهر جود خدا»
من جوادم مظهر جود خدا
آى رحمت گل خير النساء
حجت و نور خدايم در زمين
يادگار نور ختم المرسلين
زاده زهرا و فرزند رضا
آن يگانه پور دلبند رضا
از مدينه آمدم سوى پدر
تا ببينم لحظه‏ اى روى پدر
ديدم آنجا با تمام غربتش
جان دهد تنها به شام محنتش
بر خودش مى ‏پيچد آن باب حزين
خاك غم بر سر كند مولاى من
چون به ياد كربلا افتاده است
در خزان بى كسى جان داده است
روى خاك حجره جانش پر كشيد
جام عشق از دست ساقى سركشيد
بعد از او من ماندم و داغ دلم
لاله‏ ها دارم در اين باغ دلم
وارث اجداد بى ياور منم
وارث داغ على اكبر منم
در جوانى جان من گردد فدا
از عطش مى ‏سوزم اى ساقى بيا
همسرم آتش زده بر جان من
شعله ‏ور سازد دل سوزان من
ظرف آبى را چو ريزد پيش رو
مى‏ نمايم ياد آن تشنه گلو
يادى از جد غريبم مى ‏كنم
اقتدا بر آن حبيبم مى‏ كنم
كربلا شمعى و من پروانه ‏ام
چون سه روزى روى بام خانه ‏ام
از غم آن لاله‏ هاى بى كفن
تابد اين خورشيد سوزان روى من
مى‏زند آتش دل غمناك من
خنده‏ هاى همسر ناپاك من
يادم آيد از حسين و محنتش
خنده‏ هاى لشكرى بر غربتش
مى‏ خورد بر هم لب خشكيده ‏ام
جان فداى مادر غم ديده‏ ام
تا كه ياد مام نيكو مى‏ كنم
ياد آن بشكسته پهلو مى ‏كنم
من امام جود و تقوايم ولى
جان من سوزد ز غمهاى على
غربت حيدر دلم را خون كند
داغ مادر جان من محزون كند
من عزادار غمى ديرينه ‏ام
دل غمين خون دلها خورده ‏ام
چون مرا از كوچه ‏اش افتد گذر
مى ‏شوم از ياد مادر خون جگر
دختر طه كجا سيفى كجا
كوثر و رخساره‏ ى نيلى كجا
گفته جدم مصطفى بوى بهشت
مى‏ رسد از آن گل نيكو سرشت
اى خدا بوى بهشت و بوى خاك
شد عجين با بوى خون ياس پاك
 
«غم بيكران»
زهر آن چنان شرر زده بر جسم و جان من
كز تن ربوده يكسره تاب وتوان من
من در ديار غربت و دل خسته جان نزار
با من چه كرد همسر نامهربان من
من ميهمان و داروى دردم دو جرعه آب
بر من نمى‏ دهد ز جفا ميزبان من
در بسته است روى من و شادمان بود
يارب تو آگهى ز غم بيكران من
ام الفساد دختر مامون چها نكرد
از ره كينه با من و با خانمان من
يكدم صبا برو به جنان از وفا بگو
با مادرم حكايت درد نهان من
چون لاله داغدارم و افسرده همچو گل
بلبل نواى غم كشد ازگلستان من
زين داغ سينه سوز كه دارم به دل ز غم
خشكيده از عطش همه كام و زبان من
مادر ز جور دشمن بد كيش خانگى
خون مى‏ رود ز چشم و دل دوستان من
خون ريخت چشم خامه ازين ماجرا(صفا)
تا زد رقم به شرح غم و داستان من

«نهمين حجت»
اى پسر شير خدا يا جواد
نور دو چشمان رضا يا جواد
هر كه تو را راهبر خويش جست
شك نبود هست به راهى درست
راه تو و جد تو راه خداست
راه سعادت ز طريق شماست
جان به فداى تو امام جواد
دادرس و شافع روز معاد
اى نهمين حجت حى خبير
دست محبين ز عنايت بگير
قسمت ما كن حرمت كاظمين
حق شهيد ره قرآن حسين
هست به دنيا و به عقبى شقى
هر كه نپوئيد طريق تقى
نور خدا شمع هدايت وى است
شافع فرداى قيامت وى است
هر كه بدين نور بپوند طريق
نيست به درياى بلا يا غريق
كشتى آنهاست نجات از خطر
لطف خدائيست براى بشر
وا اسفا دشمن بى دين او
داشت به سينه حسد و كين او
جان به فداى وى و مظلوميش
عرش غمين گشته ز مغموميش
از ستم معتصم بى حيا
كشت ورا همسر وى از جفا
زهر ستم ريخت به كام جواد
چاك شدى قلب امام جواد
روز عزايش همه عالم گريست
ارض و سما همچو محرم گريست
از غم جانسوز عزاى تقى
شال عزا گشت بدوش نقى
مادر او فاطمه اندر جنان
در غم او گشت به سوز و فغان
خون شده زين سوگ دين شيعيان
تسليت ما به امام زمان
آجرك الله از اين واقعه
يوسف زهرا پسر فاطمه
چونكه (قدير) است غمين جواد
نيست ورا خوف به روز معاد

«حجره‏ ى در بسته»
دل مى‏ تپد به سينه چو مرغ قفس مرا
غم همدم است و ناله بود هم نفس مرا
تنها ميان حجره ‏ى در بسته دل غمين
كس نيست جز خداى جهان ملتمس مرا
دور از ديار و يارم و اغيار در كنار
غير از خدا دگر نبود دادرس مرا
جانم بسوخت همسر نامهربان ز كين
باشد همين حكايت جانسوز بس مرا
مسموم و خسته جان جگرم پاره پاره شد
بهر علاج نيست به كس دسترس مرا
مى ‏سوزد از عطش جگرم وز شرار زهر
در سينه بسته آمده راه نفس مرا
سوى وطن چو قافله ‏ى آه مى ‏رود
آيد به گوش ناله‏ ى بانگ جرس مرا

«پسر امام رضا»
دل من كه بى قراره، به بيابون سر ميذاره
خودشم نميدونه كه، داغ عشق تو رو داره
توى صحرا كه ميگرده، تا بشه ياور و يارش
آخه هستى تو تموم، روشنى چشم تارش
آرزو داره دل من، تا حريمت پر بگيره
مث يه كفتر زخمى، روى گنبدت بميره
با تو مردن زندگيه، اسيريت آزاد گيه
ذكر و ياد تو عبادت، طاعته و بندگيه
اسم تو راز و نيازم، زمزمه ‏ى تو نمازم
تو تموم هر دو عالم، من به عشق تو مى ‏نازم
گل نازم گل زهرا، كه بودى غريب و تنها
همدمت بوده هميشه، غصه و ماتم و غم‏ها
پسر امام رضا و نور چشم فاطمه‏ اى
معدن جود و سخايى، تو اميد ما همه ‏اى
همه‏ ى بود ونبود و هستيمونو به به ما دادى
ميون همه اماما، تو جوادى تو جوادى
منشأ جود و كرامت، رمز عالم وجودى
ما هنوز نبوديم اما، توى قلب ما توبودى
ولى قدر تو ندونست، كسى تو دنياى فانى
سهم تو جور و جفا و، طعنه‏ هاى آن چنانى
شنيدم از غم غربت، توى خونه هم غريبى
فداى بى كسى تو، يا حبيبى يا حبيبى
شنيدم كه داغ مادر، ياد كوچه ‏ى مدينه
شده بود بغض گلوتر، شعله‏ اى ميون سينه
رفتى از دنيا و ليكن، كسى قدر تو رو نشناخت
نه كه زهر، ماتم تو رو آخر از پا انداخت

«خورشيد هدايت»
چه پيش آمد كه جان را غم گرفته
جهان را سربه سر ماتم گرفته
چو گل مردم گريبان چاك كردند
به داغ لاله بر سر خاك كردند
مگر خورشيد عالم تاب دين رفت
كه شادى از زمان و از زمين رفت
تقى، پور رضا، با زهر بيداد
ز پا افتاده همچون سرو آزاد
جواد آن پاره ‏ى جان پيمبر
امام راستان، فرزند حيدر
فروغ دودمان پاك زهرا
چراغ نور بخش آل طاها
شبستان جهان را مهر تابان
دل سرگشته را آئينه ‏ى جان
اميد عارفان، مهر ولايت
شب تاريك را، شمس هدايت
از او شد زنده آئين محمد
اساس دين يزدانى سرمد

«قلب بى پناه»
عشق تو كرد زنده باز مرا
مهر تو گشت دل نواز مرا
تا شدم ملتجى به حضرت تو
كردى از خلق بى نياز مرا
اى امام نهم كه در همه حال
هست لطف تو چاره ساز مرا
اى كه باشد به سوى احسانت
دست حاجت همى دراز مرا
خواهم اى حجت خدا كه رها
سازى از بند حرص و آز مرا
نظرى بر من پريشان كن
كز گنه باشد احتراز مرا
گر چه از حد فزون گناه من است
باز بر لطف تو نگاه من است
گر پريشان و خسته وزارم
خود گواهى كه از گناه من است
اى كه مهر تو در همه احوال
مونس قلب بى پناه من است
نظرى بر دل تباهم كن
اى كه مهر تو تكيه گاه من است
روز من شد سيه ز درد و گنه
چشم گريان من گواه من است
اى پناه جهانيان اين بيت
ذكر هر شام و صبح گاه من است
بى پناهم پناه مى ‏خواهم
از تو عذر گناه مى ‏خواهم
 صفرى
 

«مصيبت امام جواد»
زاده زهرا ميان حجره افغان مى ‏كند
در دل با كردگار حى سبحان مى‏ كند
بس كه جان سوز است آه وناله آن شاه دين
شعله بر جان مى ‏زند دل را پريشان مى ‏كند
گاه مى‏ پيچد ز درد و گاه مى ‏نالد ز غم
گاهى اظهار عطش با قلب سوزان مى ‏كند
دختر مامون چو خواهد كس نگردد با خبر
حجره را بر زاده ‏ى طاها چو زندان مى ‏كند
در ميان حجره در بسته آن آيات حق
راز دل با كردگار خويش عنوان مى‏ كند
آن امام نهمين مى‏ نالد از سوز عطش
ليك ياد از غربت شاه شهيدان مى ‏كند
او غريبانه دهد جان در ديار بى كسى
در جنان بهرش فغان شاه خراسان مى ‏كند
تا سه شب آن پيكر قرآن ناطق را عدو
همچو گنج پر بها در خانه پنهان مى‏ كند
چون نهد جسم شهنشاه مبين در آفتاب
چهره خورشيد را سوزان و تابان مى ‏كند
كربلايى شرح وبست اين مصيت را مگو
ورنه زهرا در جنان گيسو پريشان مى ‏كند

«ادركنى»
سينه‏ اى پر شرار دارم من
سرو جان فكار دارم من
يك جهان با تو كار دارم من
يا جوادالائمه ادركنى
گر كه دردم دواكنى چه شود
حاجتم را روا كنى چه شود
قسمتم كربلا كنى چه شود
يا جوادالائمه ادركنى
اى كه روح عبادتى ما را
عذر خواه قيامتى ما را
جان زهرا عنايتى ما را
يا جوادالائمه ادركنى

«زلال اشك»
آتش زند به قلب همه، سوز داغ تو
شد در اشك اهل ولا، چلچراغ تو
اى يادگار فاطمه، اى حجت نهم
گيرد زلال اشك من امشب به سراغ تو
ديدى به عمر كوته خود، بس غم بزرگ
لبريز شد ز زهر مصيبت اياغ تو
شاه همسر تو قاتلت از كينه و عناد
اى آن كه قلب ما شده خونين ز داغ تو

«غم زده»
من جوادم كه خدا خوانده جواد
من چه كرده به تو اى بد بنياد
عوض آنكه مرا يار شوى
بر دل غم زده غم خوار شوى
رفتى ودر به روى من بستى
با كنيزان همگى بنشستى
گفتى از آب مرا منع كنند
شادى و هلهله آن جمع كنند
تو كه آتش به دلم افكندى
حال ايستاده ‏اى و، مى‏ خندى !
تن بى تاب مرا تاب بده
جگرم سوخت به من آب بده
بدن زار من تشنه جگر
بعد قتلم به روز بام ببر
تا كه لب تشنه به زير خورشيد
جان سپارم چون حسين شاه شهيد

«قبله گاه كاظمين»
اين منم سرمست عطر بوى سيب
ميهمان خانه‏ ى ابن الغريب
دل شده مستانه ‏ى ابن الرضا
مى ‏روم تا خانه‏ ى ابن‏الرضا
دل برد جان را به راه كاظمين
اى جوانمرگ على موسى ‏الرضا
نخل بى برگ على موسى الرضا
اى جوانمرگ على موسى الرضا
زهر كين شد حاصلت اى واى من
همسرت شد قاتلت اى واى من
با دل پر غصه قلب چاك چاك
در درون حجره افتادى به خاك
از عطش مى‏ سوختى آبى نبود
چون شرار افروختى آبى نبود
در كنار پيكرت دف مى ‏زدند
تو به خون غلطان چرا كف مى ‏زدند

«لب تشنه»
من جوادم كه خدا خوانده جواد
من چه كردم به تو اى بد بنياد
عوض آن كه مرا يار شوى
بر دل غمزده غمخوار شوى
رفتى و در به روى من بستى
با كنيزان همگى بنشستى
گفتى از آب مرا منع كنند
شادى و هلهله آن جمع كنند
تو كه آتش به دلم افكندى
حال ايستاده ‏اى و مى ‏خندى
تن بى تاب مرا تاب بده
جگرم سوخت به من آب بده
بدن زار من تشنه جگر
بعد قتلم به روى بام ببر
تا كه لب تشنه به زير خورشيد
جان سپارم چو حسين، شاه شهيد

«جفاى همسر»
بسوزم از جفاى همسر و زهر جفا مادر
شرر افكنده زهركينه از سر تا بپا مادر
جوادم من ه بر هر درد بى درمان دوايم من
ولى درد مرا گويا نمى ‏باشد دوا مادر
تو از ضرب لگد افتاده‏ اى از پا و ليكن من
ميان حجره در بسته افتادم ز پا مادر
ندارم وقت جان دادن كسى را بهر امدادم
ولى تو فضه را بهر كمك كردى صدا مادر
تو را از ضرب در كشت و مرا از زهر كين دشمن
بگيرد داد ما را از عدوى ما خدا مادر
(هنرور) در عزاى ما سروده اين مصيبت را
بگيرد دست او را لطف ما روز جزا مادر

«التهاب عطش»
از من گرفته همسر من خورد و خواب را
زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را
واى از عناد دختر مامون كه از جفا
مسموم كرد زاده‏ ى خير المآب را
تنها نه جان من كه از اين شعله سوختند
جان رسول و فاطمه و بوتراب را
پى مى ‏برد به سوختن جسم و جان من
هر كس كه ديده سوختن آفتاب را
اى آنكه التهاب عطش را شنيده ‏اى
بنگر به عضو عضو من التهاب را
افكنده است شعله به جان من و هنوز
از من كند دريغ يكى جرعه آب را
من مى‏ كنم به العطش از او سوال آب
او مى‏ دهد به هلهله بر من جواب را
يارب تو آگهى كه براى بقاى دين
بر جان خريده‏ ام اين مستم بى حساب را
جان مى‏ دهم به غربت و عطشان كه خون من
تضمين كند تداوم اسلام ناب را
باشد ز فيض دوستى ما اگر به حشر
آسان كند خدا به (مويد) حساب را

«جواد بن الرضا»
در ميان حجره يارب كيست غوغا مى ‏كند
شكوه زير لب ز بى رحمى دنيا مى‏ كند
ز آتش زهر جفا چون شعله مى‏ پيچد به خود
دود آهش روز را چون شام يلدا مى ‏كند
خاك عالم بر سرم گويى جواد ابن الرضاست
كز عطش مى ‏سوزد و خون، قلب زهرا مى ‏كند
آب را مى‏ريزد آن بيدادگر روى زمين
هر چه آب آن تشنه لب از او تمنا مى‏ كند
در سنين نوجوانى همچو زهرا مادرش
جان شيرين را به راه دوست اهدا مى‏ كند
تا بپرسد حال آن پهلو شكسته در جنان
از پى ديدار او خود را مهيا مى‏ كند
تشنه لب با قلب سوزان جان به جانان مى ‏دهد
قاتلش جان دادن او را تماشا مى‏ كند
شد دل (ژوليده) خون از داغ جان فرساى او
كز غمش اشعار او خون در دل ما مى ‏كند
 

«چشمه ‏ى جود»
از من گرفته همسر من خورد و خواب را
زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را
واى از عناد دختر مامون كه از جفا
مسموم كرد زاده‏ ى ختمى ماب را
افكنده است شعله به جان من و هنوز
از من دريغ مى‏ كند يك جرعه آب را
من مى‏ كنم به العطش از او سوال آب
او مى‏ دهد به هلهله بر من جواب را
جان ميدهم به غربت و عطشان كه خون من
تضمين كند تداوم اسلام ناب را
پى مى‏ برد به سوختن جسم و جان من
هر كس كه ديده سوختن آفتاب را
باشد ز فيض دوستى ما اگر به حشر
آسان كند خدا به مويد حساب را

«آواى غربت»
هر دم هزار نوبت جان از بدن برآيد
تا آه سينه سوزى از قلب من برآيد
بس كوه غصه بردم بس خون دل كه خوردم
گويى كه از لبم خون جاى سخن برآيد
از بس كه يار قاتل سوزم نهفته در دل
ترسم كه جاى آهم دود از دهن برآيد
ديگر نمانده هيچم تا كى به خود پيچم
اى مرگ همتى كن تا جان ز تن برآيد
امروز بين حجره فردا كنار كوچه
آواى غربت من از اين بدن برآيد
نيكوست زهر دشمن در راه دوست از من
هم سوختن به آتش هم ساختن برآيد
از بس كه رفتم از تاب از بس تنم شده آب
بر من صداى فرياد از پيرهن برآيد
نبود عجب كه بر من هنگام دفن اين تن
خون در لحد بجوشد سوز از كفن برآيد
جانسوز شعر(ميثم) خيزد ز دل دمادم
مانند ناله ‏اى كز بيت الحزن برآيد

«كشته محراب»
كان تقى خصلت جواد اهل بيت
آنكه در وصفش فرو ماند كميت
از هجوم رنجها خون شد دلش
همسر نامهربان شد قاتلش
همچو شمع كشته محراب شد
سوخت كم‏كم تا وجودش آب شد
سوختند از غم ولى الله را
با كه گويم اين غم جانكاه را
كز گل زهرا گلابى مانده است
پرتويى از آفتابى مانده است
وانكه با اسرار حق محرم‏تر است
عمر او از عمر گل هم كمتر است
دشمن او خار راهش مى ‏شود
خانه‏ ى او قتلگاهش مى ‏شود
بسته بر رويش همه درها كنند
سايه بر جسمش كبوترها كنند

« السلام عليك يا جواد بن الرضا (ع) »

« السلام عليك يا جواد بن الرضا (ع) »

 

لب تشنه بود ، تشنة يك جرعه آب بود
مردي كه درد هاي دلش بي حساب بود

پا مي كشيد گوشة حجره به روي خاك
پروانه وار غرق تب و التهاب بود

از بسكه شعله ور شده بود آتش دلش
حتي نفس نفس زدنش هم عذاب بود

در ازدحام و هلهله هاي كنيزكان
فرياد استغاثة او بي جواب بود

يك جرعه آب نذر امامش كسي نكرد
هر چند آب دادن تشنه ثواب بود

آخر شبيه جد غريبش شهيد شد
آري دعاي خسته دلان مستجاب بود

غربت براي آل علي تازگي نداشت
در آن ديار كشتن مظلوم باب بود

تا سايه بان پيكر نورانيش شوند
بال كبوتران حرم را شتاب بود

اما فداي بي كفن دشت كربلا
آلاله اي كه زخم تنش بي حساب بود


هم تيغ و نيزه خون تنش را مكيده بود
هم داغديدة شرر آفتاب بود

                                  کاروان دل

فغان و درد که خیر العباد را کشتند

فغان و درد که خیر العباد را کشتند

رضا بیا که عزیزت جواد را کشتند

زمین به لرزه فتاده است و آسمان تاریک

مگر قیامت عظمای حق شده نزدیک

به کنج حجره امام غریب می نالید

ز سوزش جگر خود عجیب می نالید

دوباره کارگر افتاده زهر بر جگری

به سرنوشت پدر ببین دچار شد پسری

جفای همسر و نامردی زمانه نگر

غریب ماندن مردی میان خانه نگر

کسی که زهر به جانش نشسته عطشان است

که زهر سختتر از زخم تیغ عریان است

برای رفع عطش آب او طلب می کرد

ولی چه سود طلب از قوم بی ادب می کرد

که دیده بهر تماشای درد صف بزنند

کنار بستر مردی غریب کف بزنند

چو زهر بند ز بند تنش جدا می کرد

عزیز فاطمه تنها رضا رضا می کرد

ز تشنگی پدر خویش را صدا می کرد

گمان کنم که دلش یاد کربلا می کرد

چو جان سپرد غریبانه دور از اقوام

نهاد دشمن نامرد او تنش بر بام

به روی بام تو ای آفتاب متاب

به روی پیکر این دل کباب،متاب

بیا و غربت این مرد خسته را حس کن

کسوف کن شرر شعله افکنی بس کن

کبوتران همه باید ز تو گلایه کنند

روا بود که بر این جسم خسته سایه کنند

                                                  مجید خضرایی

عاشق هميشه پر شده از اتفاقها

يك چشم وصل و چشم دگر در فراقها

عاشق كبوتر است كه هر بار می پرد

پرواز مي كند به فراسوي طاقها

شبهاي عشق دلهره هاي رسيدن اند

مهتابي اند گاه و گهي در محاقها

تاب و تب هميشگي عشق ارثي است ...

از روز اول و ازل اشتياقها

مشتاق چشم هاي تو هستم امام عشق !

اي آتش نشسته به جان چراغها

 

توحيد من به حصن حصين ولايتت

اي شرط عشق هستي عشق از عنايتت

 

باران زد و بهانه ماها رديف شد

سقفي براي بي سرو پاها رديف شد

پشت در سخاوت سبز ضريح تو

زيباترين اميد گداها رديف شد

با لهجه قنوت نگاهت يكي يكي

زنجيره بلند دعاها رديف شد

شاعر نشست قافيه را تا سحر كشيد

وقتي كه مهر ناب شماها رديف شد

يك بار آمديم زيارت وَ كارمان

تا روز حشر تا به كجاها رديف شد

 

آه اي نگاه دائمي ات در نگاه من

سلطان شرق و غرب دلم اي پناه من !

 

 

اي چشم آب مات شكوه زلالي ات

خورشيد و ماه عاطفه لايزالي ات

طعم بلند بنده شدن را چشيده است

هركس گرفت آبروي از ليالي ات

صدها هزار نوح و سليمان نشسته اند

بر جزر و مد عرش نشينان قالي ات

صدها هزار شب شد و يكبار هم نخورد

چشم ستاره اي به شبستان خالي ات

مهريه تمام عروسان شهر ما

پرپر شود براي وداع وصالي ات

 

اي رافت مداوم محسوس يا رضا

شاهنشه هميشگي طوس يا رضا

 

با تو هواي دست و قلم فرق مي كند

بي تابي و تلاطم غم فرق مي كند

وقتي كه از حريم تو پايم اجازه خواست

حال دلم قدم به قدم فرق مي كند

تو بي دريغ زخم مرا مي دهي شفا

من پر زنم و يا نزنم فرق مي كند ؟

تا چشم كار مي كند اينجا شكسته دل

دل با دل شكسته چه كم فرق مي كند !

با ياد كربلا و زيارات مادرت

جمعه سحر هواي حرم فرق مي كند

 

گفتيد كربلا و دلم بي شكيب رفت

تا گريه ي روايت ابن شبيب رفت

السلام عليك يا علي بن موسي الرضا

 سخن به مدح تو بايد فصيح و كامل گفت
هم از شكوه مقامت ، هم از فضائل گفت

شبيه صائبِ صاحب سخن قصيده نوشت
غزل غزل سر زلف تو را چو بيدل گفت

نه چند مثنوي و قطعه و غزل ، بايد
كه شرح قصة حسن تو در رسائل گفت

عبا ، نه ... اينكه گداي شما شدم كافيست
حديث حسن تو كي مي توان چو دعبل
گفت

تفضلي ! كه فقط از تو خوانده ام يك عمر
و من نگفته ام و هر چه بود اين دل گفت

زلال اشك مرا از تبار كوثر كن
در آسمان دو دستت مرا كبوتر كن
*

به قفل بسته كليد اجابت است اينجا
كه آستانة جود و كرامت است اينجا

به دلنوازي جان در رواق او بنشين
چرا كه قبر مسيحاي عترت است اينجا

بكوش تا پرِ پروانه اش شوي ،‌ زيرا
پر از تلأ لؤ شمع هدايت است اينجا

زلال اشك تو از چشمة خلوص دل
هميشه إذن دخولِ زيارت است اينجا

نه ديدن حرم و قبر و صحن و گلدسته
هدف وصال حقيقي حضرت است اينجا

دوباره كسبِ ثواب هزار حج كردم
طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم
*

ببين كه حال و هواي حرم چه عرفانيست
پر از بلور و كبوتر پر از چراغانيست

به لطف گنبد و گلدسته هاي زر پوشش‌
هميشه صحن حرم پر فروغ و نورانيست

كجاست روضة رضوان به غير از اين مرقد
كجاست جنت الأعلي اگر كه اينجا نيست

صداي پر زدن بال جبرئيل است اين
در ازدحام حرم گرمِ عطر افشانيست

حديث سلسله از يادمان نخواهد رفت
ولايتت به خدا شرطي از مسلمانيست

هزار مرتبه شكر خدا كه نور تو
چراغ زندگي مردمان ايرانيست

كتاب رأفت و مهرت پر از حكايتها
نظيرِ قصة آن پير مرد سلمانيست

ز يادِ مردمِ سايه نشين ايوانت
نرفته خاطره هاي نماز بارانت
*

سلام ! مظهر يكتاي « ليس إلا هو »

سلام ! حضرت خورشيد ! ماهِ يوسف رو

مقام عصمتتان « إنما يريد الله »
قسم به اشهد أن لا اله الا هو

شبي نشان بده از باب « يطمئن قلوب »
به چشم خسته­ مان گوشه اي از آن ابرو

دخيل گريه ببنديد زائران اينجا
به حلقه هاي ضريح مطهر از هر سو

چگونه ضامن دلهاي ما نخواهد شد
رئوف شهر كه كرده ضمانت آهو

خوشا به حال كسي كه شبيه اهل نظر
به خدمت حرمش گيرد از مژه جارو

غباري از اثر رفت و آمدش شايد
شبيه فرش حرم بر روي سرش باشد
*

هميشه باغ لبش غنچة تبسم داشت
كه خنده با لب نورانيش تفاهم داشت

تمام عمر شريفش ، مكارم الأخلاق
به لحظه لحظة  اوقات او تجسم داشت

اگر امام رئوف است ، بسكه همواره
به سينه دغدغة مشكلات مردم داشت
           

براي رزق تمامِ كبوتران شهر
حياط خانة آقا هميشه گندم داشت

هر آنكه جرعه اي از جام معرفت نوشيد
سري به خاك قدوم امام هشتم داشت

و هر فرشته براي تبرك بالش
به خاك راه امامِ رضا تيمم داشت

براي ما به جز اين آستان پناهي نيست
از آسمانِ حرم تا بهشت راهي نيست

*
تويي كه اين همه دارالشفايِ دل داري
نرفته از حرمت نا اميد بيماري

دوباره نغمة نقّاره خانه مي آيد
شفا گرفته كسي با تفضّلت ! آري

كجاست گوش دلي تا كه بشنود هر روز
از اين ترنم نقاره بانگ بيداري

دو بال پر زدنت را قنوت اشكت كن
ببين براي پريدن عجب سبكباري

دوباره پنجره فولاد و إذن كرب و بلا
ميان صحن حرم شد چه گريه بازاري

دوباره روضه گرفتند زائران اينجا
بياد مشك عطش نوش و خشك سرداري

رهاست در نفس اين حرم شميم ياس
به ياد علقمه و قبر حضرت عباس

کاروان دل

اين آفتاب شرقي بي کسوف را
اي ماه سجده آر و بسوزان خسوف را

((لا تقربواالصلوه)) بخوان و به هم بزن
اين مستي بهم زده نظم صفوف را

نقاره ها به رقص کشاند اهل زهد را
شاعر نمود و صف تو صد فيلسوف را

مي ترسم از صفاي حرم با خبر شود
حاجي و نيمه کاره گذارد وقوف را

اين واژه ها کم اند براي سرودنت
بايد خودم بچينم از اول حروف را

روح القدس بيا بنشين شاعري کنيم
خورشيد چشمهاي امام رئوف را

محمد مهدي سيار

طرحي زده تبسم تلخش را از منتهي اليه دو چشم شور
اين زن همان زن است – زن عصيان – اين شب همان شب است – شب انگور –
مي بوسد و براي چه مي خندد؟ پيشاني مليح ستايش ها !
ماه کنشت و دير !مساء الخير ، يا ثامن البدور ! صباح النور
در هم شکسته سکر خراسان را رقصي که لهجه ي عربي دارد
کل مي زند براي تو ملک طوس ني مي زند براي تو نيشابور
اينک تويي که آن سوي اين ايوان لب بسته اي و رنگ نمي ريزي
طرحي بزن که گوش شياطين کر ، پلکي که چشم شور خدايان کور
طرحي بزن که گوش شياطين ... نه ، شيطان نه ، زن نه ، زن خبر تلخي است
کاين زن همان زن است – زن عصيان – وين شب همان شب است – شب انگور –


سيد سلمان علوي

قطار آمد و اندوه من کبوتر شد هزار خاطره در ايستگاه پرپر شد

کدام کوپه ، من و شيشه ها گريسته ايم ؟ که ريل ها همه تا مقصد شما تر شد

گريستيم من و کوپه آنقدر تا صبح قطار – کشتي در اشک من شناور شد –

دوباره در چمدانم غزل گذاشته ام که بيت بيت پريشاني ام تناور شد

منم مسافر همواره تا شما – بر من هميشه در بدري در زمين مقرر شد ...

مسير کودکي ام از صدايتان لبريز وهي بزرگ شدم ، باز قصه از سر شد

کجا صداي شما در نهاد من خواندند؟ صدا تمام نشد بلکه هي مکرر شد

مقدر است که ديوانه ي شما – هر جا رسيده ، آنجا با نامتان معطر شد –

قطار ، کوپه ي باران گرفته را طي کرد و بعد با حرم و آينه ، برابر شد

پياده شد چمداني پر از کبوتر و اشک و بعد سوخت و در ايستگاه ، پرپر شد .

غلامرضا سليماني


پشتم به آسمان شما گرم است ، در ازدحام شوم هياهوها
دل مي زنم هراس اسارت را ، اي ضامن غريبي آهوها

ايوان طلا ! گرفته دلم رخصت ، من ابري ام ( أادخُلُ ) يا خورشيد ؟
...حالا نشسته اي چه کبوتر ! بر گنبدش ، تو خسته زسوسوها

گم مي کند زلالي اين کاشي ، اسليمي سکوت نگاهم را
در لابهلاي آن همه بي تابي ، پاي ضريح ... محضر شب بوها

با پلک هاي خيس به اميدي ، نذر تو مي کنند فقط ، دريا
خلخال هاي نقره و مرواريد ، زنهاي دل شکسته جاشوها

اسپند؟ عود؟ عطر گلاب اين نيست ! احساس مي کنم ، نه! يقين دارم
خوشبوترين نسيم خراساني ، يک لحظه رد شديد از اين سوها

افتاده اند از نفس آري تو ، تنها تو قادري که ببخشايي
امشب کنار پنجره فولاد ، نايي به نا تواني زانوها

آورده است با خودش از ده ، آه ... چادر نماز گل گلي اش را باد
مادر بزرگ رفت و حرم را نه ! هرگز نديد فصل پرستوها

عاطفه رنگ آميز طوسي

كنار سفره كه بوديم حرف مشهد شـد
وزيد بوي خراسان و ناگـهان رد شد

دوباره يـاد غريب آشـنا و شـوق حرم
و سيل اشك كه پشت پلكها سد شد

و دخترم كه به دل حسرت زيارت داشت
درست هم نظر مرتضـي و احمـد شد

دو سـال هست كه تو قـول داده اي بابا
بـراي مـا كه نـرفتيم واقعـآ بـد شد

تمام بودنـم آوار شـد و يـك لحظــه
زمان براي عبور از خـودش مردد شد

دو روز بـعد بليـط و شـروع يك پروار
كبوترانـه دلـم بـي قـرار گنبـد شد

قطار تهران،مشهد درست ساعت هشت
و ايستگاه كه سرشار بـوق ممتد شد

و چند ساعت ديـگر به صحـن أزادي
نگاه منتظرم گـرم رفـت و آمـد شد

اسماعيل سکاک قزوين

ممكن كه نيست أبي دريا كشيدنت
بايد به قدر تشنگي ما چشيدنت

حتي عقاب ها به تماشا نشسته اند
مـانند آسـمان به هواي پريدنت

دستان باد پيش قدمهات بسته است
پاهاي رود مات به مقصد رسيدنت

تضمين نسل گل قدمت مي پراكند
مثل نسيم خاطره دارد وزيدنت

آقا روايت است كه أهوي خسته اي
روزي گرفت گوشه دامان ديدنت

اين خاك سهم غربت ما بي پناه هاست
با قصـه ضمانـت آهـو شنيـدنت

تقدير اگر چه تلخ ولي أقتاب عشق
اينگونه خواست از شب مشهد دميدنت

دستي به جام بردي و دستي به زلف يار
لا جرعه بود لخت جگر سر كشيدنت

يوسف جمال داشت ولي ما دلي كه ترد
قيمت شكست موقع ما را خريدنت

امير رجبعلي زاده از کاشان

امشب از آيينه ها آواز يا هو مي وزد
دارد از حيراني چشمت هياهو مي وزد

پلک واکن هر چه مي خواهم تماشايت کنم
در نگاه تند چشمان تو آهو مي وزد

باز گرداگرد ايوان تو پرپر مي زنم
باز هم از چار سوي عرش هوهو مي وزد

من هم آوازتو احساس غريبي مي کنم
اي که از دلتنگي ات عطر پرستو مي وزد

باد مي رقصد ميان نقش گنبدهاي تو
از تن گلدسته ها انگار شب بو مي وزد

شعر من مثل غزالان پريشان شما
در نسيم خانه ات اين سو و آن سو مي وزد

شهاب شهابي



کجا ؟ کجا ؟ ... چه شتابي ست در پرستو ها !
کدام سمت افق مي دوند آهو ها ؟

در اين سکوت معطر ، در اين هواي غريب
چقدر عاطفه باريده روي شب بوها !

پياله هاي نياز آب مي شوند از شوق
به يمن معجزه ؛ بي سحر ها و جادوها

براي چنگ زدن لاي گيسوي خورشيد
گره نمي خورد اين شانه ها به بازوها

ضريح شعله ور چشمهاي ملتهب است
در ازدحام فروزان اين هياهوها

مسافران سراسيمه مي رسند از راه
کبوترانه ، غريبانه ، از فراسوها

که ابرهاي اجابت بهانه ها دارند
زمان تکيه ي سرها به بغض زانوها !

پروانه نجاتي




نقاره ها زشوق تو دارند گفت و گو
پيچيده در رواق سحر ، عطر سبز هو

از خويش مي شوند رها فوج کفتران
در سايه سار اين همه سيمرغ آرزو

در آستان قدسي ات اي قبله گاه مهر
هستند لحظه هاي حرم ، دائم الوضو

بنگر غريب خسته ي حيرت نصيب را
در ازدحام آينه ها ، غرق جست وجو

اين سايه ي مکدر و درمانده آمده ست
از خاک درگه تو کند کسب آبرو

دل را دخيل بسته به لبخند روشنت
واکن گره زبغض فروخفته در گلو

مثل هميشه چشم به راه نگاه توست
اين زائر نشسته در ايوان روبرو

حسن يعقوبي




اولين مرتبه اي بود سفر مي رفتيم
به تمناي تو از خانه به در مي رفتيم

توي آبادي مان – ساده بگويم – مولا !
مانده بوديم اگر ، پاک هدر مي رفتيم

بين ما صحبتي از غربت « آقا » شده بود
رو به سمت حرم از شوق به سر مي رفتيم

اولين مرتبه اي بود که در گوشه صحن
با سر زلف پريشان تو ور مي رفتيم

پا به پاي دل ما عشق قدم بر مي داشت
روي درياچه اي از ابر مگر مي رفتيم ؟!

رو به ايوان طلا غرق تماشا بوديم
خوش خيال اين که به دنبال پدر مي رفتيم

تا به خود آمده بوديم ، دوتا سر گردان
پدر از سمتي و ما سمت دگر مي رفتيم

خواهر کوچک من ، يکسره هق هق مي کرد
يادمان نيست که ... يا ...؟ نه! به نظر مي رفتيم

خادمي پير من و مرضيه را پيدا کرد
لحظه اي بود که از صحن به در مي رفتيم

سي – چهل سال از آن حال و هوا مي گذرد
که من و « مرضيه » همراه پدر مي رفتيم

چشم مان کي به قدم هاي تو روشن مي شد
از نشابور ، از اين خطه ، اگر مي رفتيم

در مسير قدمت – ضامن آهو ! – مانديم
به کجا بهتر از اين راه ، گذر ، مي رفتيم

جاده گاهي که به روي دل ما سد مي شد
عشق مي آمد و از کوه و کمر مي رفتيم

روزهايي که سرا پاي خراسان مي سوخت
رو نه در گاه تو با خون جگر مي رفتيم

مي سپرديم به دستان تو خود را ، مولا !
هر زماني که به آغوش خطر مي رفتيم

خواب ديدم – دو سه شب پيش – من و مرضيه باز
رو به ايوان تو دل باخته تر مي رفتيم

خدابخش صفادل



گم کرده ام در ازدحام شهر سويت را
سمت بهشت سرزمين آرزويت را

ابري ترين جغرافياي خواهشم برخيز
ببا من ببار آبي ترين بغض گلويت را

خورشيد يخ بسته است در من سال هاي سال
آري بتاب اي آفتاب حسن رويت را

بگذار تا گلدسته هايت پر بگيرد باز
اين خاطر دلتنگ ، اين در جستجويت را

من عاشقم ، سلولهايم خوب مي فهمند
مثل کبوترهاي عاشق چار سويت را

عطر حرم از هر طرف مي بارد اما عشق
اين کودک آواره گم کرده است کويت را

آيا کدامين جاده با من مي رسد تا تو
عمريست سيبي سرخ گم کرده ست جويت را

اي آبروي گريه ها ، دستم يه دامانت
اين بار هم مهمان کن اين بي آبرويت را

نهر و هلال ماه و مه کم رنگ ، ... گم کردم
سمت بهشت سرزمين آرزويت را ....

فاطمه طارمي





پيچيد بوي پيرهن اش درباد ، باران گرفت ، خاک معطر شد
باران گرفت ، پلک زمين خنديد ( لبخند بين اشک شناور شد )
پيراهني که بوي رسيدن داشت آبي تر از تموج هر دريا
در امتداد رد قدم هايش صحرا دچار خلسه ي بندر شد
خنديد ، عطر سيب شکفت و بعد گل ها ي بهت آينه روئيدند
آيينه شاعرانه دهان وا کرد تصوير عشق چند برابر شد
« والشمس » از نگاه بليغ اش ريخت ، تکثير شد به نيت او خورشيد
خورشيد ها به سجده که افتادند هر سجده گاه چشمه ي « کوثر »شد
پلکي زد آسمان به زمين افتاد چرخيد حول آبي چشمان اش
برگشت از غروب کبوتر بعد پرواز رو به اوج مقرر شد
پيچيده بوي پيراهنش در باد در کوچه هاي شهر راه افتاد
دنبال او دويد نگاه عشق ، از شوق چشم پنجره ها تر شد
حسي غريب داد به اهل شهر لبخند آشنا و نگاه او
حسي شبيه شادي آهوها تا عاشقي به شهر مقدر شد
کنعان اگر چه نيست ولي اين خاک فيروزه کاري است براي او
يوسف اگر چه نيست ولي با او چشمان پير عشق منور شد
خورشيد مي نشست به ارامي بر روي گنبدي که طلا کاري ست
بر روي شانه هاي افق انگار خورشيد عاشقانه کبوتر شد


امير اکبر زاده

حواس شاعري ام زوم مي کند به شما
نه اينکه فکر کنم مي کشاني ام آنجا

که پر شده ست هوا از سوالهاي سپيد
نگاه نقره اي و گنبدي به رنگ طلا

شبيـه پر زدن يک پـرنـده از سيمـي
به سمت نور و صدا و درخت هاي رها
نگـاه مي شـوم و پابـه پاي کاشـي ها
عبـور مي کنـم از ايستگاه هاي شفا

چقدر زائـر شفـاف در شـما هستند
چقدر صورت شطرنجي آمده ست اينجا

عباي لطف شما روي دوش اين مردم
چنان رها شده که فکر مي کنم آيا –
شما صبور و بزرگي،يا کمي خوش بين
که لطف هاي مساوي مي آوريد آقا
مـگر اجـازه نـدارم مريدتـان باشـم
مريد آهوي چشم زلالتان ، کاما ،
غريبي دلتـان ، دسـت دستـگيرييتان
بو پاي بوس تو هستم هميشه تا حالا

فاطمه قائدي



يك عمر بين مشهد-كـاشان گريستـم
ضامن نمي شود چرا؟..آهـو؟نه...نيستـم

گر مي گرفت صورتم , در برف برف شب
با شعر , صحـن صحـن حرم را گريستـم

با زيج هاي رومـي , در مـاههاي سعـد
سنگين شكست طالع تو , رعد پشت رعد

چشم مرا به رشتـه جادو كشيـده انـد
با ماهـهاي رومـي , در زيـج هاي سعـد

حتمأ گرفته است دلش... ابر.. برق.. رعد
باران گرفتـه حال مـرا هـم دو روز بعـد-

از اينكه رفته ...
پشت سرم ... تير مي كشد
در گيسوان قهوه اي مات جعد جعد

آقا چه سالها كه در اين گوشه حرم
زير نگاه رهگذران مرده زيستم

از گنبد تو سربها دارم به پا
چقدر-هي بال ... بال؟ كمتـر از آهـو كه نيسـتم

مي شد از اين به بعد نباشم بدون تو
مي شد كه بي تو زنده نباشم , از اين به بعد-
فِي موضع الفراق علي محرمنوم
حمامه حرمك, تنح غير بعد

منير عسکر نژاد از کاشان


مريم مايلي زرين
خورشيد آتش زد به باغ سبز شب بو ها
پيچيد اما دود آن در چشم کندوها
در فصل سبز اين کوچ بي هنگام يعني چه ؟
پاييز مگذاريد ما را اي پرستوها !
گيرم زمستان است ، بايد سمت دريا رفت
نا راه برگرديد شرق است آي ! آنسوها
پرهايتان را خنده ي خورشيد افسون کرد ؟
يا برده دلهاي شما را خال هندوها ؟
مي دانم آري ، سحر و افسون نيست ، اشراق است خورشيد حتي در قياسش مثل سوسوها
پبغام ما را مي بريد آيا به صحن نور ؟
گويي طلسمش کرده اند از ابر جادوها
هر چند لبريز از ستاره ، مست ماهي هاست
قهر است دريا با شب تاريک جاشوها !

هر چارشنبه آه ، وقتي ساعت هشت است
با لحن بغض آلود مي خوانند « کو کو » ها !
ديگر نمي بندد کسي زخم دل ما را
ديگر نمي پرسد کسي از حال آهوها
ما گر چه بي باليم ، اما پايمان کافي است
پا هم نباشد ، تو طلب کن روي زانوها

سيد وحيد سمناني


بشکن دلي که آينه ها را شکسته خواست
بشکن که اين شکستنت آغاز ماجراست

غير از تو جلب هيچ نگاهي نمي شوم
اي آنکه چشمهاي تو گلدسته طلاست

وقتي به سيم آخر اين جاده مي زني
فرقي ندارد اين که در اين ماجرابلاست

شوقي شگفت پر زده امشب در اين غزل
شوقي که با تمام غزل هايم آشناست

شوقي که عطر گنبد و گلدسته مي دهد
انگار کفتر حرم حضرت رضاست

با ياد تو پرنده که نه ، آسمان که نه
باران که هيچ ، سيل اگر مي شوم رواست

اي تا کهاي سر به زمين سفته شرمتان
انگور نيست اينکه پر از خوشه بلاست

اينجا قرار گاه تمام غزالها
ميعاد گاه عاشق دلداده با خداست

پس با دل شکسته بيا و شکسته باش
وقتي شکسته اي همه دردها دواست

من دستهام گوشه اي از التماس هاس
تو دستهات جاره « امن يجيب » ماست

علي اخوان ارمکي

=============================

النماس دعا

وقتی به طوس جا به کنار تو می کنم

احساس وصل حق به جوار تو می کنم

در بین خلق از همه با آبروترم

چون کسب آبرو ز غبار تو می کنم

یک حج به نامه عملم ثبت می شود

با هر قدم که رو به دیار تو میکنم

بر یازده امام چو دلتنگ می شوم

می آیم و طواف مزار تو میکنم

خیلی وقت بود می خواستم یه سرود برای امام رضا (ع)بگم  اما پا نمی داد

ولی به لطف خدا دیشب بالاخره لیاقتشو پیدا کردم

حدیث وصف تو برلبان حور وملک            برا زیارت تو بدون دلم زده لک

پاره قلب مصطفایی       شهنشه ملک وفایی        با هر غریبی  آشنایی

                                یا علی موسی الرضا(ع)

این آستان توو سر ارادت من                 شود که روزجزا کنی عیادت من

خمروخمارم گل زهرا        آرام وقرارم گل زهرا       چشم انتظارم گل زهرا

                              یا علی موسی الرضا(ع)

کبوتر دل من مقیم کوی رضاست          فدای تربت او که کعبه فقراست

ای بهتر ازجان گل زهرا      امیروسلطان گل زهرا      شاه خراسان گل زهرا

                              یا علی موسی الرضا(ع)

چه خوش بود که دهی شبی زلطف ووفا

                                                    به دست با کرمت برات کرب وبلا

ببین سرشک هردوعینم      عاشق بین الحرمینم      سائل درگاه حسینم

                           یا علی موسی الرضا(ع)

این شعر از وبلاگ سروده های من از دوست خوبم آقای مجید رجبی

یا ضامن آهو

ای امام مهربانم یا رضا

نام تو ورد زبانم یا رضا

حاجت خود را نخواهم از کسی

تا تو هستی میزبانم یا رضا

دست خالی بار سنگین رو سیاه

میهمانم میهمانم یا رضا

پای خدّامت به روی دیده ام

درد زوارت به جانم یا رضا

تو کریم ابن کریم ابن کریم

من گدای آستانم یا رضا

در کنار آستانت بی نیاز

از بهشت جاودانم یا رضا

راز خود ناگفته می دانم توئی

واقف از درد نهانم یا رضا

گر چه از هر خار راهه خارتر

زائر این بوستانم یا رضا

تو بهار باغ دلهائی و من

کمتر از برگ خزانم یا رضا

چون گدایان سمج از دست تو

حاجتم را می ستانم یا رضا

دست خالی رفتن از دربار تو

نیست هرگز این گمانم یا رضا

جان زهرا گر چه قابل نیستم

لطف خود را ده نشانم یا رضا

خاک پای میثم دار شما

میثم این خاندان یا رضا

حاج غلامرضا سازگار(میثم)