واحد حضرت رقیه

 سبک: ارباب خوبم کرب وبلات وعشقه........

شام غم من گویا به سر رسیده

شادم که بابایم از سفر رسیده

چرا چنین بی بدنی بابا بابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا

از اشک چشمکم خرابه شد چراغان

عمه بیا که  از  ره  رسیده    مهمان

با یاد رویش امشب شدم هوایی

با  ناله  گفتم  بابای  من  کجایی

بگو تو با من سخنی بابابابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا

بابای  خوبم  تو  راه  کوفه  تا  شام

به قد یک عمر شنیدم طعن ودشنام

بابای خوبم  دلم  برا  تو  تنگه

زخم سر تو جای جفای سنگه  

لاله خونین دهنی بابابابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا

هر جا که بر لب اسم تو رو میبردم

از دشمن   تو   من  تازیانه  خوردم 

دارم چو زهرا در جسم خود نشانه

یاس کبودم از جور تازیانه 

دانم که غرق مخنی بابابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا     

راهی کرب و بلایم...

ما غم ومهر حسین از ابتدا داریم

در دل خود آرزوی کربلا داریم

فتاده امشب در     سرم هوای او       دلم شده مهمان     کربلای او

غریب آقام آقام

عاقبت از مادرش  تذکره می گیرم

یا که توی حسرت شیش گوشه میمیرم

به راه عشق او      گذشته ار جانیم        سینه زنای هیات       محبانیم(۱)

بر مشامم میرسد دوباره بوی یاس

زنده شد در خاطرم زیارت عباس

حریم عشق او      بهشت رو خاکه     براغم عباس     هردلی صد چاکه

غریب آقام آقام

حرمش رو میبینم  شبا میون خواب

یاد اون ساعت به خیر تو حرم ارباب

دلم هوایی شد      دوباره با یادش      یه عمریه هستم    غلام  در گاهش

غریب آقام آقام

باورت نیست...

باورت نیست اخا رفتی و بیتاب شدم

 شمع سان از غم هجر رخ تو آب شدم
باورت نیست اخا بدتوبیچاره شدم
بعدت ای مونس جان زینب آواره شدم
قدر تاریخ به من ظلم وجسارت گشته
خواهر تو هدف تیر حقارت گشته
باورت نیست ولی دست مراهم بستند
حرمت خواهر غمدیده تو بشکستند
باورت نیست ولی دین من انکار شده
آسمان پیش دوچشمان ترم تارشده
باورت نیست منو کوچه وبازار کجا
دختر فاطمه ومجلس اغیار کجا
یا اخا رفتی و بی پشت وپناهم کردی
مردم آن لحظه که از نیزه نگاهم کردی
غیرت اله تو رامحو تماشا شده ام
سرو بودم زغمت جان اخا تا شده ام
کاش عباس به نیزه بنهد چشم به هم
زینب وسلسله و همرهی نامحرم
هرکجا نام تو بردم پاسخم دشنام است
چشم در راه من وتو کوچه های شام است

دل خوش كنيم بي تو به وعده وعيدها

از راه مي رسند بهاران و عيدها مانده ولي به راه تو چشم اميدها زخم فراق در دلمان كهنه مي شود آقا در آستانة سال جديدها مانند آفتاب لب بام تا به كي دل خوش كنيم بي تو به وعده وعيدها دلتنگي مرا به تماشا گذاشتند هر جمعه برگ زردي از اين سر رسيدها مانند ماست در تب و تاب فراق تو هر شب جنون سر به گريبان بيدها هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت اي صبح بازگشت تو آغاز عيدها مي آيي از نواحي سرسبز آسمان با بيرقي به سرخي خون شهيدها کپی شده از کاروان دل

روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است

گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است

لحظه ها در تپش و تاب و تب آمدنش

آسمان چشم به راه قدمش هر روز است

ای خدا کاش شود (سال نو)ام سال فرج

که نگاهم نگران منتظر آن روز است

+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+

عیدتان مبارک

+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+