واحد حضرت رقیه
شام غم من گویا به سر رسیده
شادم که بابایم از سفر رسیده
چرا چنین بی بدنی بابا بابا من الذی ایتمنی بابا بابا
از اشک چشمکم خرابه شد چراغان
عمه بیا که از ره رسیده مهمان
با یاد رویش امشب شدم هوایی
با ناله گفتم بابای من کجایی
بگو تو با من سخنی بابابابا من الذی ایتمنی بابا بابا
بابای خوبم تو راه کوفه تا شام
به قد یک عمر شنیدم طعن ودشنام
بابای خوبم دلم برا تو تنگه
زخم سر تو جای جفای سنگه
لاله خونین دهنی بابابابا من الذی ایتمنی بابا بابا
هر جا که بر لب اسم تو رو میبردم
از دشمن تو من تازیانه خوردم
دارم چو زهرا در جسم خود نشانه
یاس کبودم از جور تازیانه
دانم که غرق مخنی بابابا من الذی ایتمنی بابا بابا
سلام از اینکه به وبلاگ خودتون سر زدید ممنونیم ما سعی می کنیم در هر مناسبت جدیدترین اشعار و زیباترین سروده ها را برای شما بذاریم کم و کاستی ها را ببخشیدو با نظرات خود ما را همراهی کنید