مثل گذشته بال و پر دارم ؟....ندارم

به استقبال محرم

مثل گذشته بال و پر دارم ؟....ندارم

حال بپر ، بال بپر ، دارم؟......ندارم

 

بی اطلاعم اینکه این مردم چه کردند ....

.....با معجرم ، اما خبر دارم ندارم

 

گفتند: می آید پدر،....یعنی می آید؟

اصلا مجالی تا سحر دارم؟ ندارم؟!!

 

***

عمه کمک کن آن توانی را که با آن

این پرده را از طشت بردارم ندارم

 

***

سر را گرفت و با خودش هی فکر میکرد

یعنی دوباره من پدر دارم ؟.... ندارم

 

هر چند زخمی ام ولی از زخمهایت

زخمی بگویی بیشتر دارم ندارم

 

با دیدن تو دردها از یاد من رفت

پس بعد از این دردی اگر دارم ندارم

دوست دارم پرچم بزم عزای روضه را

امام حسین(ع) - مناجات محمد حسن بیات لو

ميخرم برجان خود دردوبلای روضه را

ميكشم برصورتم دست شفای روضه را

پيش تو آخر سياهی روسپيدم میکند

دوست دارم پرچم بزم عزای روضه را

كربلا قسمت نشد عيبی ندارد لااقل

ای خدا از ما نگيری كربلای روضه را

نام تو آمد ميان پس ميشود احساس كرد

بوی سيب سرخ جاری درفضای روضه را

مادرت با هر"حسين" ما به سينه میزند

می نشيند ابتدا تا انتهای روضه را

ازبلا و ازمريضی جسم وجانش بيمه است

مطمئنأ هركسی خورده غذای روضه را

مزه اش زير زبانش هست تا پايان عمر

نوش جان كرده كسيكه قندوچای روضه را

درقيامت ميشود محشورهرکس با كسی

با خودت محشور کن ما بچه های روضه را

علی ابن موسی (ع)

مه برج ایمان، علی ابن موسی 

در دُرج امکان، علی ابن موسی 


سپهر امامت، محیط کرامت 

یم جود و احسان، علی ابن موسی 


به آدم دهی دَم، به موسی دهی یَد 

به عیسی دهی جان، علی ابن موسی 


ولای تو باشد کمال ولایت 

میان امامان، علی ابن موسی


تویی قدر و کوثر، تویی نور و فرقان 

تویی آل عمران، علی ابن موسی 


وجود تو ای جانِ جان، جانِ جان است 

در آغوش ایران علی ابن موسی 


به چشم تو نازم کز آن شیرِ پرده 

شود شیرِ غرّان، علی ابن موسی 


عجب نیست ناز ار کند مور راهت 

به تخت سلیمان، علی ابن موسی 


سُم آهویی را که ضامن شدی تو 

زند بوسه رضوان، علی ابن موسی 


بُوَد شیعه را در کمالِ تشیع 

ولای تو میزان علی ابن موسی 


سزد جن و انس و ملک بر تو گرید 

چو دعبل ثنا خوان، علی ابن موسی 


عجب نیست کز رأفت و رحمت تو 

بَرَد بهره شیطان، علی ابن موسی 


دل مرده گردد به خاک تو زنده 

چو باغ از بهاران، علی ابن موسی 


غباری که روی ضریحت نشیند 

شفا خیزد از آن، علی ابن موسی 


شود با نسیم بهشتِ حریمت 

جهنم گلستان، علی ابن موسی 


سزد انبیا در طواف مزارت 

بخوانند قرآن، علی ابن موسی 


دهد قبّه‎ات نور بر چشم گردون 

چو مهر درخشان، علی ابن موسی 


بَرَد در حریم تو دست توسّل 

دوصد پور عمران، علی ابن موسی 


تو نوحیّ و ایران چو کشتی، چه بیمش 

ز امواج طوفان، علی ابن موسی 


کند جن و انس و ملک درد خود را 

به خاک تو درمان، علی ابن موسی 


همه آفرینش بود سفره‎ی تو 

همه خلق مهمان، علی ابن موسی 


تو شاه جهانی خوانند خَلقت 

غریب خراسان، علی ابن موسی 


تو در قصر مأمون شب و روز بودی 

چو یوسف به زندان، علی ابن موسی 


لبت بود خندان، دلت بود گریان 

غمت بود پنهان، علی ابن موسی 


به غم‎های ناگفته‎ات باد جاری 

سرشکم به دامان، علی ابن موسی 


تو را بارها، بارها کشت مامون 

به رنج فراوان، علی ابن موسی 


نباید که با هیفده خواهر آخر 

تو تنها دهی جان، علی ابن موسی 


تو مسموم گشتی، دگر جسم پاکت 

نشد سنگ باران، علی ابن موسی 


تو دیگر جوادت نشد اِرباً اِربا 

ز شمشیرِ بُرّان، علی ابن موسی 


تو دستِ جدا گشته از تن ندیدی 

به خاک بیابان، علی ابن موسی 


تو شش ماهه طفلت در آغوش گرمت 

نشد تشنه قربان، علی ابن موسی 


دریغا، دریغا که با آل عصمت 

شکستند پیمان، علی ابن موسی 


به میثم نگاهی، که با خود ندارد 

به جز کوه عصیان، علی ابن موسی

سازگار

طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم

سخن به مدح تو بايد فصيح و كامل گفت
هم از شكوه مقامت ، هم از فضائل گفت

شبيه صائبِ صاحب سخن قصيده نوشت
غزل غزل سر زلف تو را چو بيدل گفت

نه چند مثنوي و قطعه و غزل ، بايد
كه شرح قصة حسن تو در رسائل گفت

عبا ، نه ... اينكه گداي شما شدم كافيست
حديث حسن تو كي مي توان چو دعبل گفت

تفضلي ! كه فقط از تو خوانده ام يك عمر
و من نگفته ام و هر چه بود اين دل گفت

زلال اشك مرا از تبار كوثر كن
در آسمان دو دستت مرا كبوتر كن
*

به قفل بسته كليد اجابت است اينجا
كه آستانة جود و كرامت است اينجا

به دلنوازي جان در رواق او بنشين
چرا كه قبر مسيحاي عترت است اينجا

بكوش تا پرِ پروانه اش شوي ،‌ زيرا
پر از تلأ لؤ شمع هدايت است اينجا

زلال اشك تو از چشمة خلوص دل
هميشه إذن دخولِ زيارت است اينجا

نه ديدن حرم و قبر و صحن و گلدسته
هدف وصال حقيقي حضرت است اينجا

دوباره كسبِ ثواب هزار حج كردم
طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم
*

ببين كه حال و هواي حرم چه عرفانيست
پر از بلور و كبوتر پر از چراغانيست

به لطف گنبد و گلدسته هاي زر پوشش‌
هميشه صحن حرم پر فروغ و نورانيست

كجاست روضة رضوان به غير از اين مرقد
كجاست جنت الأعلي اگر كه اينجا نيست

صداي پر زدن بال جبرئيل است اين
در ازدحام حرم گرمِ عطر افشانيست

حديث سلسله از يادمان نخواهد رفت
ولايتت به خدا شرطي از مسلمانيست

هزار مرتبه شكر خدا كه نور تو
چراغ زندگي مردمان ايرانيست

كتاب رأفت و مهرت پر از حكايتها
نظيرِ قصة آن پير مرد سلمانيست

ز يادِ مردمِ سايه نشين ايوانت
نرفته خاطره هاي نماز بارانت
*

سلام ! مظهر يكتاي « ليس إلا هو »

سلام ! حضرت خورشيد ! ماهِ يوسف رو

مقام عصمتتان « إنما يريد الله »
قسم به اشهد أن لا اله الا هو

شبي نشان بده از باب « يطمئن قلوب »
به چشم خسته­ مان گوشه اي از آن ابرو

دخيل گريه ببنديد زائران اينجا
به حلقه هاي ضريح مطهر از هر سو

چگونه ضامن دلهاي ما نخواهد شد
رئوف شهر كه كرده ضمانت آهو

خوشا به حال كسي كه شبيه اهل نظر
به خدمت حرمش گيرد از مژه جارو

غباري از اثر رفت و آمدش شايد
شبيه فرش حرم بر روي سرش باشد
*

هميشه باغ لبش غنچة تبسم داشت
كه خنده با لب نورانيش تفاهم داشت

تمام عمر شريفش ، مكارم الأخلاق
به لحظه لحظة  اوقات او تجسم داشت

اگر امام رئوف است ، بسكه همواره
به سينه دغدغة مشكلات مردم داشت
           

براي رزق تمامِ كبوتران شهر
حياط خانة آقا هميشه گندم داشت

هر آنكه جرعه اي از جام معرفت نوشيد
سري به خاك قدوم امام هشتم داشت

و هر فرشته براي تبرك بالش
به خاك راه امامِ رضا تيمم داشت

براي ما به جز اين آستان پناهي نيست
از آسمانِ حرم تا بهشت راهي نيست

*
تويي كه اين همه دارالشفايِ دل داري
نرفته از حرمت نا اميد بيماري

دوباره نغمة نقّاره خانه مي آيد
شفا گرفته كسي با تفضّلت ! آري

كجاست گوش دلي تا كه بشنود هر روز
از اين ترنم نقاره بانگ بيداري

دو بال پر زدنت را قنوت اشكت كن
ببين براي پريدن عجب سبكباري

دوباره پنجره فولاد و إذن كرب و بلا
ميان صحن حرم شد چه گريه بازاري

دوباره روضه گرفتند زائران اينجا
بياد مشك عطش نوش و خشك سرداري

رهاست در نفس اين حرم شميم ياس
به ياد علقمه و قبر حضرت عباس

یوسف رحیمی

حقش نبود تیر به تابوت او زدن

یک عمر در حوالی غربت مقیم بود

آن سیدی که سفره ی دستش کریم بود

خورشید بود و ماه از او نور میگرفت

تا بود ، آسمان و زمین را رحیم بود

سر می کشید خانه به خانه محله را

این کارهای هر سحر این نسیم بود

آتش زبانه می کشد از دشت سبز او

چون گلفروش کوچه ی طور کلیم بود

این چند روزه سایه ی یثرب بلند شد

چون حال آفتاب مدینه وخیم بود

حقش نبود تیر به تابوت او زدن

این کعبه در عبادت مردم سهیم بود

بی سابقه است حادثه اما جدید نیست

این خانواده غربتشان از قدیم بود

آقا ببخش قصد جسارت نداشتم

پای درازم از برکات گلیم بود

                                                                     

رضا جعفری

اى دل خون شده! ايّام عزاى حسن ست

اى دل خون شده! ايّام عزاى حسن ست

 كز ثَرى تا به ثريّا همه بيت الحزن ست

پيرهن چاك زنم در غم آن گوهر پاك

 گز غمش چاك ملك را به فلك پيرهن ست

قسمت آل عبا اى فلك از گردش تو

 گوئيا درد و غم و رنج و بلا و محن ست

بشكنى گوهر دندان نبى گاه به سنگ

گاه بر بازوى حيدر ز جفايت رسن ست

گه دَرِ كينه به پهلوى بتول عَذرا

مى زنى، كينه بلى عادت چرخ كهن ست

گه بود خنجر خونخوار تو بر خلق حسين

گه ز تو سوده الماس به كام حسن ست

خاطرم از اَلَمِ اين يك، دارالالم ست

 سينه ام از حَزَنِ آن يك، بيت الحزن ست

عرش از بوى يكى پر بود از ناقه چين

 خاك از خون يكى پر ز عقيق يمن ست

هر كه گويد چو «طرب» مرثيه آل عبا

 به يقين جنّت فردوس مر او را وطن ست

 (نصر اصفهانى «طرب»)

خونیکه خورده در همه عمر از گلو بریخت

در تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد

و آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد

خونیکه خورده در همه عمر از گلو بریخت

خود را تهی زخون دل چند ساله کرد

نبود عجب که خونجگر گر شدش بجام

عمریش روزگار همین در پیاله کرد

نتوان نوشت قصة درد و مصیبتش

ور میتوان زغصه هزاران رساله کرد

زینب دردی معجر و آه از جگر کشید

کلئوم زد بسینه و از درد ناله کرد

هر خواهریکه بود روان کرد سیل خون

هر دختریکه بود پریشان کلاله کرد

یا رب به اهل بیت ندانم چسان گذشت

 آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت

چون زهر کین شراره بجان حسن گرفت

چون زهر کین شراره بجان حسن گرفت

زهرا بخلد گوشه بیت الحزن گرفت

زهریکه بهر قتل سلیمان ملک دین

آن اهرمن ز خسرو ملک ختن گرفت

بر کام آن عزیز خدا از جفا بریخت

آتش بجان آن خلف بوالحسن گرفت

زان آب آتشین که دل مجتبی بسوخت

سیل سرشگ دیدة هرمرد و زن گرفت

لعلی که بود همچو عقیق یمانیش

از سوز زهر رنگ گل یاسمن گرفت

آوخ که زینبش بدوصد آه دردناک

طشتی برابر حسنش از محن گرفت

آمد حسین بر سر بالین آنجناب

بر دامن از وفا سر آن ممتحن گرفت

اشگ غم از دو دیده ببارید بر عذار

در حالتیکه خون دلش از لبن گرفت

آمد خروش و احسنا هر زمان ز عرش

پیک عزا بکون و مکان انجمن گرفت

واحسرتا که گرد یتیمی زجور خصم

چهر منیر قاسم گل پیرهن گرفت

آنطایر بهشتی از این خاکدان گذشت

اندر فراز شاخة طوبی وطن گرفت

آه از دمیکه از ستم قوم بد شعار

تیر از کمان گذشته و جا بر کفن گرفت

آنصورتیکه شمس و قمر منفعل نمود

خاکش ببر کشیده و بر خویشتن گرفت

زین ماتمی که قلب حسین شد جریح دار

 کلک صفا شکست و عنان سخن گرفت

                      

                      صفا

زینب  از سمت شام می آمد

بعد یک اربعین رسید از راه 

غم به قلبی  صبور می آید

 قتلگه را دوباره می بیند

آنکه از راه دور می آید

 

 

یادش آمد غروب رفتن را

لبش از فرط تشنگی می سوخت

او نگاه پرِاز غم ِ خود را

بر تن پاره پاره ای می دوخت

 

یادش آمد که دست و پا میزد

پیش چشمان زینب آن تشنه

یادش آمد که خون او میریخت

از قفا روی تیزی ِ دشنه

 

 

یادش آمد تن ِ پر از چاکش

جای مرهم که سنگ باران شد

 استخوان های سینه میگویند:

حال نوبت به  نیزه داران شد

 

 

پیش آن بی رمق کمانداران 

هر چه در چنته بود آوردند

زخم سر نیزه را نشان کردند

شرط بندان همیشه نامردند

 

 

یاد آن ناله های تشنگی و

لخته خونی که از جبین میریخت

آب را پیش چشم او قاتل  

خنده میکرد بر زمین میریخت 

 

 

بر زمین خفته بی رمق دیگر

او که از نسل ِ آسمانها بود

یک نفر خود و جامه می کند و 

سر انگشترش چه دعوا بود

 

 

پیش چشمان مرد با غیرت

حمله سمت ِ خیام جایز نیست

یک نفر نیست تا بگوید رقص

پیش چشم ِ امام جایز نیست

 

 

در کنار مزار خورشیدش    

زینب  از سمت شام می آمد

او که حالا شبیه مادر بود

اشک ِچشمش مدام می آمد

 

 

خاطراتی که مانده در ذهنش

 از سفر با حرامیانی پست  

پیش او شکوه میکند زینب

در کنار مزار او بنشست ...

 

 

ای برادر ببین که آمده ام

من چهل روز بعد پر زدنت

یاد دارم خرابه آمدی و

من فدای به ما تو سر زدنت

 

 

دخترت گریه می نمود از درد  

دختر ِ شام پاره نان میداد 

هم عروسک کشید از دستش

گوشواره خودش نشان میداد

 

 

پیرهن پاره خوب میداند

که نگاه پلید یعنی چه..!!

خیزران خورده خوب می فهمد

ضربه های یزید یعنی چه ..!!

 

 نشود تا ز خاطرم ببرم

سطح ِ خون, رویِِ ِ خیزران را من

یا که از کوچه های شهر شام

 بارش ِ سنگ ِ بی امان را من

 

 

بعد تو من تمام طفلان را

زیر بال و پر خودم بردم

زیر باران تازیان عدو

از همه بیشتر کتک خوردم

 

 

نیمه شبها نوای لالایی

بر لبان رباب می بینم 

اصغرم با برادرم محسن

هر شبم را به خواب می بینم

 

 

 

ارغوانی ترین به قافله ام

میروم سمت شهر پیغمبر

می برم من برایشان خبر از

بوسه ی تیغ و گریه ی حنجر

 

 


 شعر:  وحید مصلحی ..

هنگامي که از امام سجاد (ع) سؤال کردند در اين سفر کجا از همه بيشتر

به شما سخت گذشت،امام فرمودند : الشام ، الشام ، الشام.

(سوگنامه آل محمد، ص408؛ ناسخ التواريخ، ص304)

 

ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام
تا ياد غربت مي‌کند: الشام الشام

منزل به منزل درد و داغ و بي کسي را
يک جا روايت مي‌کند: الشام الشام

موي سپيد و چهره اي در هم شکسته
از چه حکايت مي‌کند: الشام الشام

هر روز با اندوه و آه و بي شکيبي
ياد اسارت مي‌کند: الشام الشام

در اين ديار پُر بلا هر کس به نوعي
عرض ارادت مي‌کند: الشام الشام

يک شهر چشم خيره وقت هر عبوري
ابراز غيرت مي‌کند: الشام الشام

هر سنگ با پيشاني مجروح خورشيد
تجديد بيعت مي‌کند: الشام الشام

قرآن پرپر روي نيزه غربتت را
هر دم تلاوت مي‌کند: الشام الشام

قلب تو را يک مرد رومي با نگاهش
بي صبر و طاقت مي‌کند: الشام الشام

هر جا که دارد خوف از جان تو، عمه
خود را فدايت مي‌کند: الشام الشام

جان مي دهي وقتي به لبهايي مقدس
چوبي جسارت مي‌کند: الشام الشام

کنج تنوري حنجري آتش گرفته
ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام

*****************************

در کوچه ها آنقدر غریبی که گمانم

غربت شکایت می کند: الشام الشام

*****************************

کاروان دل(یوسف رحیمی)

 

واحد حضرت رقیه

 سبک: ارباب خوبم کرب وبلات وعشقه........

شام غم من گویا به سر رسیده

شادم که بابایم از سفر رسیده

چرا چنین بی بدنی بابا بابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا

از اشک چشمکم خرابه شد چراغان

عمه بیا که  از  ره  رسیده    مهمان

با یاد رویش امشب شدم هوایی

با  ناله  گفتم  بابای  من  کجایی

بگو تو با من سخنی بابابابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا

بابای  خوبم  تو  راه  کوفه  تا  شام

به قد یک عمر شنیدم طعن ودشنام

بابای خوبم  دلم  برا  تو  تنگه

زخم سر تو جای جفای سنگه  

لاله خونین دهنی بابابابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا

هر جا که بر لب اسم تو رو میبردم

از دشمن   تو   من  تازیانه  خوردم 

دارم چو زهرا در جسم خود نشانه

یاس کبودم از جور تازیانه 

دانم که غرق مخنی بابابا                  من الذی ایتمنی بابا بابا     

باورت نیست...

باورت نیست اخا رفتی و بیتاب شدم

 شمع سان از غم هجر رخ تو آب شدم
باورت نیست اخا بدتوبیچاره شدم
بعدت ای مونس جان زینب آواره شدم
قدر تاریخ به من ظلم وجسارت گشته
خواهر تو هدف تیر حقارت گشته
باورت نیست ولی دست مراهم بستند
حرمت خواهر غمدیده تو بشکستند
باورت نیست ولی دین من انکار شده
آسمان پیش دوچشمان ترم تارشده
باورت نیست منو کوچه وبازار کجا
دختر فاطمه ومجلس اغیار کجا
یا اخا رفتی و بی پشت وپناهم کردی
مردم آن لحظه که از نیزه نگاهم کردی
غیرت اله تو رامحو تماشا شده ام
سرو بودم زغمت جان اخا تا شده ام
کاش عباس به نیزه بنهد چشم به هم
زینب وسلسله و همرهی نامحرم
هرکجا نام تو بردم پاسخم دشنام است
چشم در راه من وتو کوچه های شام است

هر وجب خاکش هزاران داستان دارد بقیع

جلوه جنت‏به چشم خاکیان دارد بقیع

یا صفاى خلوت افلاکیان دارد بقیع

گر حصار کعبه را جبریل دربانى کند

صد چو موسى و مسیحا پاسبان دارد بقیع

گر چه با شمع و چراغ این آستان بیگانه است

الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقیع

گرچه محصولش بظاهر یک نیستان ناله است

یک چمن گل نیز در آغوش جان دارد بقیع

گرچه مى‏تابد بر او خورشید سوزان حجاز

از پر و بال ملائک سایبان دارد بقیع

میتوان گفت ازگلاب گریه اهل نظر

بى نهایت چشمه اشک روان دارد بقیع

بشکند بار امانت گرچه پشت کوه را

قدرت حمل چنین بار گران دارد بقیع

تا سروکارش بود با عترت پاک رسول

کى عنایت‏با کم و کیف جهان دارد بقیع

این مبارک بقعه را حاجت‏بنور ماه نیست

در دل هر ذره خورشیدى نهان دارد بقیع

اینکه ریزد از در و دیوار او گرد ملال

هر وجب خاکش هزاران داستان دارد بقیع

چون شد ابراهیم قربان حسین فاطمه

پاس حفظ این امانت را بجان دارد بقیع

فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنین

اینهمه همسایه عرش آستان دارد بقیع

در پناه مجتبى در ظل زین العابدین

ارتباط معنوى با قدسیان دارد بقیع

باقر علم نبى و صادق آل رسول

خفته‏اند آنجا که عمر جاودان دارد بقیع

×××

قرنها بگذشته بر این ماجرا اما هنوز

داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقیع

کس نمیداند چرا یا قرة عین الرسول

منظره فصل غم انگیر خزان دارد بقیع

آخر اینجا قصه گوى رنج‏بى پایان تست

غصه و غم کاروان در کاروان دارد بقیع

خفته بین منبر و محرابى اما بازهم

از تو اى انسیه حورا نشان دارد بقیع

راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت

تا بکى مهر خموشى بر دهان دارد بقیع؟

شب که تنها میشود با خلوت روحانى‏اش

اى مدینه انتظار میهمان دارد بقیع

شب که تاریک است و در بر روى مردم بسته‏اند

زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقیع

کاش باشد قبضه خاکم در آن وادى «شفق‏»

چون ز فیض فاطمه خط امان دارد بقیع

محمد جواد غفور زاده کاشانى (شفق)

دارم امید بوسه قبر تو در بقیع

مهرت به کائنات برابر نمی شود

داغی ز ماتم تو فزونتر نمی شود

از داغ جانگداز تو ای گوهر وجود

سنگ است هر دلی که مکدر نمی شود

ظلمی که بر تو رفت ز بیداد اهل ظلم

بر صفحه خیال مصور نمی شود

تنها جنازه تو شد آماج تیر کین

یک ره شد این جنایت و دیگر نمی شود

بی بهره از فروغ ولایت تو یا حسن

مشمول این حدیث پیمبر نمی شود

فرمود دیده­ای که کند گریه بر حسن

آن دیده کور وارد محشر نمی شود

دارم امید بوسه قبر تو در بقیع

اما چه می­توان که میسر نمی­شود

با این ستم که بر تو و بر مدفنت رسید

ویران چرا بنای ستمگر نمی­شود

آن را چه دوستی است «موید » که دیده اش

از خون دل ز داغ حسن­ تر نمی­شود

با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست


از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست

شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

***

 

حتي صبور قافله بي صبر مي شود
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست

                                                  از وبلاگ کاروان دل

=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=-

در شهر دمشق و در کنار حرم مطهر حضرت زینب (س)و حضرت رقیه(س)دعا گوی شما عزیزان هستم

در هاله ای ز حیدر کرار زینب است

نون و قلم نبی ست و ما یسطرون حسین

طاق فلک علی ست به عالم ستون حسین

اصل حیات حضرت زهراست خون حسین

هستی تمام ظاهر و ما فی البطون حسین

با یک قیامت است هم الغالبون حسین

در این قیام نقطه پرگار زینب است

=--=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

سردار سر سپرده جولان عشق کیست؟

تنها امیر فاتح میدان عشق کیست؟

عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟

روح دمیده در تن بی جان عشق کیست؟

علامه مفسر قرآن عشق کیست؟

مفتاح قفل بسته هر کار زینب است

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

ذرات و کائنات همه مرده یا خموش

میدان احتجاج و زنی که علم بدوش

قلب جهان به عمق زمین گرم جنب و جوش

آتشفشان قلب خداوند در خروش

هوهوی ذوالفقار علی می رسد به گوش

 

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

یک تن شهید و یک تن دیگر اسیر شد

یک تن به خاک ماند و یک تن دیگر سفیر شد

یک تن نشان نیزه و شمشیر و تیر شد

یک تن کنار کشته صد پاره پیر شد

یک تن امیر آمد و یک تن امیر شد

بر خیل اشک و آه سپهدار زینب است

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

چشم ستاره در به در جستجوی ماه

بر روی نیزه دیده زینب گرفت راه

مبهوت می نمود به سرنیزه ای نگاه

آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه

کی جانپاه زینب و اطفال بی پناه

راحت بخواب چون که پرستار زینب است

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

خورشید روی قله نی آشکار شد

زیباترین ستاره سر شیر خوار شد

ناموس حق به ناقه عریان سوار شد

هشتاد و چند خسته به هم همقطار شد

زیباترین ستاره دنباله دار شد

در این مسیر نور جلودار زینب است

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

از نای من به ناله چو برخاست نای نی

عالم شنید از پس آن های های نی

تو بر فراز نیزه و من در قفای نی

آنقدر سنگ خورده ام از لابه لای نی

تا این که یافتم سرت از ردپای نی

داغ تو هست آتش و نیزار زینب است

السلام علی قلب الزینب الصبور

آمده چله نشین غم یار

قد کمان از بهر دیدار نگار

خاطراتی را به دوش جان کشد

نیمه جان تا محضر جانان کشد

سر فرزانه قدمها می زند

روی خاک عشق تا پا می زند

بوی دلبر بر مشامش می رسد

آه هنگام سلامش می رسد

السلام ای نعش پنهان زیر خاک

السلام ای جسم های چاک چاک

السلام ای کشته دریای اشک

السلام ای پرچم سقا و مشک

السلام ای قبرهای بی نشان

ای زیارتگاه مام قد کمان

السلام ای سینه های سوخته

آمدم با سینه ای افروخته

آمدم من ای برادر زینبم

زائری غم دیده و جان بر لبم

آمدم با کاروان ارغوان

سرفراز اما حزین و قد کمان

آمدم من نیمه جان و دل غمین

تا مگر که جان دهم در اربعین

زیر لب من می کنم این زمزمه

من فدایت ای عزیز فاطمه

------------------------------------

محمد علی شهاب

نغمه های ولایت 75

سبک کی گفته من بی کس و کارم

//////////////////////////////////////

الهی من برات بمیرم     به عشق تو ببین اسیرم

حسین من،زیباترین عشق الهی --- به عاشقت کن یه نگاهی

بی تو میشم غرق تباهی (2)

******

الهی من برات بمیرم     به عشق تو ببین اسیرم

می دونی من، به عشق روی تو اسیرم----ذکر تو رو به لب می گیرم

وجود من نذر تو بوده---- اگه بگی بمیر می میرم

******

دیوونه ی کرببلاتم     كبوتر گنبد طلاتم

به عشق تو گذاشت دلم سر به بیابون----برات شده همیشه مدیون

اگه پای عشق تو باشه---- چه ارزشی داره دل و جون

******

یه رخصتی تا پر بگیرم     میدونی من بی تو میمیرم

نیست به خدا، هیچ کجایی مثل تو دلبر----از همه عالمی غریب تر

توئی همون که تا تورو دید----فاطمه گفت غریب مادر

 

اربعین

من و داغ غمی سنگین چهل روز

چه ها بر من گذشته این چهل روز

چهل روز است هجران من و تو

که هر روزش مرا چندین چهل روز

مرا جز ضربه های تازیانه

نداده هیچ کس تسکین چهل روز

اسارت ، طعن دشمن ، تهمت دوست

نصیب عترت یاسین چهل روز

در این غم خوب می دانی که باید

چه رنجی برده باشم این چهل روز

تو و رأسی پر از خاکستر و زخم

من و پیشانی خونین چهل روز

من و بغضی چهل ساله که بی تو

شکسته در گلویم این چهل روز

السلام علیک یا مولای یا اباعبدالله

باز از سینه دلم – با دل خون-پای برهنه زده بیرون-به گمانم شده مجنون

به کجا میبردم این که چنین بال کشیده است و پریده است و رهیده است

چه جانکاه – کشید از دل خون آه –

دلم سوخت برای دلم و تا که نشستم به بر حرف دل خویش

شنیدم که به لب ندبه کنان – مویه کنان – موی کنان

آه کشان – از دل و جان – گفت :سوال از چه ؟

ببین حال شب و روزم و این غصه جانسوز

 که یاران و رفیقان همه گشتند مسافر- همه زائر- همه حاجی-همه مُحرم

 و گمانم که هم الان همگی گرم طوافند

  به دور حرم قبله عالم -همان عشق معظم -همان روح مکرم

 خداوند غم و اشک محرم- و من غم زده اینجا- تک و تنها

باز هم با دل خون گفت: دل من تو کجا دیده دو چشمت

که در این ظلمت گمراهی و این عصر سیاهی

 که کسی خرج کسی شعله کبریت نکرده است

دو خورشید طلائی -که دو تا پرچم سرخ است نمادش

 به مدار هم و با هم بدرخشند و بتابند و نخوابند شب و روز

 دل گمشدگان را چو بیابند

 چه بزمیست در این سفره

 که یک سوی بود جنت الارباب و بود سوی دگر جنت العباس

و در آن بین چه بین الحرمینی است

 که با شور حسینی همه سینه زنان -گریه کنان- ناله زنان

شور بگیرند برای پسر حضرت زهرا

عرب خالقی

بی بی سه ساله مددی

ما گمشدگانیم به عرفان رقیه

دلها شده محزون و پریشان رقیه

او دختر معصوم بود و خواهر معصوم

هم عمه معصوم ،نگر شأن رقیه

حاتم که بود شهره آفاق سخایش

محتاج بود بر در احسان رقیه

پرچم زده در شام نماینده زینب

کنسول گری عشق شد ایوان رقیه

گه سینه زند گاه کند ناله و افغان

این هیئت پرشور محبان رقیه

ذهنش بنمود عمه مظلومانه بگفتا

از جان خودم سیر شدم جان رقیه

رفتی ز برم ای به من غمزده مونس

دل خون شده چو لاله ز هجران رقیه

گوشوارۀ غارت شده ات را بگرفتم

شاید بخندد لب خندان رقیه

رفتم به مدینه نکنم شادی و عشرت

پرسد ز من ار خواهر نالان رقیه

کی خواهر زیبای من عمه به کجا رفت

آخر چه بگویم به عزیزان رقیه

گویم به دل ویران مکان شد به عزیزم

آمد پدرش در شب پایان رقیه

بگرفت به دامان سر خونین حسین را

آلوده به خون شد بله دامان رقیه

لبهای پدر بوسه زد و جان به رهش داد

بگریست بر او دیده مهمان رقیه

از حاج غلامرضا عینی فرد

=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0

آنکو در این مزار شریف آرمیده است

ام البکا رقیه هجران کشیده است

این قبر کوچک است از آن طفل خردسال

کز دهر سالخورده بسی رنج دیده است

اینجا ز تاب غم دل زینب شده است آب

بس ناله ی یتیم برادر شنیده است

اینجا ز مرگ دختر مظلومه حسین

کلثوم زار جامه طاقت دریده است

اینجا ز داغ نو گل گلزار شاه دین

از چشم اهل بیت نبی خون چکیده است

اینجا ز پا فتاده و او را ربوده خواب

طفلی که روی خار مغیلان دویده است

اینجا کز رقیه دل خسته مرغ روح

بر شاخسار روضه رضوان پریده است

یا رب بجز رقیه کدامین یتیم را

تسکین به دیدن سر از تن بریده است

گر بنگری بدیده دل بر مزار او

ریحان آرزو گل حسرت دمیده است

کشتند اهل بیت شهی ، خوار قوم دون

کز کائنات ذات حقش برگزیده است

نازم به آنکه هستی خود داده وز خدای

روز ازل متاع شفاعت خریده است

تنها زمین نگشته عزا خانه حسین

پشت فلک هم از غم آن شه خمیده است

در امر صبر طاقت زینب عجیب نیست

حق ،صبر را از طاقت وی آفریده است

از جد و باب و مام و برادر ، غم و بلا

ارث مسلمی است که بر او رسیده است

برچیدنش محال بود تا ابد صغیر

شاه شهید طرفه بساطی که چیده است

از صغیر اصفهانی

=-0=-0=-0=-0-=0=-0=-0=-0=-0=-0=-0

صبا ببر ز من زار به پدرم پیام

که روز من شب تار است و صبح روشن شام

بسرپرستی ما سنگ آید از چپ و راست

به دلنوازی ما ها ز پیش و پس دشنام

نه روز از ستم دشمنان تنی راحت

نه شب ز داغ دل آرام ها ،دلی آرام

به کودکان پدر کشته ، مادر گیتی

همی زخون جگر میدهد شراب و طعام

چراغ مجلس ما شمع آه بیوه زنان

انیس و مونس ما ناله دل ایتام

فلک خراب شود کاین خرابه بی سقف

چه کرده با تن این کودکان گل اندام

به پای خار مغیلان،به دست بند ستم

ز فرق تا قدم از تازیانه نیلی فام

سر تو بر سر نی شمع و ما چو پروانه

بسوز و ساز ز ناسازگاری ایام

سر برهنه بپا ایستاده سرور دین

یزید و تخت زر و سفره قمار مدام

از شیخ محمد اصفهانی

=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0=-0-=0

از کتاب مقتل رقیه

مولف:محمد علی (مسعود)قاسمی

 

غم عشق

گويا غم عشق پايان ندارد**درد جدائي درمان ندارد

از داغ جانان در قلب سوزان**اندوه هجران پايان ندارد

هر کس که عاشق شد در ره دوست**يا سر سپارد يا جان ندارد

پرسي اگر از رنگ غم عشق**سرخ و کبود است جز آن ندارد

يا سرخي خون يا روي گلگون**رنگي به جز اين جانان ندارد

يا چون شقايق يا چون بنفشه**ياس سفيدي دوران ندارد

يا ارغواني يا قد کماني**جز اين دو حالت خواهان ندارد

نيلي چو لاله يا چون سه ساله**اين گونه گل هيچ دوران ندارد

يا قامتي خم در کوچه غم**يا در خرابه سامان ندارد

حاج محمود کريمي محرم 80

حضرت زینب (س)

از فراز نیزه ها فرمانروایی میکنی**عشق را فرمان دهی کار خدایی میکنی

کاروانی از دل غم دیده داری همرهت**از همه دل برده ای و دلربائی میکنی

نینوائی گشته بر پا از فغان لاله ها**ناله را با صوت قرآن هم نوائی میکنی

کودکی گر جا بماند از میان قافله**با اشاره های چشمت رهنمائی میکنی

گوشه چشم تو از بالای نی بر سلسله**اینچنین از بند غم حلقه گشائی میکنی

یا که میبوسی کف پاهای خونین را زدور**یا که دلجوئی ز جسمی کهربائی میکنی

زلف مشکینت اگرچه گشته ازخونت خضاب**با دو چشمان سیه صاحب عزائی میکنی

ورود به کوفه

ای هلالی که چنان قرص قمر شد سر تو**هاله خون چو غروبی شده بر منظر تو

کی مرا بوده گمان راس تو بر نی بینم**به خداوند نبوده باور خواهر تو

سخنی گو تو به این دخترک کوچک خود**ورنه شمع دل او آب شود در بر تو

مهر بان بودی مشتاق نوازش اما**پس چه شد جان برادر دل غم پرور تو

وَه چه سخت است یتیمی پدرش را خواند**گر جوابی ندهی جان بدهد دختر تو

کاش میدیدی که سجادت چه سان گشته اسیر**گوییا جان دهد از داغ غمت دلبر تو

وقت هر ضربه دشمن به لبش نام تو بود**چو بهار است دو چشم گل پیغمبر تو


حضرت زینب (س)

کوفیان خون به دل خون شده ما نکنید**اینقدر ظلم به ذریه زهرا نکنید
بگذارید بگرییم به مظلومی خویش**لیک بر گریه ما خنده بیجا نکنید
دین ندارید اگر غیرتتان رفت کجا**اسرا را سر بازار تماشا نکنید
پیش چشم اسرا سنگ به سرها نزنید**دیگر از زخم زبان خون به دل ما نکنید
آیه ای کز لب خونین به سر نی شنوی**با دف و چنگ و نی و هلهله معنا نکنید
این توقع که بگرئید به ما نیست ولی**خنده بر بی کسی عترت طاها نکنید
محمل دختر معصوم و مصیبت زده را**روبرو با سر ببریده بابا نکنید