تو خانوادتاٌ ، مسیحا ، گره گشا-امام حسن

ای امتداد سوره ی کوثر خوش آمدی

ای روشنای قلب پیمبر خوش آمدی

آییینه دار حضرت حیدر خوش امدی

کوری چشم دشمن ابتر خو ش آمدی



از مقدم تو فاطمه مادر خطاب شد

لفظ ابوالحسن لقب*بوتراب شد



خیلی بلند قرائت قران مکن پسر

در بین کوچه راه بندان مکن پسر

مجنون شهرا تو پریشان مکن پسر

لیلاترین ، غمزه به آسمان مکن پسر



امشب دوباره راهی بیت و الحسن شذم

مست جمالت هستم و خالی ز (من) شدم



پهن است ابتدای کوچه بساط گدائیم

با تو به سر شده است غم ِ بی نوائیم

از برکت دعای شما من خدائیم

با لطف توست اگر کربلائیم



گیریم مرد شامی آمده اینجا نگاه کن

دست مرا بگیر مرا سر به راه کن



ما خانوادتاٌ همگی نوکر شما

تو خانوادتاٌ ، مسیحا ، گره گشا

من با قبیله ام ، گدایان مجتبی

تو با عشیره ات ، عزیزان قلب ما



یا ایها الکریم بده روزی مرا

هرگز ندیده ایم که تو رد کنی گدا



یک روز می رسد حرمت را بنا کنیم

با طرح و نقشه های حریم رضا کنیم

صحنت زمرد و گنبد طلا کنیم

بعدش نشسته در حریم شما و صفا کنیم



در وصف و شرح حال تو این کامل است و بس

شاگرد مکتب تو ابوفاضل است و بست



مرد جمل دلاوریت حیرت آورست

تکبیرهای حیدریت حیدر آورست

رزم آوری و برتریت حیرت آور است

با یک سپاه برابریت حیرت آورست



ختم به خیر قائله فرما اراده کن

آن فتنه را بگیر و زاشتر پیاده کن



روشن کن و بگو خواص را نفاق چیست ؟

آقا بگو که بین گذر اتفاق چیست ؟

آتش کشیدن دل یاس های باغ چیست ؟

آقا بگو که درد کدام است و داغ چیست ؟



ای کوه صبر ، حضرت سردار بی سپاه

من آه می کشم زغمت ..... آه پشت آه

یاسر مسافر

در خونه ی تو مولا اومدم

شباي اشک و مناجات اومده

دوباره دلم به ميقات اومده

اين شبا با اميد عنايت و

کرم مادر سادات اومده

 

اومده دلم با اشک و التماس

ميون اين دلاي خدا شناس

اگه اينجا خدايي نشه دلم

پس پناهگاه گنه کارا کجاس؟

 

اومدم با کوله باري از گناه

با دلي آلوده و رويي سياه

اومدم تا ميون خوبات يه شب

بنده ی بي پناهو بدي پناه

 

اومدم بهت بگم خيلي بدم

به تموم دنيا جز تو رو زدم

اما اين دفعه به عشق بندگيت

در خونه ی تو مولا اومدم

 

اونقده رئوفي و بنده نواز

رد نمي شه پيش تو دست نياز

اومدم تا بچشوني به دلم

لذت عبادت و ذکر و نماز

 

چشم من گواهِ احوال منه

رو سياهيم، مال اعمال منه

اما پر زدم اگه تا مهمونيت

عشق فاطمه پر و بال منه

 

بدون معطّلي يادم دادي

آره من بدم ولي يادم دادي

وقتي که سرشتي آب و گلمو

يادته علي علي يادم دادي

 

گفتي مي خوام هميشه با من باشي

به دور از درد و غم و محن باشي

به کارت گره نمي افته اگه

هميشه تو سايه ی حسن باشي

 

اگه حرف عشقت اومده وسط

من مي خوام براي تو باشم فقط

دستمو بذار تو دستاي حسين

شبيه شهيدا تا آخر خط

 

يه نگاش حلال مشکلاتمه

اشک روضه هاش آب حياتمه

دنيا و آخرتم غم ندارم

تا حسين سفينه النجاتمه

 

منم اون کبوتر امام رضا

که ميام از سفر امام رضا

ايشالا روزي اين شبام بشه

آخرش يک نظر امام رضا

 

کاش مي شد جامون تو آسمون باشه

گوشه ی محراب جمکرون باشه

کاش مي شد دلاي ما هر نيمه شب

همسفر با صاحب الزمون باشه

 

يه سحر بريم پيش امام رضا

يه سحر بريم به سمت کربلا

بشه روزيمون بازم سر بذاريم

روي شش گوشه ی ارباب باوفا

 

يه سحر بريم با اشک و شور و شين

بشينيم ميون بين الحرمين

دور صحن با صفاش طواف کنيم

تا نفس داريم بگيم حسين حسين

 

راهي شيم با اشک و آه و زمزمه

سمت مرقد امير علقمه

اونجا که شباي جمعه مي پيچه

پاي سرداب بوي ياس فاطمه

 

اونجا نوکريمونو نشون بديم

دلمونو دست روضه خون بديم

اگه افتاد نگامون به قتلگاه

روي تل زينبيه جون بديم

 

گوش کن اين همون صداي هلهله س

يا صداي ناله هاي سلسله س

يا صداي قاري از تو قتلگاه

يا صداي بي کسي قافله ست

 

خوب نيگا کن اينجا خاک کربلاست

سه روزه تني به خاک و خون رهاست

دستاي بسته ی زينبو ببين

هنوزم سر حسين رو نيزه هاست

 

نمي گم پرستويي آتيش گرفت

خيمه هاي بانويي آتيش گرفت

ديگه از تنور خولي نمي گم

نمي گم که گيسويي آتيش گرفت

 

داره مي لرزه زمين و آسمون

ديگه طاقت نداره مادرمون

نمي گم از لب غرق خون عشق

نمي گم از بوسه هاي خيزرون

                                     کاروان دل

برای دیدن عکس کلیک کنید

fetr

اگر نظر بنماید کریم اهل البیت(میلاد امام حسن(ع))

صدای شر شر باران شعر می آید

کسی دوباره به ایوان شعر می آید

غزل ،قصیده، نمیدانم، این که در راه است

چقدر ساده به دیوان شعر می آید

زبان روزه پیاده نزول فرموده

خبر دهید که مهمان شعر می آید

همیشه در وسط قحطی از دل دریا

به یاریم به بیابان شعر می آید

غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم

دو وزن تازه به اوزان شعر می آید

کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت

اگر نظر بنماید کریم اهل البیت

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

خبر رسیده که امشب کریم می آید

به خاک صاحب روحی عظیم می آید

کسی که نفحه باغ بهشت نفحه اوست

چقدر ساده سوار نسیم می آید

کسی که بودن او تا همیشه خواهد بود

کسی که زمزمه اش از قدیم می آید

کسی که پشت سر خشم او بدون شک

هزار دسته عذاب الیم می آید

ز فیض چشم کریمش رحیم خواهد شد

دلی که مثل شیاطین رجیم می آید

اذان مغرب افطار پای سفره‌ی او

چقدر اسیر و فقیر و یتیم می آید

اگر رسیده در این مه برای خاطر ماست

خدا برای سر سفره اش نمک می خواست

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

مدرسی که ادب هم بود مودب او

نشسته هر چه پیمبر به پای مکتب او

به گرد پای صعودم نمیرسی جبرییل

اگر کبوتر جانم شود مقرب او

تمام عمر شده نام او مخاطب من

چه خوب می شد اگر می شدم مقرب او

چه راکبی که فلک هم ندیده مانندش

چه راکبی که رسول خداست مرکب او

مسیر خانه‌ی‌شان چند کوچه بند آید

برای خواندن قرآن چو وا شود لب او

فقط نه اهل زمین دل سپرده‌اش هستند

که عرشیان خدا کشته مرده‌اش هستند

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

هوای بزم کریمانه نگاه شما

دوباره سائلتان را کشیده است اینجا

چه خوب می شد از نخل چشمتان امشب

برای سفره‌ی افطارمان دهی خرما

در آستین شما دست فضل حضرت حق

و بر زبان شما معجز بیان خدا

اگر رسد به سراب تو می شود سیراب

هر آنکه تشنه برون آید از دل دریا

قسم به مهر لب روزه دارتان عمریست

که مُهر مِهر شما خورده روی سینه‌ی ما

کجاست یوسف صدیق تا خودش بیند

خداست مشتری حُسن یوسف زهرا

دل برادرت آقا اگر چه خواهری است

دل کبوتری تو عجیب مادری است

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

ببار ابر کرامت که خوب می باری

چقدر چشمه ز چشمان خود کنی جاری

بریز ، کاسه به دستان تو فراوانند

تبرک همه‌ی سفره های افطاری

مساحت دل ما نذر باغبانی توست

به اختیار خودت هر چه بذر می کاری

زمان دیدن تو مادرت چه حالی داشت

شب تولد خود را به یاد می آری؟

چه زود فصل زمستان گیسویت آمد

چه دیده ای وسط کوچه های بی یاری

چه بود آنچه شکست و سپس زمین افتاد

چه هست اینکه تو باید ز خاک بر داری

ببین شکسته شده ای ببین که تا شده ای

از آن زمان که تو با شانه ات عصا شده ای

                                                                                           **عرب خالقی

مادر مرو که فاطمه ات زار و مضطر است(حضرت خدیجه(س))

مادر مرو که فاطمه ات زار و مضطر است

هجر تو قاتل من غمدیده دختر است

غصه مخور به حال پدر چونکه بعد تو

زهرای کوچک توبرایش چو مادر است

در سرزمین شعب ابی طالب از محن

اکنون ز اوج داغ و عزای تو محشر است

گویا که سال حزن برای پدر بود

این سال غم که با غم دنیا برابر است

بار سفر تو بستی و رفتی ولی بدان

کوتاه عمر دختر مثل کوثر است

وای از دمی که فاطمه ات را تو از بهشت

بینی میان شعله و در پشت یک در است

جرم تو هست یاری پیغمبر خدا

جرم من حزین به خدا عشق حیدر است

آنکه فکنده لرزه به جانم نظاره بر

چندین کفن بود که به دست پیمبر است

بعد از شمارش کفن این روضه ام شده

یک کودک بدون کفن داغ مادر است

 

                              **مجتبی صمدی

 

يا علي و يا عظيم و ربنا

يا علي و يا عظيم و ربنا


يا غفور و يا رحيم اي رب ما


تو عزيزي و سميعي و بصير


بي همانند و کريمي و امير


اي خدا اين ماه مهماني توست


ماه مهماني قرآني توست


خود بزرگي و کرامت داديش


هم فضيلت هم شرافت داديش


ماه روزه ماه قرآن و نماز


ماه سوز و گريه و راز و نياز


ماه نازل گشتن قرآن حق


آن کتاب هادي و فرقان حق


ماه معراج وشب قدر علي


ماه منشق گشتن بدر علي


رب منان و رئوف اي گردگار


بر گدايانت بيا منت گذار


داخلم کن در بهشت و جنتت


کن مرا مشمول لطف و رحمتت


تا که گردم همنشين مصطفي


زائر روي نکوي مرتضي


بشنوم صوت صوت دل انگيز حسين


سير بينم روي آن نور دو عين


اي خدايا گر چه من ناقابلم


حب حيدر را مگير از اين دلم

ماه شعبان رفت و آن محبوب بي همتا نيامد

ماه شعبان رفت و آن محبوب بي همتا نيامد


ماه ديگر آمد و آن ماه خوش سيما نيامد


سالها شد دل به شوق ديدن رويش روانه


خسته شد اين دل و لي آن دلبر دلها نيامد


جان من در انتظار آن مسيحا دم برون شد


از براي زنده کردن يک دم از عيسي نيامد


کور شد چشمان يعقوب دلم از هجر رويش


بر شفاي چشم دل يک پيرهن اما نيامد


تشنگان ديدنش چشم انتظار جام وصلش


ليکن آن ساقي مستان با مي و صهبا نيامد


جان به لب آمد ز دوري نگار ما و ليکن


يادگار آل طه يوسف زهرا نيامد

کنار سفره افطار ، کاسه شیری هست

به یاد خشکی لب تو  روزه می گیرم

فدای لعل لبانت شهید بی کفنم

نوشته نام تو را حق به روی سینه من

به یاد نام تو مولا ، پر از غم و مهنم

 زیارت حرمین تو را ، که می خوانم

غریب می شوم و کربلای تو ، وطنم

 به یاد دختر تو ، می خورم رطب مولا

زمان خوردن افطار ، آتشین دهنم 

طعام می خورم من ، رقیه  می گویم

که یاد دختر تو ، لرزه می زند به تنم

کنار سفره افطار ، کاسه شیری هست

به یاد کودک شش ماهه ، کاسه می شکنم

لبم چگونه خورد یار ، بر پیاله آب

که عکس ساقی لب تشنگان ، بر آن بینم

حضرت خدیجه کبری

به تن زخمی من روح مداوا دادی

قوت قلب نبی جان مرا نا دادی

تلخی سنگ به لبخند تو شیرین می شد

غم دلواپسی ام را به دلت جا دادی

سالها عمر تو با زخم زبانها طی شد

پای من وقف شدی هست خودت را دادی

هیچ کس مثل تو ای خوب به من لطف نکرد

تو مرا زیر پر و بال خودت جا دادی

می روی قلب من از درد به خود می پیچد

بی کسی های مرا باز به غمها دادی

فکر تنهایی من بوده ای ای گل زیرا

همه عاطفه ات را تو به زهرا دادی

رمضان

ای دل سنگی بیا و آب شو

زودتر بیدار از این خواب شو

ای رسیده تا لب نفرین دوست

وی دعای مانده تا آمین دوست

ای گرو در دست اعمال بدت

ای پشیمان گشته از حال بدت

ای دل هر جایی و ولگرد من

آبرو بردی ز روی زرد من

هر کجا شد پا نهادی بی خیال

باز کردی در هوای هر که بال

آب و دانه خوردی از هر پشت بام

فکر خود بودی نبودی فکر بام

تو ندادئی خمس مال خویش را

تو نکردی پاک بال خویش را

پس تمام آب و نانت غصبی است

تار و پود عمق جانت غصبی است

مثل نی می نالم از وضع خودم

خوب بودم از چه حالا بد شدم

من توکل بر تو کمتر می کنم

من خدا را سخت باور می کنم

ای خدا ای باور دیرین من

ای ملاک دوستی و کین من

رحم کن بر من مرا هم خوب کن

در زلال کوثرت مرطوب کن

تا شوم سرمست از عشق علی

یک جهان گردد ز نورم منجلی

 

از نبودت سوخت زینب «آخ بابا»نیستی

راز دل خود را به چاه هر شب می گفت

تا وقت سحر هزار مطلب می گفت

شد چاه پر از آه علی از بس که

تا صبح امان از دل زینب می گفت

=-=-=-=-=-=-==-=-=-=-=-=

چند ساعت پیش بودی حیف حالا نیستی

ماهتاب زخمی ام دیگر تو پیدا نیستی

روز شد شام غمت از دست غم بیرون زدی

مثل من در غربت این شام یلدا نیستی

خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشیده اند

زندگی مرگ است وقتی ای مسیحا نیستی

وقت شرعی اذان مغرب آمد یک نفر

روزه اش را می گشاید بی غذا با نیستی

کودک پژمرده ای،دامان مردی را گرفت

رهگذر تو ناشناس هر شب آیا نیستی

بار دیگر یک نفر در خانه ات آتش گرفت

از نبودت سوخت زینب «آخ بابا»نیستی

می روی و میرسی تا حس گرم فاطمه

خوش به حالت ای پدر دیگر تو تنها نیستی

نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده

آزرده طعم دوری از یار را چشیده

روی سحر قدم زد با کسوت سپیده

روی زمین قدم زد از آسمان سخن گفت

از ابرها بپرسید از گفته و شنیده

می رفت سوی مسجداما نه مثل هر شب

چون عاشقی که وقت وصل دلش رسیده

تکبیر گفت و الحمد تا انتهای سوره

بهر رکوع خم شد با قامتی خمیده

برخواست از رکوع و آرام رفت سجده

اشک خداست اینکه روی زمین چکیده

تیغی فرود آمد کعبه شکست و تسبیح

محراب ماند و تیغی کاین کعبه را دریده

او سجده کرد اما سر برنداشت دیگر

سجده به این طویلی مسجد به خود ندیده

کعبه شکست برداشت اما نه بهر میلاد

نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده

=-=-=-=-=-==-==-==-=-=-=

آن صبح که وعده داده بود آمده است

شمشیر به فرق او فرود آمده است

ای وای برای بستن زخم علی

از عرش زنی چهره کبود آمده است

السلام علیک یا امیر المومنین

مرد غریبی که زمان استراحت

 چادر نماز فاطمه زیر سرش بود

 نامش امیر المومنین و بو العجایب

 مرد غریب کوفه نام دیگرش بود

 نیلی ترین تصویر های آسمانی

 هر شب میان قاب چشمان ترش بود

 آیا شبی دیگر نمیشد برد او را

 آیا همین امشب که پیش دخترش بود

 از انتظار چشمهای مهربانش

 معلوم بود اینکه نماز آخرش بود

 دیوار کعبه ریخت یا دیوار مسجد

 شاید صدای استخوانهای سرش بود

 =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

 به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را

 به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را

 چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر

 بگرفت هیبت حق همه ملک ما سوا را

 نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علی را

که خدای می پسندد به سجود او دعا را

 به نماز آخرینش چه گذشت من ندانم

که ندای دعوت آمد شه ملک لافتی را

 چه گذشت یا رب آندم به دل غمین

زینب چو بدید غرقه خون سر و روی مرتضی را

لینک

سلام فقط یه لینک

اشعار ماه رمضان

کریم اهل بیت

ای در هوای پاک نگاهت سلامها

نامت نداشت سابقه ای بین نامها

ماهی قلب کوچک ما را گرفته ای

در موج دست آبی خود صبح و شامها

ای هیبت بهار خدا ، سیر می شوند

از عطر سفره های حضورت مشام ها

سائل به حکم واجب عینی است بی گمان

وقتی گدا به چشم تو دارد مقامها

بیرون بیا و چشم مرا هم قدم بزن

همسفره فروتن جمع غلامها

در کوچه ات کسی به کسی جا نمی دهد

مکثی بکن به اشتیاق چنین ازدحامها

هر کس خورد زخم ترا می کند حرام

تلخی منت همه التیامها

یک روز سرنوشت تو سر زد به کوچه ای

خالی ز رنگ و بوی همه احترامها

یک روز سرنوشت تو آمد به کوچه ای

با مادرت شبیه گلی زیر گامها

خونین جگر شدی و همه حرف بودنت

زد یادگار تا به ابد روی جامها

تنها ترین غریبترین مهربانترین

این است سرنوشت تمام امامها

یا کریم اهل بیت

دیشب به مناجات چو اعمال کشیدم

بر دوش گرانباری یک سال کشیدم

در گوشه تنهایی خود غرق شدم من

از ترس زبان دست ز هر قال کشیدم

با دست قلم حرف دل خویش نوشتم

بر صحنه پریشانی احوال کشیدم

سجاده توبه به خدا باز نمودم

تسبیح کنان نیمه شب بال کشیدم

تا وقت سحر باد روی دوش ، مرا برد

تا روی گناهان خط ابطال کشیدم

آنگاه خدا داد به دستم قلمش را

فرمود بکش کعبه آمال کشیدم

وقتی به خودم آمدم و چشم گشودم

دیدم ز گل فاطمه تمثال کشیدم

آنگاه شنیدم که ندا داد منادی

بر من که به کنج لب او خال کشیدم

هرگز مده از دست خود این یاس چمن را

در قاب دلت حفظ نما نام حسن را

او را غزل عشق خداوند سروده

تنها نه که یک بند که صد بند سروده

از لعل نمک ریز چنان ریخت نمک را

دریا به هوای نمکش چند سروده

یوسف شده مجنون رخ یوسف زهرا

شب تا به سحر اوست که یک بند سروده

لالایی زهرا که به گوش حسنش خواند

شعری است که بابا به بر فرزند سروده

از ماه رخش ماه به وجد آمده یک بیت

آنگونه که این خلق بدانند سروده

این اسم که گویند برازنده من نیست

چون ماه به غیر مه رخسار حسن نیست

او روح کرم باشد و  برهان کریم است

از سوی خدا آمده قرآن کریم است

او نسخه اصلی کرم هست و کرامت

برداشته از گوشه همیان کریم است

روزی فقط از دست حسن رزق بگیرد

هر سفره که گسترده شود خوان کریم

هرگز نشود رازق مخلوق سلیمان

این کار خداوند به دستان کریم است

عمریست اجابت چکد از سقف دعایش

دریای شفا یک نم باران کریم است

هر چند که همسفره بزم فقرا بود

از روز ازل در کرم انگشت نما بود

مشهور غریب

آه میگردد به دور سینه ام

میچکد تصویر از آئینه ام

معرفت نوشیده ام از ابرها

می روم زائر سرای صبرها

آنکه تا پا بر سر دنیا نهاد

این زمین را افتخار سجده داد

گفت جز الله نبود هیچ اله

عصمت پیشانی ام باشد گواه

نام او آمد ز بالا های دور

سمت یثرب با طبقهای طهور

نام او ثقل پر جبرییل شد

بر زبان جد او تنزیل شد

فاطمه مانند رودی از عسل

چشمه ای کوچک گرفته در بغل

چشمه ای معصوم و مظلوم و صبور

چشمه ای دنبال تشنه گر چه دور

چشمه ای هم زاد روح بوی سیب

جامع اضداد مشهور غریب

چشمه ای در هر تپش آئینه جوش

در اراضی ازل دیرینه جوش

چشمه نه دریای مروارید جوش

صد هزاران نوح را کشتی فروش

چشمه نه دریای موسی نیل کن

جرعه اش یک قطره را جبریل کن

ای جوان سبز پوش مو سپید

اشهد انت الشهید ابن الشهید

اولین طغیان رود کوثری

دومین احمد نه دوم حیدری

ای تو سوم شخص این جغرافیا

چهارمین شخصیت اهل کسا

جز تو معمار بنای صبر کیست

من روایت می کنم روح ترا

داخل تابوت مجروح ترا

ای کریم اهل بیت نازنین

رحم کن بر یا مذل المسلمین

بغض یک پروانه با بال کبود

دائما در چشم تو پر می گشود

ای اسیر شبه مردان کسل

خطبه هل من معین متصل

دست نامردی ز اقوام پلید

جا نماز از زیر تسبیحت کشید

زهر پاشیدند بر آئینه ات

گشته مسموم تحیر سینه ات

تیر بر تابوت تو آوار شد

دشت تابوتت شقایق زار شد

باز من دلواپس روح توام

زائر تابوت مجروح توام 

السلام علیک یا شهر الرمضان

ماه رمضان 

یا علی

وقتی اسیر سفره افطار  می شوم

غافل زطعم جلوه دلدار می شوم

بعد از اذان مغرب و یک روز روزه دار

پر تا گلو شبیه یک انبار میشوم

چون کوهی از جهالت و ناشکری و ریا

بر شانه های ماه خدا بار می شوم

روزه سپر به آتش قهر خدا و من

از قهر روزه مشتری نار می شوم

آخر چه روزه است به جای سبک شدن

نفسم جلو گرفته و پروار می شوم

آخر چه روزه است که جای خضوع از آن

جرات گرفته به دیگران هار می شوم

آخر چه روزه است تهی از صداقتم

ظاهر فریب و گشته و مکار می شوم

روز آبروی روزه بریزد ز کرده ام

شب سر شکسته محفل ابرار می شوم

وقتی که شهرت است فقط نیت دلم

ذلت پذیر گشته خود آزار می شوم

در خواب غفلت آه اگر زندگی گذشت

پیک اجل صدا زده بیدار می شوم

گاهی که شور سینه زنی جان ببخشدم

از نو اسیر خدعه اغیار می شوم

با این همه قصور به امید فاطمه‌م

مهدی اگر بخواهد از انصار می شوم

آری مسیح فاطمه گر یاریم کند

گر چه بدم غلام علمدار میشوم

بی خبرید

اهل نجوا ز چه از دور زمان بی خبرید

از غم و غربت ماه رمضان بی خبرید

روزه داران که در امساک دهان می کوشید

سبب از چیست ز امساک زبان بی خبرید

روزه را فلسفه و حکمت روحی باشد

قانع از روزه به جسمید و ز جان بی خبرید

تا کی از اشک شبانگاه یتیمان غافل

تا کی از درد و غم بیوه زنان بی خبرید

گاه افطار که سر سفره رنگارنگید

آری از سفره محتاج به نان بی خبرید

سحر از ماه شب عشق نشانی هرگز

وقت افطار هم از صاحب آن بی خبرید

ای کسانیکه در آئینه خود پیر شدید

تا که از سوز دل نسل جوان بی خبرید

تا کی از یاد شهیدان خدا رو گردان

گوئی از همت ایثارگران بی خبرید

قامت شیعه دو تا گشت نیامد دلبر

تا کی از سختی این بار گران بی خبرید

روزی آید که به میزان الهی آئیم

روز پاسخ به خدائی که از آن بی خبرید

آی گنهکارا بیاید!

موقع آشتی کنونه آی گنهکارا بیاید

خدا خیلی مهربونه ای گنهکارا بیاید

خدا ستاره همیشه ابرو ریزی نمی شه

گناهارو می پوشونه ای گنهکارا بیاید

هر چی ما بنده پستیم هر چی ما تو به شکستیم

همه رو خودش می دونه ای گنهکارا بیاید

با ملائکه میگه تا بکنن از همه دعوت

این ندا از اسمونه ای گنهکارا بیاید

با تموم دعوتا باز خودش هم از مهربونی

همه رو فرا می خونه ای گنهکارا بیاید

ای جوونا نوجوونا خدای مهربون ما

عاشق اشک جوونه ای گنهکارا بیاید

همه مون مهمون یاریم کسی جز خدا نداریم

بی خدا دل پریشونه ای گنهکارا بیاید

عمریه از خدا دوریم اسیر نفس وغروریم

این گناه همه مونه ای گنهکارا بیاید

دلامو ن مثل یه سنگه این مریضی خیلی ننگه

چاره شم اشک روونه ای گنهکارا بیاید

هر که با چشم تر اومد نمیشه از این حریم رد

با دلای عاشقونه ای گنهکارا بیاید

به خدا این خدای ما توی مهمونیش کسی رو

از دم در نمیرونه ای گنهکارا بیاید

میگه هر کسی علی رو واسطه کرده بیاد تو

عشق اون تو دل و جونه ای گنهکارا بیاید