سر نیزه های کوفی عجب آب دیده اند

ز بس که نیزه نشسته به جسم پرپر تو

ورق ورق شده در قتلگاه دفتر تو

چقدر نیزه شکسته کنارت افتاده

چقدر تیر فرو رفته بین پیکر تو

هنوز از گلویت خون تازه می آید

هنوز  بر سر نی جاری است کوثر تو

سر شکسته عباس آب آور را

نشانده اند سر نیزه ای برابر تو

چقدر لطمه زده روی گونه اش امروز

نمانده سوی نگاهی به چشم خواهر تو

زدند بر رخ ماه تو هیجده ضربه

که نیست نقطه سالم به صورت و سر تو

غروب گوشه گودال روضه می خواند

برای این همه زخم تن تو مادر تو

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=محمد رضا شمس

این اسبها که روی تن تو دویده اند

طرحی جدید از بدنت آفریده اند

ای عطر سیب سرخ ، تمامی قافله

از روی نیزه رایحه ات را شنیده اند

ساعات عصر ابر سیاه براده ها

از هم تمام پیکرتان را بریده اند

تنگ غروب در پی هفده سر دگر

عکس  تو ا به صفحه نیزه کشیده اند

در زیر آفتاب همه برق می زنند

سر نیزه های کوفی عجب آب دیده اند

=-=-=-=-==-=-=-=-=- محمد رضا شمس

کلاف و یوسفم را هر دو در بازار گم کردم

گل زهرائی ام را من در این گلزار گم کردم

بر آن بودم دل شیدا کنم در گیسویش پیدا

خدایا با چه کس گویم دل و دلدار گم کردم

اناالحق گوی می گردم به دنبال خم زلفش

سیه روزی تماشا کن طناب دار گم کردم

چه پیش آمد که در گودال زیر نیزه ها امروز

گلم را در زمان واپسین دیدار گم کردم

بگو یارا چرا صحرا ز عطر یاس لبریز است

همان یاسی که من بین در و دیوار گم کردم

بیا مادر که هم دردیم یادم هست می گفتی

که راه خانه را در کوچه چندین بار گم کردم

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=سید جعفر فاطمیان منش

یا ابالفضل العباس(ع)

تا تو بودي خيمه ها آرام بود

دشمنم در كربلا نا كام بود

تا تو بودي من پناهي داشتم

با وجود تو سپاهي داشتم

تا تو بودي خيمه ها پاينده بود

اصغر شش ماهه من زنده بود

تا توبودي خيمه ها غارت نشد

بعد تو كس حافظ يارت نشد

تا تو بودي چه ره ها نيلي نبود

دستها آماده سيلي نبود

تا تو بودي دست زينب باز بود

بودنت بهر حرم اعجاز بود

تا كه مشكت پاره  و بي آب

دشمن بر كينه ات شاداب شد

=-=-=-=-=-=-=-=

بیا که بار امانت بمنزل افتاده

بیا که کشتیت ای نوح در گل افتاده

زراه لطف قدم نه دمی ببالینم

که سخت کار من اینجا به مشگل افتاده

زشوق اینکه رسد موجی از محبت تو

دلم چوگوهر خونین بسا حل افتاده

بدآنطریق که جان میدمند بر ابدان

محبت تو پریروی در دل افتاده

به مجلسم چونهی پا بهوش باش ایگل

که مست نرگس چشمت به محفل افتاده

به ناب خرمن زلفت دلم گرفته مکان

خبر دهید که آتش به حاصل افتاده

به چشم منتظرم تبر خورده صد افسوس

برای دیدنت این خار  حائل افتاده

چنانکه پای درختان حسان ثمر ریزد

دو دست پور علی در مقابل افتاده

                                                    حسان

=-=-=-=-=-=-=-

به عرصه كربلا كفر چو طغيان گرفت

ظلم جهانگير گشت نقطه ايمان گرفت

 

گلبن گلزار دين خزان شد از باد كين

خار ستم سر به سر دامن بستان گرفت

 

بلبل دستانسرا رو به هزيمت نهاد

زاغ سيه روزگاه طرف گلستان گرفت

 

فغان لب تشنگان گذشت از كهكشان

حضرت عباس را سكينه دامن گرفت

 

گفت تو سقاى آب ما همه در پيچ و تاب !

نتوان يك جرعه آب ز بهر طفلان گرفت ؟!

 

عباس با حال زار كشيدش اندر كنار

غبار غم از رخ آن گل پژمان گرفت

 

وعده آب روان داد به آن خسته جان

اذن كه تا آرد آب از شه عطشان گرفت

 

گفت كه اى نور عين نو گل باغ حسين

به نرخ گيرم آب اگر كه بتوان گرفت

 

به ديده اشگبار گشت به مركب سوار

مشك تهى آب را به دوش ز احسان گرفت

 

تيغ مشعشع كشيد زهره عدوان دريد

پهلوى كردان شكافت عرصه ميدان گرفت

 

راه فرار از نبرد بست به بهمن ز فن

تيغ گران از كف رستم دستان گرفت

 

از تف تيغش فتاد لرزه بر اندام خصم

خال خدنگش هدف چهره كيوان گرفت

 

از دم تيغش يكى روى به دوزخ نمود

ز آتش قهرش يكى جان بخ نيران گرفت

 

ز الحذر و الحذر به گوش فلك گشت كر

زالفرار الفرار سينه گردون گرفت

 

در ظلمات سيه سد سكندر شكست

بار دگر همچو خضر چشمه حيوان گرفت

 

ديد كه آب فرات موج زنان مى رود

چشمه چشمش ز اشك صورت عمان گرفت

 

گفت الا اى فرات چشمه آب حيات

كناره كى تا كنون كسى ز مهمان گرفت ؟!

 

ما زعطش در تعب ، تو مى روى خشك لب

مشك پر از آب كرد به كف و سر و جان گرفت

 

تير به چشمش زدند سينه سپر ساخت او

دست ز جسمش فتاد مشك به دندان گرفت

 

تير زدندش به مشك دست ز هستى كشيد

ريخت چو آبش به خاك سر به گريبان گرفت

 

گفت كه اى بينوا مى روى اندر كجا؟

چون ز تو در خيمه ها سكينه پيمان گرفت

 

ز ضرب تيغ و سنان گشت تنش غرقه خون

به خاك ، از زين ، مكان آن مه تابان گرفت

 

ناله «ادرك اخا» رسيد در خيمه ها

غبار غم دامن شاه شهيدان گرفت

 

رخت به ميدان كشيد جامه طاقت دريد

بر سر نعشش رسيد سرش به دامن گرفت

 

ديد تنش غرق خون ماه رخش لاله گون

خون زد و چشم ترس به چشم گريان گرفت

 

گفت علمدار من ، مونس و غمخوار من

گشتى عمر ترا ورطه طوفان گرفت ؟!

 

خيز كه در خيمه ها سكينه با اشك و آه

كنون دامن زينب نالان گرفت

 

=-=-=-=-=--=

چونكه نوبت بر بنى هاشم رسيد

ساخت ساز جنگ عباس رشيد

 

محرم سر و علمدار حسين

در وفادارى علم در نشاتين

 

در صباحت ، ثالث خورشيد و ماه

روز خصم از بيم ان چون شب سياه

 

در شجاعت يادگار مرتضى

داده بر حكم قضا دست رض

 

خواست در جنگ عدو رخصت ز شاه

گفت شاهش كاى علمدار سپاه

 

چون علم گردد نگون در كار زار

كار لشگر بايد از وى انفطار

 

گفت تنگ است اى شه خوبان دلم

زندگى باشد از اين پس مشكلم

 

زين قفس برهان من دلگير ر

تابه كى زنجير بايد شير را؟!

 

گفت شه چون نيست زين كارت گزير

اين ز پا افتادگان را دست گير!

 

جنگ و كين بگذار و آبى كن طلب

بهر اين افسردگان خشك لب

 

گفت : سمعا اى امير انس و جان

گر چه باشد قطره آبى به جان

 

شد به سوى آب تازان با شتاب

زد سمند باد پيما را در آب

 

بى محابا جرعه اى در كف گرفت

چون به خويش آمد دمى گرفت اى شگفت

 

تشنه لب در خيمه سبط مصطفى

آب نوشم ؟! من زهى شرط وف

 

زاده شير خدا با مشك آب

خشك لب از آب زد بيرون ركاب

 

يا نفس ، من بعد الحسين هونى !

و بعده لا كنت اءن تكونى !

 

هذا الحسين وارد المنون

و تشربين بارد المعين ؟!

 

هيهات ! ما هذا فعال دينى

و لا فعال صادق اليقين

 

آمد به يادش از لب خشك برادرش

شد غيرت فرات دو چشم ز خون ترش

 

گفتا نخورده آب گلستان حيدرى

دارى تو ميل آب ؟ كجا شد برادرى ؟!

 

تشنه است آن نو گل باغ فتوت است

لب تر مكن ز آب كه دور از مروت است

 

پر كرد مشك و پس كفى از آب بر گرفت

مى خواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار

 

آمد به يادش از جگر تشنه حسين عليه السلام

چون اشك خويش ريخت ز كف آب خوشگوار

 

شد با لبان تشنه ز آب روان بيرون

دل پر ز جوش و مشك به دوش آن بزرگوار

 

كردند جمله حمله بر آن شبل مرتضى

يك شير در ميانه گرگان بى شمار!

 

يك تن كسى نديده چندين هزار تير

يك گل كسى نديده چندين هزار خار!

 

والله ان قطعتم يمينى

انى احامى اءبدا عن دينى

 

و عن امام صادق اليقين

نجل النبى الطاهر الاءمين

 

بنى صدق جائنان بالدين

مصدقا بالواحد الاءمين

 

چو دست راست جداشد ز پيكر عباس

گريست عرش به حال برادر عباس

 

شكست پشت رسول از شكسته بازويش و

خميد قد على چون هلال ابرويش

 

جهان به ديده مظلوم كربلا شب شد

سپهر گفت اسيرى نصيب زينب شد

 

يا نفس لا تخشى من الكفار

و اءبشرى برحمة الجبار

 

مع البنى سيد المختار

مع جملة السادات و الاءطهار

 

قد قطعوا ببغيهم يسارى

فاءصلهم يا رب حر النار

 

الا اى پيك معراج سعادت

هماى رفرف اوج سعادت

 

كنون كز دست من افتاده شمشير

ز هر سو بسته بر من راه تدبير

 

شتابى كن كه وقت همت توست

گذشت از من ، زمان خدمت توست

 

خلاصم كن از اين انبوه لشگر

رسانم از وفا نزد برادر

 

سكينه منتظر از بهر آب است

ز سوز تشنگى بى صبر و تاب است

 

و باءن الاءنكسار فى جبينه

فانكدب الجبال من حنينه

 

كافل اءهله و ساقى صبيته

و حامل اللواء بعالى همته

 

و كيف لا و هو جمال بهجته

و فى محياه سرور مهجته

 

امام حسين عليه السلام بر بالين برادر

اى كشته راه داور من

 

اى پشت و پناه لشگر من

اى نور دو ديده تر من

 

عباس جوان ، برادر من

برخيز كه من غريب و زارم

 

بى مونس و يار غمگسارم

برخيز گذر به خيمه ها كن

 

غمخوارى آل مصطفى كن

بر وعده خويشتن وفا كن

 

عباس جوان ، برادر من

ديدى كه فلك به ما چه ها كرد؟

 

ما را به غم تو مبتلى كرد

كى دست ترا ز تن جدا كرد

 

عباس جوان برادر من

گفتم كه در اين جهان فانى

 

شايد كه تو بعد من بمانى

زينب به سوى وطن رسانى

 

تعديتم يا شر قوم ببغيكم

و خالفتم دين النبى محمد

 

اءما كان خير الرسل اءوصاكم بن

اءما نحن من نسل النبى المسدد

 

اءما كانت الزهراء امى دونكم

اءما كان من خير البرية احمد

 

لعنتم و اءخريتم بما قد جنيتم

فسوت تلاقوا حر نار توقد

 

                                                                     ميرزا محمدتقى حجة الاسلام تبريزى

 

=-=-=-=-=-=-==-

من اولين مصراع نظم كربلايم

من اولين جانباز دشت نينوايم

نامم علي اكبر و در خلق و منطق

شبه ترين چهره به ختم الانبيائم

من اولين پيمانه نوش جام اشكم

چون رفته تا معراج دل صوت صدايم

من اولين گلواژه شعر حسينم

يا اولين قرباني كوي منايم

من شير سرخ بيشه هاي الغديرم

در خيبر فتح المبين خيبر گشايم

من كربلا را كربلا آباد كردم

در عشق و مستي كربلا بيداد كردم

من با عطش تا اوج آزادي پريدم

عطشان ترين لبهاي عالم را بوسيدم

شهدي كه من نوشيدم از پيمانه عشق

شيرين تر از آن در همه هستي نديدم

زينب لبم را بوسه ميزد من ز دستش

او دل به من ميدادو من دل ميبريدم

او دور من مي گشت و من هم دور زهرا

من تشنه بر لبهاي او او آب دريا

من غنچه تكبير لبهاي حسينم

من يوسف كنعان زيباي حسينم

چون خال سبز هاشمي دارم به صورت

من نكهت شب بوي گلهاي حسينم

دارم به چهره نور سبز فاطميه

من خط و خال روي سيماي حسينم

اي اهل عالم من نواي نينوايم

چون كه اذان گوي مصلاي حسينم

در خلق و خلق و منطق و خيبر گشائي

گلواژه دست تولاي حسينم

چون ذوالفقار حيدري دارم به دستم

در صحنه ميدان علي را ناز شستم

من شير سرخ بيشه هاي كربلايم

من لافتاي حيدر خيبر گشايم

اي اهل عالم من اذان گوي حسينم

چون رفته تا اوج فلك موج صدايم

شمع حيسني را من كه من پروانه بودم

خوشگل ترين پروانه از پروانه هايم

من نسخه پيچ اشك درمانگاه عشقم

من مهر هر نسخه در دارالشفايم

جدم علي حلال كل مشكلات است

من هم علي اكبر مشكل گشايم

دارم مدال فاطمي چون روي سينه

من اشبه الناسم به زهراي مدينه

من روي قلبم عكس آزادي كشيدم

شهد شهادب را به آزادي چشيدم

دل را به دلبر دادم و از دلبرم دل

با عشق از بازار آزادي خريدم

من بلبلي هستم كه در گلخانه اشك

شهد گل از لبهاي آزادي مكيدم

من جان زينب را به يك لحظه گرفتم

چون خون به پاي نخل آزادي چكيدم

زينب صدايم مي زدو من مي دويدم

تا اينكه در مقتل به دلدارم رسيدم

من كربلا را كربلا آباد كردم

ويرانه كاخ جهل و استبداد كردم

من حجله شادي كنار دجله بستم

گل دسته در گلدسته ها بنياد كردم

من هم بلال و هم اذان گوي حسينم

در عشقبازي كربلا بيداد كردم

من رهبر يك نسل و فرهنگي جوانم

در نينوا دانشكده ايجاد كردم

من هستيم را در خم يك گوشه دادم

با نخل دين را با خلوصم شاد كردم

بر لوح قلبم رهبر عرفان نوشته

اي عاشقان اين كربلا شهر بهشته

من دوره ديده در نظام ذوالفقارم

من غنچه گلهاي باغ هشت و چهارم

چون ذوالفقار حيدري دارم به دستم

خيبر گشاي ديگري در روزگارم

من اولين جانباز اردوي حسينم

چون انقلاب كربلا را پاسدارم

من زنده كردم نام جدم مرتضي را

من اكبرم يا حيدر دلدل سوارم

هرگز ندارم افتخاري بهتر از اين

من حجله بسته در بهار كار زارم

                                                                                      

حاج داوود یداللّهی (قطره)
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

شبه نبی نمود چو آهنگ رزم ساز

بهر مخالفان عراق آن مه حجاز

در گریه شد سکینه و در ناله شدر باب

کلئوم شد بناله و لیلی در اهتزاز

زآن انجمن رسید بانجم غباز غم

زآن دوده رفت بگردون دون نواز

شد از نیاز در بر شاه حجاز گفت

کایآسمان بدرگه قدرت برد نماز

پیوسته باد گلشن چهر تو دل فروز

همواره باد نخل مراد تو سرفراز

مستدعیم زحضرت فیضت که تا دهد

بهر جهاد بد منشانم خط جواز

رخصت گرفت و و کرد وداع از شه حرم

پشت عقاب گرم شد از فر شاهباز

با مادر شکستة خود در وداع گفت

در هجر من مسوز بسودای من بساز

شه از قفای اکبر شیرین مقال خویش

گریان شد و نمود سوی چرخ سرفراز

و آنگه بحالتی که نیارم بیان نمود

روی نیاز کرد بدرگاه بی نیاز

گفتا بر این گروه گواهی که میکنند

آنرا که هست شبه پیمبر زامتیاز

چون میشدیم مایل روی رسول تو

ما چشم اشتیاق بر آن روی کرده باز

یعقوب و ارزین سپس از هجر یوسفم

ابواب خوشدلی برخ خود کنم فراز

برپای شهریار جهان بوسه زن حکیم

تا دست مسئلت نکنی پیش کس دراز

حکیم ساوجی

=-=-=-=-=-=-=-=-

چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست

واز این پیر جوانمرده کمانی تر نیست

دست و پایی نفسی نیمه نگاهی اهی

غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست

در کنار تو ام و باز به خود می گویم

نه حسین، این تن پوشیده به خون اکبر نیست

هر کجا دست کشیدم زتنت گشت جدا

از من اغوش پر و از تو تنی دیگر نیست

دیدنی گشته اگر دست و سر سینه تو

دیدنی تر زمن و خنده آن لشگر نیست

استخوانهای تو پشت پدر هر دو شکست

باز هم شکر کنار من و تو مادر نیست

                                              

حسن لطفی

حضرت علی اصغر(ع)

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

و ایستادی امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی

و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت

بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته ترا برای خدا

ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حلقت

سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است

یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر

برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا

برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی

که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد

درون قلب پدر خاک کربلای خودت

                                                                                      

                                                            هادی جانفدا
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

اي اهل كوفه رحمي اين طفل جان ندارد

خواهد كه آب گويد اما زبان ندارد

ديشب به گاهواره تا صبح ناله ميزد

امروز كه تر كند لب دور دهان ندارد

رخ مثل برگ پاييز لب چون دو چوبه خشك

اين غنچۀ بهاري غير از خزان ندارد

اي حرمله مكش تير يكسو فكن كمان را

يك برگ گل كه تاب تير و كمان ندارد

شمشير اوست آهش فرياد او تلظُي

جانش به لب رسيده تاب بيان ندارد

منت به من گذاريد يك قطره آب آريد

بر كودكي كه در تن جز نيمه جان ندارد

با من اگر بجنگيد تا كشتنم بحنگيد

اين شير خواره بر كف تيغ سنان ندارد

مادر نشسته تنها در خيمه بين زنها

جز اشك خجلت خود آب روان ندارد

تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن

جز شانۀامامش ديگر مكان ندارد

 (ميثم)به حشر نبود غير از فغان و آهش

آنكو از اين مصيبت آه و فغان ندارد

                                                           حاج غلامرضا سازگار(ميثم)

=-=-=-=-=-==-=-

ای به اکبر کرده همدوشی علی

برده سر در جیب خاموشی علی

تو مسیح عترتی وز مرتبت

کرده با قرآن هم آغوشی علی

حجت کبرائی و گردون ندید

کودک و اینسان خدا جوشی علی

اصغرم قنداقه ات شد غرق خون

زود بودت این کفن پوشی علی

چون تو سربازی دگر نائل نشد

بر سر دوشم به سردوشی علی

گفتمت آرام باش از تشنگی

نی که تا سر حد بیهوشی علی

خواستم از گریه خاموشت ولی

نی دگر اینقدر خاموشی علی

خنده ات وقت شهادت بر لب است

تا چه گفتت تیر در گوشی علی

اصغرم اینک گوارایت بود

از می کوثر قدح نوشی علی

چون مؤید هرکه دارد با تو کار

نیستش زین غم فراموشی علی

                                      

سید رضا مؤید

انا مظلوم حسین

اگر از خنجر خونریز لبِ تشنه ببرند سرم را، اگر از تیغ شکافند در این عرصه ی خونین جگرم را، اگر از تیر سه شعبه بدهند آب عوض شیر گل نوثمرم را، اگر از داغ برادر شکند خصم ستمگر کمرم را، اگر از چار طرف خصم زند برجگرم تیر، اگر آید به سر و کتف و تنم ضربت شمشیر، اگر از سنگ شود غرقه به خون روی منیرم، اگر آتش عوض آب دهد خصم شریرم، اگر از داغ پسر سوزم و صد بار بمیرم، به خدایی که مرا خواسته با پیکر صدچاک ببیند به تنم زخم دوصد نیزه وشمشیر نشیند، به ستمگر نکنم کرنش و ذلت نپذیرم، اگر آرند به جنگم همه ی اهل زمین را و سما را

انا مظلوم حسین

منم و عهد الستم، نه گسستم نه شکستم، به خدا غیر خدا را نپرستم، به خدا من پسر شیر خدا و پسر فاطمه هستم، همه ی دار و ندارم همه هفتاد و دو یارم به فدای ره جانان، منم و سرخی رویم، منم و خون گلویم، منم وحنجر عطشان، منم و داغ جوانان، منم و خاک بیابان، منم و سُمِ ستوران، من و
رگ های بریده، منم و قلب دریده منم وطفل صغیرم، منم و کودک شیرم، منم و دخت اسیرم، منم و حیّ قدیرم، منم و زخم فراوان، منم و آیه ی قرآن، منم و زخم زبان ها، منم و تیغ و سنان ها، همه آیید و ببینید مقام و شرف و عزت ما را

انا مظلوم حسین

به خدا و به رسول و به علی ابن ابی طالب و زهرای بتول و حسن آن سید ابرار، به هفتاد و دو یارم به حبیبم به زهیرم به طرماح و به جون و وهب پاک سرشتم، به جلال و شرف عابس و عباس و به عثمان و به جعفر، به شهیدان عقیل و به خلوص دل عبد اللَّه و قاسم، به علی اکبر و داغش به علی اصغر و خونش به گل یاس مدینه، به رقیه به سکینه، به دل سوخته ی زینب کبرا و دو فرزند شهیدش، به لب تشنه ی اطفال صغیرم، به تن خسته ی سجاد عزیزم، من از این قوم ستمگر نگریزم، نکنم بیعت و با خصم ستمگر بستیزم، من و ذلت، من و تسلیم، من و خواری و خفت، سر من بر سر نی راه خدا پوید و با دوست سخن گوید و گردد هدف سنگ و خورد چوب، نبینم به خدا غیر خدا را

انا مظلوم حسین

                                          حاج غلامرضا سازگار(میثم)
=-=-=-=-=--=-=-=-=-=--=-=-=-=-
ما سينه زنان رسم جنون باب نموديم

جان و سر خود هديه به ارباب نموديم

از عمق درون ناله و فرياد نموديم

با سينه زدن زلزله ايجاد نموديم

در حزب على اكبر و در خط حسينيم

ديوانه زنجيرى بين الحرمينيم

دارد همه هستى ما بوى گل ياس

شد رهبر ما عشق خدا حضرت عباس

موسى كه به سيناى صفا رفت ز ما بود

منصور كه بر دار بلا رفت ز ما بود

عيسى كه به بيمار شفا داد زما بود

يحيى كه سر از بهر خدا داد ز ما بود

آرى همه عشاق ز ما بوده و هستند

پيمانه شكستند كه پيمان نشكستند

                                                                    شاعر؟؟؟
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

من در این زندان به جرم عشق یار افتاده ام

بهر حفظ دین و کسب و افتخار افتاده ام

در مقام سر نوشتم چاره جز تسلیم نیست

بر گ زردم در مسیر جویبار افتاده ام

یوسفی هستم که از جور و جفای ظالمان

کنج زندان با دو چشم اشکبار افتاده ام

من حسینی مذهبم که از بهر ارشاد بشر

گوشه محبس حزین وبی قرار افتاده ام

من امام هفتمینم کز پی ترویچ دین

بی کس و تنها در این زندان تار افتاده ام

من گلی از گلشن آل رسولم کز ستم

بارخ پژمرده ای درپای خار افتاده ام

محرم رازم به غیر از کنده و زنجیر نیست

کاین چنین بی مونس و بی غمگسار افتاده ام

مرغ بی بال و پری هستم که از جور عدو

اندر این کنج قفس دور از دیار افتاده ام

شد دل شوریده از این ماتم عظمی حزین

کاندر این محبس غریب و دل فکار افتاده ام

                                                                      

   ژولیده نیشابوری

=-=-=-=-=-=-=

عشق يعني کوچه کوچه انتظار

رؤيت خورشيد در باغ بهار

عشق يعني با جنون تا اوج‌ها

رفتن از ساحل به بام موجها

عشق يعني يک تغزل شعر ناب

مثنوي‌هاي خداي آفتاب

عشق يعني سوختن با شعله‌ها

سبز گشتن در شکوه قله‌ها

عشق يعني هاي هاي اشک‌ها

در فرات بي‌وفا با مشک‌ها

دست‌افشان رقص سرخي واژگون

سعي در محراب با قانون خون

گفتمان مادران داغدار

حسرت ديدار گل‌ها در بهار

يک نماد از قصه جام شراب

رويکردي سبز در تفسير آب

عشق يعني يک شهود بي‌کران

سينه‌اي با وسعت هفت آسمان

در حضور آن فروغ تابناک

سر تاويل شفق در جام تاک

پايکوبي بر فراز دارها

يک غزل با ميثم تمارها

يا قنوتي هم صداي آبها

در نماز صبح با مهتابها

عشق يعني کهکشان در کهکشان

چشم اميدي به سوي بي‌نشان

عشق يعني در فضاي رازها

خلسه‌اي جاويد با پروازها

عشق يعني بي‌کران نورها

با شقايق‌ها ميان هورها

طور سينين حيرتي بي‌انتها

شعر شبنم در گلستان خدا

اشک غم در حسرت ديدارها

همدلي تا صبح با تبدارها

عشق يعني يک سرود جاودان

رقص گلها حيرت پروانگان

عشق يعني زينبي تا اوج‌ها

ناخدايي بر فراز موجها

يک زبان در کام از سر غدير

کهکشان آسمانهاي منير

چيرگي بر خار و خسهاي سراب

مخزن‌الاسرار دخت بوتراب

انعکاس خطبه سجادها

يورشي جاويد بر بيدادها

عشق يعني رود رود مادران

در عزاي خيلي از نام‌آوران

غرق در خون ذوالجناحي اشکبار

در غم بشکوه آن تنها سوار

همنوا با عون يا جعفر شدن

روي دستان پدر پرپر شدن

داستان خيمه‌هاي سوخته

کودکاني از عطش افروخته

عشق يعني اربعين ياس‌ها

اشک سرخي در غم عباسها

تا شهادت يک حبيب باوفا

پير برناي کتاب کربلا

جان فشاني مرگ احلي من عسل

خوش درخشيدن فراسوي زحل

عشق گفتي کربلا آمد به ياد

هيبت خون خدا آمد به ياد

عشق گفتي نينوا آمد به ياد

عصمت لاله‌ها آمد به ياد

                                                           احمد ده‌بزرگي

=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=

شیعتی

رخی چوماه تمام و قدی چو سرو چمن

زبرج خیمه برآمد چو کوکب رخشان

 سهیل سر زده گفتی مرگ زسمت یمن

زخیمه گاه بمیدان کین روان گردید

رخی چوماه تمام و قدی چو سرو چمن

گرفت تیغ عدو سوز را بکف چو هلال

 نمود در بر خود پیرهن بشکل کفن

میان معرکه جا کرد با رخ چون ماه

 شد از جمال دل آرای او جهان روشن

چنان بکشت شجاعان نامدار آن طفل

 که زال چرخ ورا گفت صدهزار احسن

ندانم آه دراندم چگونه بود حسین

که شاهزاده بخاک اوفتاده از توسن

بخاک ماریه آن آفتاب طلعت را

بغیر سایه شمشیرها نبد مأمن

وفائی شوشتری

یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر ؟

سوغات تو از علقمه آیا بخورد تیر ؟

یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر ؟

 

با دست رشیدت که در آغوش کشیدیش

این آرزوی توست مبادا بخورد تیر

 

تا چند قدم مانده به بی تابی طفلی

تو آمدی و آمدی .... اما بخورد تیر

 

***

 حالا که به این خیمه تشنه نرسیدی

تو خواسته ای آن قد و بالا بخورد تیر

 

تو خواسته ای دست ترت را که بیفتد ...

چشمی که رسیده است به دریا بخورد تیر

 

تو خواسته ای حال که آبی نرساندی

سرتا سر شرمندگی ات را بخورد تیر

 

***

 تو خواسته ای تا همه دار و ندارت

پیش قدم حضرت زهرا بخورد تیر

=-=-=-=-=-=-=-=-=-علیرضا لک

که  دجله دجله مرام تو در زمان جاری است

عزت نفس

هنوز  نام  تو  در دفتر زمان جـــاری اســت

و خون غیرت تو در رگ جهان جاری است

 

هنــوز  هــــــم   تو  امید  امـــــید  وارانـــی

زلال نام تو در بغض  کودکــــان جاری است

 

چه  دست  بود  فشاندی  به آبها  که هنـــوز

حد یث عزت نــفس تودر زبـان جاری ا ست


 

و از  دو دست  تو دشت  وفــا وغیـــــــــرت را

د و رود پای گرفته است وهمچـنان جاری است

 

مگر  نگاه   تو  د نبال  مشــــــگ  می گـــرد د

که رود اشگ زهر دیده  بی امان  جـــاری  است

 

وفا  بقامت  تو  قـــــد ر  خویش  را ســـــــنجید

که  با  وفایی   تو   مثل  بیکران جــــاری است     

 

واوج  آبی  نامـــت   شبیه   معـــــجزه هســــت

که  بر   مناره  آ فاق    چون  اذان جاری است

 

هنوز هـــم شفـــق آلود تســــت  چشم افــــــــق

پیام   سرخ  تو  در  متن آسمان     جاری  است

 

سفیــــــــنه   تـــــو  کنـــار فـــــرات یاس  آ لود

به خون نشسته و در بحر أرمان جـاري اســــت

 

به پای بوسی  دستان آسمانی  تو

 

هزار رود  فرات از نهاد جان  جاری است

 

قســـــم      به حرمت آن بــازوان قاطــــــع تو

که  د جله  د جله مرام تو در زمان جاری است

 

تو آب  را  بــه  تمـــنای  تشنــــــگی  بــــرد ی

که  در مرام  تو   زخم از  پی سنان جاری است

 

******** 

سلام  بر  تو و  دستان  پر  سخاوت    تـــــــو

ســـلام  بــر  ادب  و  غیرت  و  نجابت  تـــــــو

 

ســـلام   بر  قـــــلم  بازوان  خـــــــونــینــــــــت

كه  قطعـه  قطعـه شــد  از  بهر  قاطعيـــت  تـــو         

سلا م  بر  عرق  شـرم  گـــــــونه  ماهــــــــــت

که  قطره  قطره  چکید از  جبین  عصمت تـــــو

 

سلام  بر  شرف  و  مشی ومشق و میثـــــاقـــت
ســلام  بـر  دل  لبریـــــــــز  از  ولایت   تــــــو

 

چقدر  نــام  تو  همرنگ  جـــــانفشـانیهــاســـت

ســلام  بــر  تـو  و  آییـن  استـقا مت  تـــــــــو

 

سلام   بر   صدف   سینه   گهر  خیــــــــــــزت

سلام  بر  سعه  صــد ر بی نها یـــت   تــــــــو

به  روز  حادثـه  بودی  پنــــــــــــــــاه   آل الله

شكست قامـت شاه از غـــــــــم شهادت تــــــــو  

کشم  چگونه  غمت  را  به  رشـــــــــته تحریر
که  شرحه شرحه قلم شد زشرح  محنت  تـــــو


شعر از : شهودی

شعر شهودی

یا بنت الحسین(س)

تنها به روی خاک خرابه نشسته است

بر چشم نیمه باز پدر چشم بسته است

دیگر به سر رسیده شب انتظار او

حالا پدر به دامن دختر نشسته است

بال و پری برای پریدن ندارد او

مثل کبوتریست که بالش شکسته است

با زحمتی تمام تو را در بغل گرفت

دست ضعیف و بی رمقش سخت خسته است

از آن قدیم مانده برایش فقط همین

یک جفت گوشواره ، که آن هم شکسته است

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=محمد رضا شمس

چرا به شام یتیمی سحر نمی آید

ز یوسف منو عمه خبر نمی آید

اگرسَرٍِ روی نیزه سر پدر نبوَد

چرا به دیدنم عمه پدر نمی آید

کسی که زخم تنش از ستاره افزون بود

عجب نبود که گویم دگر نمی آید

به جز تو هیچ کسی بهر دیدن طفلش

به سر دویده و آسیمه سر نمی آید

از آن زمان که تو با اکبر و عمو رفتی

نگاه پاک به این رهگذر نمی آید

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-حمید فرجی