شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت

بار غربت را كسي از روي دوشش بر نداشت

 

در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسي

عابر دلخسته جز نتهائيش ياور نداشت

 

بامهاي خانه هاي مردم بيعت فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت

 

مي چكيد از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگي

نخل هاشان ميوه اي جز نيزه و خنجر نداشت

 

سنگها كمتر به پيشاني او پا مي زدند

نسبتي نزديك اگر با حضرت حيدر نداشت

 

روي گلگون و لبي پر خون و چشماني كبود

سرنوشتي بين نامردان از اين بهتر نداشت

 

سر سپردن در مسير سربلندي سيره اش

جز شهادت آرزوي ديگري در سر نداشت

 

ï

 

دخترش با ديدن بازارهاي كوفه گفت

خوب شد باباي من در دست انگشتر نداشت


                    كاروان دل(يوسف رحيمي)

حضرت مسلم(ع)

چون میسر نشود فرصت دیار شما

ما که رفتیم خداوند نگهدار شما

نامتان روی علم بود و زدستم افتاد

کاش برداردش از خاک علمدار شما

جرم عشق است که یاد چنین بسته مرا

او ندانست که مائیم گرفتار شما

خسته بودم اگرم دست به دیواری رفت

ورنه تکیه نکنم جز سر دیوار شما

دیده پنجره بسته است به دیدار بهار

دام پاییز کمین کرده به گلزار شما

باد هم از نفس افتاده و یاری نکند

شرح حالی دهد از پیک سر دار شما

جان آقا نکند تشنه بیایی اینجا

آب هم نیست در این شهر طرفدار شما

پشت هر بام کمین کرده کسی منتظر است

سنگها دیده به راهند به دیدار شما

آخرین جمله دلداده تان خواهشی است

باز گردید خداوند نگهدار شما

                                محمد عظیمی

آسمان اشك غم از ديده ما بيرون كرد

 دل ما را ز غم و غصّه لبالب خون كرد

هر دلى رسته ز غم بود، به غم كرد دچار

 هر سرى لاف زد از عقل و خرد مجنون كرد

هر كه در دايره عشق و وفا گام نهاد

 چرخش از دايره عشق و وفا بيرون كرد

پنچمين حجت حق حضرت باقر كه خدا

 بهر او خلقت اين دايره گردون كرد

گشت مسموم جفا از اثر زهر وليد

 شيعيان را به جهان غمزده و محزون كرد

چه دهم شرح غمش را كه ندانم به خدا

 با دل خسته او زهر هلاهل چون كرد

گويم آن قدر كه تا بر سر زين جاى گرفت

آسمان زين فلك از غم او وارون كرد

قدر اين گوهر يكدانه ندانست فلك

كه غريبانه به زير لحدش مدفون كرد

مى رود اشگ غم از چشم ملايك «خسرو»

 شعر جانسوز تو چون چشم ملك جيحون كرد

                                   (محمّد خسرو نژاد)

                                       شیعتی