کربلا یعنی ...

کربلا بیت الحرامی دیگر است

حاجیانش را مقامی دیگر است

نیت اش ، ترک سر و تن گفتن است

در پی اش ، تکبیر در خون خفتن است

شیعه گی آیا شکم پروردن است

یا به روز جنگ ، عذر آوردن است؟

شیعه یعنی امتزاج نار و نور

شیعه یعنی راس خونین در تنور

شیعه یعنی بازتاب آسمان

بر سر نی ، جلوه رنگین کمان

شیعه باید آبها را گل کند

خط سوم را زخون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولیاءست

کربلا بارزترین منظور ماست


' سروده مرحوم محمد رضا آقاسی '

کربلا ( بـاربـد ) ............

ای باربد غبار ز رخ بزدای 

آنک منم که سوی تو می‌آیم 

امروز اگر ز خاک برون آیی 

شاید به بوسه‌ایت بیارایم  

آنک منم سوار غبار‌آلود 

بر دوش اسب پیر سفر‌کرده 

آنک منم سوار برآشفته 

آنک منم سوار خطر‌کرده  

آنک منم که شیهة اسب من 

داده‌ست بیستون تو را بر باد 

آنک منم که سخت برآشفته‌ست 

در باد یال اسب مرا فریاد 

کی بوده‌است قصّة کیخسرو

آنک منم نشسته چنین بر زین 

آنک منم که لرزه درافکندم 

در خاک قصر بی‌اثر شیرین 

آن روزهای سخت که بی‌تیشه 

فرهاد می‌شدم تو کجا بودی؟ 

وقتی که در گلوی وطن از درد

فریاد می‌شدم تو کجا بودی؟ 

ای باربد بهانه مکن اینک ...

انگشت اگر به دست تو باقی نیست 

رو سوی تیسفون، قدمی بردار 

نه! حرف جام و شاهد و ساقی نیست 

آن سوی را نظاره‌کن آن سو را 

آن سو که خفته‌است به خون، اروند 

در دامن فرات ببین آنک 

در خاک و خون تپیده سواری چند 

آن مرد را ببین که بدون دست 

از روی زین اسب به خاک افتاد 

آن مرد را ببین که بدون دست 

درس وفا به عالم و آدم داد 

ای باربد بهانه مکن آری 

انگشت اگر به دست تو باقی نیست 

چیزی گناه‌بارتر از خفتن 

در روز مرگ سرخ اقاقی نیست 

می‌خواستم سلام کنم بر تو 

روزی که اسب سرکش من تنها 

رو سوی سرزمین تو می‌آورد 

می‌خواستم سلام کنم امّا ...

در این زمین که خون شهیدانش 

یک کوه از پلیدی من کم کرد 

با اشک و خون اگر نکنی تطهیر 

هرگز تو را سلام نخواهم کرد 

ای باربد بیا و قدم بگذار 

بر دشت لاله‌گون وطن با من 

تنها تو ساز خویش مهیّا کن 

آواز و قول و شعر و سخن با من! 

علقمه ..................................

دست او درامتداد آب بودتیغ دراندیشه ی مهتاب بود
ماه نازل شد به جان علقمه 
خون شتک زد بردهان علقمه 
نیزه ها بیرون شدند ازآستین 
آفتاب افتاد برنعش زمین 
علقمه یعنی دل خون حسین 
قسمتی ازداغ گلگون حسین 
علقمه یعنی توعباس منی ؟
از تو نه دستی ، نه چشمی نه تنی 
این که ازجان تو باقی مانده است 
مشک لبریزی الست ازروزاست 
یا اخا ادرک اخا ، بیدارشو
تشنه اند این بچه ها ، بیدارشو
زینب آمد تا حدود چشم هاش 
سوخت اما درکبود چشم هاش 
ای برادر، جان زینب را ستاند
او که بربازوی توخنجرنشاند
علقمه حلقوم صبحی چاک چاک 
قسمتی ازآسمان برروی خاک 
حنجر شش ماهه ای دردست باد
او که ازدستان خورشید اوفتاد 
علقمه هیهات من الذله بود
عشق بود وعشق هرچیزی که بود
داستانِ دست هایی سرفراز
قصه ی لب تشنگانی بی نیاز

کربلا ...........................

بازاین دل این دل توفانی اممی برد تابی سر و سامانی ام
انتظاری تازه داردچشم من
می شکوفد خوشه های خشم من
چشم من چندیست قحطی خورده است
درعزای اشکهای مُرده است
خسته ام من خسته ام درمانده ام
ازگروه عاشقان جا مانده ا م
درعزای آل ماتم سوختم
آه ای اندوه مبهم سوختم 
سوختم ای دل خدا را چاره ای
ای جنون پایی ندارم باره ای
سوختم آتش گرفتم وای من
می تراود کربلا از نای من
می شکوفد خون دل با یاد او
من خرابم ازجنون آباد او
ساقی امشب باده ام افزون بده
باده ای با ساغرمجنون بده
ساقی امشب بی قرارم آتشم
دردهای بی پناهی می کشم
آتشم من آتشی افروخته
سینه ای دارم عزا اندوخته
سینه ام جای عزای عالم است
« سینه مالامال درد وماتم است
آه ای من ای منِ گم گشته ام
ای من غرق توهم گشته ام
سالها درانتظارت سوختم
زاشتیاقت شعله ها اندوختم
درد ما درد جدایی ازخداست
دردِ ما بیگانگی با کربلاست
کربلا چندی غریب افتاده است
کربلا یک اتفاق ساده است ؟!
العطش ای ابررحمانی ببار
سوختم درشعله های انتظار
راهی دشت رهایی گشته ام
بازامشب کربلایی گشته ام
کربلا درسینه ی دلخسته هاست
کربلا ازباقی مردم جداست
کربلا درجانمازجبهه بود
کربلا با سوزو سازجبهه بود
شعله می زد نینوا ازنایشان
کربلا درکوله پشتی هایشان
بازمی شد یا مفاتیح الجنان
چشمشان تا بیکران آسمان
دشت بود و التهابی آتشین
جانمازی پاره درمیدان مین
عالمی مبهوت ماند ازکارشان
وزصدای سرخ آتشبارشان
زینب اما بس غریب افتاده است
خطبه هایش بی نصیب افتاده است
خطبه یعنی اعتراضی آتشین
خطبه یعنی درد زین العابدین
خطبه یعنی همچو زینب استوار
با تبسم ایستادن پای دار
خطبه تجدیدحسینی دیگر است
امتثالی ازعلی ّ اکبراست
خطبه زخم خونی احساس بود
زخم آتش پرورعباس بود
خطبه یعنی تشنگی آموختن
درکنارآب لب رادوختن
خطبه یعنی ذوالجناح بی سوار
برگریزان خزان درنوبهار
گریه ی مشک است برصحرای خشک
بوسه ی فیروزه برلبهای خشک
شعله ای درکوچه باغ ارغوان
آتشی برنای سربازجوان
خطبه یعنی خیمه های شعله ور
عقده ها ازمردمان بی خبر
رقص شلاق است برجانهای پاک
پیکرعشق است بردیبای خاک
خطبه یعنی با خدا ساغرزدن
درجنون پیمانه ی آخر زدن
قصه ای ازغربتی دیرینه است
داستان زخم های سینه است