بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است

باز اين چه آتش است كه بر جان عالم است ؟
باز اين چه شعله غم و اندوه ماتم است ؟
باز اين حديث حادثه جانگذار چيست؟
باز اين چه قصه ايست كه با غصه توام است؟
اين آه جانگزاست كه در ملك دل به پاست‏
يا لشكر عزاست كه در كشور غم است
آفاق پر ز شعله برق و خروش رعد
يا ناله پياپى و آه دمادم است؟
چون چشمه چشم مادر گيتى ز طفل اشك‏
روى جهان چو موى پدر كشته درهم است
زين قصه سر به چاك گريبان كروبيان‏
در زير بار غصه قد قدسيان خم است
گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر
گويا ربيع ماتم و ماه محرم است
ماه تجلى مه خوبان بود به عشق
روز بروز جذبه جانباز عالم است
مشكوة نور و كوكب درى نشأتين
مصباح سالكان طريق وفا حسين‏

- ديوان كميانى، ص 62

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است
كه مرگ سرخ به از زندگى ننگين است

حسين مظهر آزادگى و آزادى است
خوشا كسى كه چنينش مرام و آيين است

نه ظلم كن به كسى نى به زير ظلم برو
كه اين مرام حسين است و منطق دين است

همين نه گريه بر آن شاه تشنه لب كافى است
اگر چه گريه بر آلام قلب تسكين است

ببين كه مقصد عالى وى چه بود اى دوست
كه درك آن سبب عزو جاه و تمكين است

ز خاك مردم آزاده بوى خون آيد
نشان شيعه و آثار پيروى اين است

خوشدل تهرانى

فرهنگ عاشورا صفحه 399 جواد محدثى

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

در غروب جمعه دلها خون شود
من چه گويم روح خسته چون شود
آن يكي در كوچه‌مان نِي مي‌زند
اسب روياي مرا هِي مي‌زند
ياد ما را سوي ياران مي‌برد
سوي دل ابر آورد جان مي‌برد
از وصال‌اش در درون شك آورد
ديدة ما خون كند اشك آورد
از نفيرش دل به پرواز آمده است
صحنه‌اي پر رمز و پر راز آمده است
آن يكي ني‌زن براي جان زند
اين يكي ني‌زن زبهر نان زند
اين چه سري در درون ني بود
جان بود يا نان بود چون مِي بود
مست گرداند زمين و آسمان
پير مسجد را نمايد او جوان
هر كسي سر را به سوي ني برد
چون نوايش بشنود تا دي برد
گفتمش دي ياد ني آرد مرا
آن نواي ني نواي نينوا
آن يكي ني سر به سودا مي‌برد
ديگري سر را به بالا مي‌برد
آن يكي در كوچه‌ها ني مي‌زند
اين يكي در چاله‌اي پي مي‌زند
آن يكي ني را منقش مي‌كند
اين يكي پهلوي ني غش مي‌كند
اين يكي ني مطربش دارد نوا
آن يكي ني تن شود شمس ضحي
اين يكي روشن نمايد نور عين
آن يكي بالا برد رأس حسين
آن يكي نور خدايي مي‌زند
اين يكي كوس جدايي مي‌زند
من چه گويم زين ني پر رمز و راز
رأس خونين سجده آرد بر نماز
در غروب جمعه دلها خون شود
ني زند ليلا و او مجنون شود

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

چو تاريخ گويد ز خون شهيد
روايت كند از جنون شهيد
چو ديوانه در راه حق مي‌شود
دگر بنده شاه حق مي‌شود
شهيد و شهادت به اسم حسين
مسمي گرفتند به رسم حسين
كه راهش هميشه به ما باقي است
حديثش مي و شهد او ساقي است
حديث شهادت حديث خداست
پيام‌آورش زينب مرتضاست
حكايت ز نِي چون بيامد به ما
پيامي زدل رفت تا نينوا
حديث شهادت به خون چون سرشت
حسين گفتگو با خدا را نوشت
به راهي چو رحل اقامت فكند
به درگاه ايزد چو قامت فكند
به روياي خود ديد رسم جنون
سه بار او بخواند آيه راجعون
بفرمود خوابم مرا درربود
به رويايم او مركبي را نمود
كه اين قوم تنها و بي ساز و برگ
زپي بهر آنها رسد وقت مرگ
در اين بين اكبر پدر را خطاب
نمود و بگفتا كه اي ماهتاب
ره عشق حق بهر ما روشن است؟
پناه خدا بهر ما جوشن است؟
بگفتا كه ما نور منهج شويم
به دلهاي عشاق ما حج شويم
منور نماييم راه نجات
همه عاشقان را نماييم صراط
حسين خواند چون آيه راجعون
به ياران بياموخت رسم جنون
سپس آسمان برد  دست دعا
همه عشق حق در وجودش رها
چو در زد به درگاه رب امين
سخن با خدا را شروع كرد چنين
الهي به كرب و بلا چون رسم
پر از يار در كوفه و بيكسم
چو لب تشنه گردم ز آب فرات
به ره دشمنم بست بر من صراط
پس از آن چو عباس آمد به رود
تمام جهان سر به خاكش سجود
تو گويي كه در راه ابن العلي
همه نور حق در دلش منجلي
همه عشق او جان به راه حسين
فدا مي‌كند بهر او دست و عين
چو بر كاروان تشنگي سخت گشت
همه شرم و اندوه به او رخت گشت
چو عباس من مشك گيرد بدست
به سنگي سر و دست او را شكست
به دندان چو گيرد همه آب را
ز دشمن بگيرد همه تاب را
دگر دست عباس مانَد به رود
كه ناگه زند فرق او را عمود
ز عباس دارد دگر شرم، آب
به خون سرش چهره گردد خضاب
چو گلبرگ  گل را جدا مي‌كند
دگر او برادر صدا مي‌كند
به گاه نماز وسط چون رسيد
حديث مي و مستي و خون رسيد
چو ياران جاني به خون خفته‌اند
ز خون روان گوهري سفته‌اند
چو اكبر شنيد اين سخن‌هاي ناب
دگر زندگي را نياورد تاب
همه عشق، او را فرستاد رزم
به شمشير عشقش بنا كرد بزم
ميان نبرد رقص مستي نمود
فنا را فنا كرد و هستي نمود
چو اكبر نواي حماسه سرود
به شمشير بران تنش را ستود
يكي فرق او را نشانه گرفت
دگر اكبرم صد بهانه گرفت
به بابا بگفتا كه من تشنه‌ام
به قلبم فرورفته صد دشنه‌‌ام
پدر اين چه نوري ز بالا بود
محمد (ص) به فردوس اعلي بود
چو غالب بيامد به او تاب آب
پيمبر به او داد جام شراب
پسر سوي بالا چو پرواز كرد
پدر راه ديگر به دل باز كرد
چو بيتاب شد اصغر تشنه لب
بگفتا حسين بهر ياران شب
كه گر ناجوانمردي و نابكار
به اين غنچه احمدي رحم آر
ز آغوش مادر دگر تاب نيست
به اين طفل زيبا دگرآب نيست
چو اصغر به بالا نگاهش فتاد
سر نيزه‌اي بوسه بر گل نهاد
به ناگه يكي ابن شيطان و دد
به تير سه شعبه به آن گل بزد
به مشتش زخون آسمان هديه داد
به خون پسر گوييا فديه داد
الهي فدا كرده‌ام اين گهر
بسان خليل وقت ذبح پسر
كه قربانيت طفل شش ماهه بود
به ياران حديت شهادت سرود
دگر يادگار برادركه چند ساله بود
بسان، مرد ميدان بسي واله بود
شهادت برايش هدف بود و بس
رها از تعلق رها از قفس
همه جان او جانِ عم بوده است
حياتش پر از غصه، غم بوده است
چو رخصت گرفت از حسينِ علي
تو گويي به يادش بيامد نبي
به سوي عدو گفت، من قاسمم
ز بهر شما اي ددان عاصمم
كه من شير ميدان و جنگاورم
همه اتكالم به آن داورم
چو قاسم وضو با شهادت گرفت
شهادت دوباره روايت گرفت
حسين قاسمش غرق در خون بديد
ز بالاي بالا ندايي شنيد
به هنگام ظهر است و وقت نماز
تمام زمين و زمان غرق راز
حسينم شهادت زبهرت رسيد
بشارت دهم مي‌دهم صد اميد
دگر بهر تو يار در خانه نيست
دگر اصغرت رفت و دردانه نيست
زعباس بابا نيامد خبر
دگر اكبرت را نباشد اثر
حبيب مظاهر به خون آرميد
چو حر رياحي به منزل رسيد
غلامت دگر جان به جانان بداد
به لبخند تو جنت از حق ستاد
برو سوي دشمن كه بينم تو را
فقط رأس خونين به سوي هوا
برو سوي مقتل كه ذبح عظيم
تويي آيه حق، كتاب كريم
برو زخم دل را مداوا نما
به خونت ز دلها گره وا نما
برو تا كه زينب ببيند تو را
ببيند كه شمري نشيند تو را
ببيند چو بالا رود تيغ و داس
مشامش بيايد دگر عطر ياس
ببيند كه مادر به بالاي سر
نوا سردهد بهر عشق پسر
ببيند كه رأس از تنت شد جدا
همه خون حق در رهت شد فدا
ببيند كه ني بر سرت مي‌زنند
كه ني را نوا بر درت مي‌زنند
به اطراف سر پرتويي پر ز راز
ببيند كه ني سر فرو در نماز
ببيند كه شمس است بالاي ني
ز بويش همه مست گردند چو مي
ببيند رقيه به رأس پدر
چو بوسه زند جان رود رو به در
بگويد سرش، زينبم نوبه بس
نبيند رخت را غمين هيچ كس
خداحافظت خواهرم الوداع
دگر مي‌نيايد ز رأسم صدا
دگر زينب از سرورش دل بريد
همه آسمان اين سخن را شنيد
برادر وداع گويمت تا خدا
كه اين خواهرت بهر چشمت فدا
فداي سرانگشت ببريده‌ات
به آن زخم پا و سر و سينه‌ات
فدايت شوم اي برادر وداع
كه شايد دهد صبر بر من خدا
پيامت رسانم به نسل بشر
كه ايمن شوند از صراط خطر

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-

شبکه اطلاع رسانی حسین(ع)

نامش چه بد؟حسين!ز نسل كه؟از على!

بارد چه؟خون!كه؟ديده،چه سان؟روز و شب!چرا؟
از غم،كدام غم؟غم سلطان كربلا!

نامش چه بد؟حسين!ز نسل كه؟از على!
مامش كه بود؟فاطمه!جدش كه؟مصطفى‏

چون شد؟شهيد شد!به كجا؟دشت ماريه

كى؟عاشر محرم!پنهان؟نه،بر ملا
شب كشته شد؟نه،روز،چه هنگام؟وقت ظهر

شد از گلو بريده سرش؟نى،نى،از قفا!
سيراب كشته شد؟نه!كسى آبش نداد؟داد!

كه؟شمر،از چه چشمه!از سر چشمه فنا!
مظلوم شد شهيد؟بلى!جرم داشت؟نه!

كارش چه بد؟هدايت!يارش كه بد؟خدا
اين ظلم را كه كرد؟يزيد!اين يزيد كيست؟

زاولاد هند،از چه كس؟از نطفه زنا
خود كرد اين عمل؟نه،فرستاد نامه‏اى

نزد كه؟نزد زاده مرجانه دغا
ابن زياد،زاده مرجانه بد؟نعم

از گفته يزيد تخلف نمود؟ لا!
اين نابكار كشت‏حسين را به دست‏خويش؟

نه،او روانه كرد سپه سوى كربلا
مير سپه كه بد؟عمر سعد!او بريد

حلق عزيز فاطمه؟نه،شمر بى‏حيا
خنجر بريد حنجر او را نكرد شرم؟

كرد،از چه پس بريد؟نپذيرفت از او قضا
بهر چه؟بهر آنكه شود خلق را شفيع

شرط شفاعتش چه بود؟نوحه و بكا
كس كشته شد هم از پسرانش؟بلى،دو تن

ديگر كه؟نه برادر!ديگر كه؟اقربا
ديگر پسر نداشت؟چرا داشت،آن كه بود؟

سجاد!چون بد او؟به غم و رنج،مبتلا
ماند او به كربلاى پدر؟نى،به شام رفت

با عز و احتشام؟نه،با ذلت و عنا!
تنها؟نه با زنان حرم،نامشان چه بود؟

زينب،سكينه،فاطمه،كلثوم بينوا
بر تن لباس داشت؟بلى،گرد روزگار

بر سر عمامه داشت؟بلى،چوب اشقيا
بيمار بد؟بلى!چه دوا داشت؟اشك چشم

بعد از دوا غذاش چه بد؟خون دل غذا
كس بود همدمش؟بلى اطفال بى‏پدر

ديگر كه بود؟تب،كه نمى‏گشت از او جدا
از زينت زنان چه به جا مانده بد؟دو چيز

طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا!
گبر اين ستم كند؟نه!يهود و مجوس؟نه

هندو؟نه!بت پرست؟نه!فرياد از اين جفا

«قاآنى‏»است قايل اين شعرها؟بلى
خواهد چه؟رحمت.از كه؟ز حق!كى؟صف جزا

حبيب الله قاآنى شيرازى(م 1208) میرزا حبیب شیرازی متخلص به «قاآنی‏» (متوفای 1270 ه.ق)

شبکه اطلاع رسانی امام حسین(ع)

ای قوم درین عزا بگریید

سیف فرغانی معاصر با «سعدی‏» و "حنفی مذهب" است این شاعر اهل سنت چنین گفته است:
ای قوم درین عزا بگریید
برکشته کربلا بگریید
با این دل مرده، خنده تا چند
امروز در این عزا بگریید
از خون جگر، سرشک سازید
بهر دل مصطفی بگریید
وز معدن دل به اشک چون در
بر «گوهر مرتضی‏» بگریید
با نعمت عافیت‏به صد چشم
بر اهل چنین بلا بگریید
دل خسته ماتم حسینید
ای خسته دلان، هلا بگریید
در ماتم او خمش مباشید
یا نعره زنید و یا بگریید
تا روح که متصل به جسم است
از تن نشود جدا بگریید
بر جور و جفای آن جماعت
یک دم ز سر صفا بگیریید
اشک از پی چیست تا بریزید
چشم از پی چیست تا بگریید
در گریه به صد زبان بنالید
در پرده به صد نوا بگریید
وزبهر نزول غیث رحمت
چون ابر ، گه دعا بگریید

یا علی بن محمد ایها الهادی النقی یابن رسول الله

دهمين پيشوا
اى فلك نجات آفرينش هادى
اى رهبر كل اهل بينش
از جلوه‏ ى نام تو جهان روشن شد
اى مهر سپهر آفرينش هادى
***
زيبا گل باغ سرمدى آمده است
مرآت جمال احمدى آمده است
شادند تمام خلق عالم زيرا
يك دسته گل محمدى آمده است
***
بر دين خدا ولى و داور هادى است
از بهر بشر هادى و محور هادى است
ما دست توسل به ولايش زده‏ايم
چون شافع ما به روز محشر هادى است
***
امشب مدينه به جنان مى‏نازد
آدم به تمام قدسيان مى ‏نازد
دارد به بغل جواد آل عصمت
ماهى كه به ماه آسمان مى ‏نازد
***
در آسمان ولا ماه بى قرين آمد
به صورت بشرى صورت آفرين آمد
كز آفتاب بر آن ماه آفرين آمد
ولى حق دهمين پيشواى دين آمد
***
گلى از گلشن طه به جهان رو كرده
كه جهان را ز صفا جنت رضوان كرده
نور چشمان جواد است بود نام، على
كه خدايش ز شرف، ناطق قرآن كرده
***
در روز ولادت امام هادى
شد قلب جهان غرق نشاط وشادى
آن حامى آئين محمد باشد
بر رهرو راه مكتب دين نادى
***
هنگام سرور آل احمد آمد
در جلوه فروغ روى سرمد آمد
گر گلشن خاك گشته همچون جنّت
ميلاد على بن محمد آمد

***
لبريز گل است بوستان شادى
گيتى بگرفت، رنگى از آبادى
با عطر محمدى معطر كن دل
در روز ولادت امام هادى
***
امروز صبا عطر فشان آمده است
بر كشور دين نگاهبان آمده است
هادى سُبُل نقى امام دهمين
چون سرو سهى به بوستان آمده است
***
امشب كه بهار در آسمان احيا شد
الفاظ هدايت بشر معنا شد
با آمدن امام هادى به جهان
از گلشن زهرا دهمين گل وا شد
***
خوش آن دل كز ازل دارد ولاى حضرت‏ هادى
خوش آن سر كو بسايد رخ به پاى حضرت هادى
دلا گر رستگارى خواهى از حول صف محشر
نما از حق طلب ظل لواى حضرت هادى
***
اى روى تو خورشيد هدايت هادى
گلواژه دفتر ولايت هادى
هستى تو دهم امام و ما راباشد
از لطف تو اميد عنايت هادى

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

اى آسمان ز شرم، مهت را دو پاره كن
تكرار معجز نبوى را دوباره كن
تا بشكند غرور تو در اوج آسمان
اى آفتاب ماه زمين را نظاره كن
از خانه‏ ى جواد دميده است آفتاب
بر مقدمش نثار هزاران ستاره كن
از كهكشان نور به كف گير سبحه‏ ها
هر روز و شب فضايل او را شماره كن
تا سر نهند بيت جواد الائمه را
اى جبرييل سوى ملايك اشاره كن
گرم از محبتش سرمستان عشق را
نرم از ولايتش دل هر سنگ خاره كن
اى نور بخش محفل افلاك يا على
امشب بسوى خاك نشينان نظاره كن

«على چهارم »
اى تجلى گاه نور كبريا
قبله‏ ى جان تمام انبياء
اوليا سوى تو در راز و نياز
كعبه رو سوى تو مى ‏خواند نماز
آسمان پابوس خاك مقدمت
عشق از روز ازل شد محرمت
هستى از نامت هدايت يافته
نور رويت عالمى بشكافته
روشنى‏ ات محور اهل جهان
كهكشانها در پى‏ ات گشته روان
كاروان آفرينش تا ابد
گيرد از حب و  تولايت مدد
حب تو دين تمام هستى است
ياد رويت باده‏ ى سرمستى است
حق جهان را بر مدارت ساخته
عالمى از بهر تو پرداخته
مهر از مهر رخت پر نور شد
ظلمت از محدوده ‏ى تو دور شد
روشنايى پرتويى از سايه ‏ات
عشق از روز ازل همسايه ‏ات
عاشقى با نام تو پيوند داشت
دم به دم لعل لبت لبخند داشت
لحظه هايى كه تبسم مى‏ كنى
مست رويت ماه و انجم مى ‏كنى
بى تو معنايى ندارد زندگى
با تو دارم بهر خالق بندگى
سائل عشقى خدا دادى شدم
شكر حق عبد تو يا هادى شدم
هر چه مى‏ خواهد، خدايت خواستى
با بيانت عالمى آراستى
بر خلايق چون كه مى ‏گفتى سخن
پر ز گل مى‏ شد همه دشت و دمن
از حديثت مى ‏شود دل‏ها بهار
با صدايت قلبها يابد قرار
هر كه يك ذره وجودت را شناخت
عشق را در جان خود جاويد ساخت
درك تو باشد فراتر از عقول
اى امام و هادى آل رسول
بوسه‏ ى حور و ملك بر خاك تو
جملگى وامانده در ادراك تو
ناتوان از وصف ذاتت عقل و هوش
بهتر آن باشد زبان گردد خموش
ليك مى ‏گويم كه هستم سائلت
لحظه لحظه رو به سويت مايلت
عاجز درك تو اما مست مست
زشت خو هستم ولى زيبا پرست
سال‏ها قلبم به مهرت آشناست
قبله‏ ى قلبم به سوى سامراست
تو مرا حب ولايت داده ‏اى
جام و صهباى هدايت داده ‏اى
اى به جان ما صراط مستقيم
در دل از روز ازل بودى مقيم
عشق تو در سينه‏ ها شد منجلى
اى على چهارم آل على
تا دم مرگم نمايم زمزمه
نام تو اى نور چشم فاطمه

«گل ناز فاطمه »
شده آسمان به گردش، به طواف رويت اى گل
به جهان هر آن چه دل بود، همگى به سويت اى گل
تو تجلى جمالى، ز جميل جاودانى
رخت اى نگار زيبا، بدهد از اونشانى
همه عاشقان بى دل، به رخت نماز آرند
به حريم و آستانت، همگى نياز دارند
آب و آيينه ز رويت، درسى از صفا گرفته
تو همان سوره‏ى عشقى، كه دل از خدا گرفته
من بى نوا چه گويم، كه كنم وصف صفاتت
كه خدا مادح ذاتت، شده از قبل حياتت
تو نبوده‏ اى و بودن، شده از اسم تو آغاز
ز تو بر پا شده خلقت، نتوان گشودن اين راز
بوده چون حب و ولايت، رمزى از سجده به آدم
ز تو گرديده هدايت، همه ذرات دو عالم
دلم از ازل سپردم، به تو يا امام هادى
تو شرار عشق خود را به دل شكسته دادى
اى امام و مقتدايم، به غم تو مبتلايم
نروم من از حريمت، كه گداى سامرايم
منم و دلى شكسته، كه به راه تو نشسته
تا كنى تو گوشه چشمى، سوى اين سائل خسته
اى امير مهربانم، مالك هستى و جانم
دلبرا بدون مهرت، به خدا زنده نمانم
بنده‏ ى حلقه به گوشم، تويى دين و عقل و هوشم
به خدا به هر دو دنيا، عشقتو نمى ‏فروشم
تويى نغمه و سرودم، تويى اصل تارو پودم
از همان روز ازل هم، ذاكر اسم تو بودم
تو صراط مستقيم و راه وصل ما همه ‏اى
جد صاحب الزمان وگل ناز فاطمه‏ اى

«ابر رحمت »
ساقى امشب بسته با پيمانه پيمانى دگر
سفره رنگين كرده بهر تازه مهمانى دگر
باغبان را گو به پا شد بذر شادى در زمين
تا ببارد ابر رحمت باز بارانى دگر
بايد آدم در جنان امشب گل افشانى كند
تا به تخت گل نشيند جان جانانى دگر
شهر يثرب سينه ‏ى سينا شده كز لطف حق
زد قدم در اين جهان موسى بن عمرانى دگر
بر جواد ابن الرضا حق داده از درياى جود
گوهر ارزنده و دُرّ درخشانى دگر
خيزران بايد زند گلبوسه بر روى عروس
كز شرف آورده بهر دين نگهبانى دگر
فاطمه در باغ جنت بزم شادى چيده است
چون كه ديده نهمين گل را به دامانى دگر
خاتم پيغمبران تبريك گويد بر على
چون على را آمده ماه فروزانى دگر

«ساقى توحيد»
اهل ولا مرحبا فصل سرور آمده
سينه سيناى سير مركب نور آمده
ساقى توحيد با جام طهور آمده
جلوه‏ گر از برج عشق غايت نور آمده
كه گشته روشن به او چشم و دل خاص و عام
بيا به بستان وحى فيض دگر را ببين
به دست شمس الضحى رشك قمر را ببين
روى ملك را نگر جن و بشر را ببين
با پدرى چون جواد بهين پسر را ببين
على بخوانش ولى پيامبر را ببين
امام هاديست او هدايتش مستدام
محبت او بود عنايت واصله
به امر و نهيش مدام جاذبه و دافعه
به فيض او شد فقيه باصره و سامعه
عنايتى از كفش عناصر اربعه
حكايتى از دمش زيارت جامعه
بيا به بيت الولا جمال داور ببين
جمال داور نگر روى پيمبر ببين
كمال خيرالنسا جلال حيدر ببين
كنار ابن الرضا رضاى ديگر ببين
جواد را با گلى، بهشت پرور ببين
بهشت از اين گل گرفت آبرو و احترام
ابوالحسن كنيه و على بود نام او
پرندگان هوا شيفته ‏ى دام او
به او كه دل مى‏ برد كبوتر بام او
درندگان زمين اشك فشان رام او
چشمه‏ ى آب حيات جرعه ‏اى از جام او
الا الا تشنگان از او ستانيد جام
پناه من سوى او نگاه من سوى او
كعبه من سامره قبله‏ ى من روى او
رشته‏ ى توحيد من سلسله ‏ى موى او
بهشت در سايه‏ ى قامت دلجوى او
جهان هستى همه پر ز هياهوى او
عالم خلقت گرفت در حرمش آبرو
به هر كجا ساكنم مرا تو ردم مكن
تكلمم روز و شب به هر سخن سامره است
نقل سخن نقل دهن سامره است
مرا به جنت چكار؟ بهشت من سامره است

«شبل على»1 
مژده ز ميلاد ولى عشر
هادى دين زاده ‏ى خيرالبشر
مژده ز ميلاد على النقى
هادى دين نوگل باغ تقى
سبط نبى مير همه متقى
شبل على بحر نقاوت نقى
شاه عشر هادى جن و بشر
هادى دين، زاده ‏ى خيرالبشر
مژده ز ميلاد ولى زَمَن
شبل على والد پاك حسن
ماه دهم بارقه‏ ى ذوالمنن
زاده‏ ى زهرا وصى بوالحسن
شمس هدى پادشه بحرو بر
هادى دين، زاده ‏ى خيرالبشر
مژده ز ميلاد شه ملك دين
نور خدا سرور اهل يقين
محور دين عروه ‏ى اهل يقين
حجت حق، مظهر جان آفرين
شد به جهان ماه رخش جلوه گر
هادى دين، زاده‏ ى خير البشر
1-شبل: شيربچه
 

«چهارمين على »
لطف امام هادى و نور ولايتش
ما را اسير كرده به دام محبتش
بر لطف بى كرانه اوبسته ‏ايم دل
امشب كه جلوه گر شد خورشيد طلعتش
منت خداى را كه به ما كرده مرحمت
توفيق برگزارى جشن ولادتش
تبريك باد بانوى كبرى سمانه را
كين غنچه بر دميد ز گلزار عصمتش
ماه تمام و نيمه ذى حجه مطلعش
خير كثير وكوثر قرآن بشارتش
اين است آن امام كه تقدير ايزدى
بعد از جواد داده مقام امامتش
اين است آن امام كه ذرات كائنات
اقرار كرده‏ اند به جود و كرامتش
اين است آن امام كه در بركة السّباع
شيران شوند رام و گذارند حرمتش
اين است آن امام كه از نقش پرده هم
ايجاد شير زنده كند حكم قدرتش
اين است آن امام كه دشمن به چند بار
رخسار عجز سوده به درگاه عزتش
سر تا به پاى عاطفه و مرحمت ولى
دشمن به لرزه آمده از برق هيبتش
آن سومين ابوالحسن از خاندان وحى
چون سه على ديگر باشدعبادتش
افزون زريگهاى بيابان عطاى او
بيش از ستاره ‏هاى درخشان فضيلتش
مائيم و دست و دامن آن حجت خدا
چون نااميد كس نشود از عنايتش
گرديده‏ ايم جمع به ذيل لواى او
افكنده‏ ايم دست به دامان رحمتش
از آستان قدس رضا هديه مى‏ كنيم
آه دلى به غربت و اشكى به تربتش
يارب بحق فاطمه با فتح كربلا
بگشا بروى ما همه راه زيارتش
از لطف آن امام (مؤيد) مؤيد است
كو رانشان خدمت آل محمد است

«شمس درخشنده »
ماه ذالحجه عجب فتح نمايان كرده
نيمه ماه عيان مهر درخشان كرده
گلى از گلشن طه به جهان جلوه نمود
كه جهان راز صفا جنت رضوان كرده
آمد آن حجت دلدار كه از آمدنش
مومنين را همگى خرم و خندان كرده
كيست اين شمس درخشنده كه خلاق كريم
بهر او خلقت اين عالم امكان كرده
نور چشمان جواد است بود نام على
كه خدايش ز شرف ناطق قرآن كرده
وارث ختم رسالت گل گلزار بتول
همه جا راز جمالش چو گلستان كرده
معجز عيسى و موسى و خليل اللَّه را
ظاهر از خويشتن اين حجت يزدان كرده
ز صفا و ز سخايش چه بگويم كه خداش
هادى و وارث بر خيل رسولان كرده
آنكه صد حاتم طايى به گدايش نرسد
آنكه بر خسته دلان لطف فراوان كرده

«حجت دهم»
البشارت كه دهم حجت سبحان آمد
شافع هر دو سرا، رهبر ايمان آمد
سرور عالميان، محور امكان آمد
كه جهان از رخ وى، روضه ‏ى رضوان آمد
پرتو مهر رخش، تا به زمين پيدا شد
دسته‏ هاى ملك از عرش برين پيدا شد
رهبر عالميان آنكه جهان را سبب است
تحت فرمان وى، افواج ملك با ادب است
طيب و طاهر و هادى ونقى اش لقب است
خسرو ملك عجم قائده قوم عرب است
شرع احمد ز وجودش به جهان پاى گرفت
مهر وى در دل صاحب نظران جاى گرفت
هم نبى خوى و على صولت و زهرا عصمت
حسنى علم و حسن شجاعت وسجاد آيت
باقرى علم و ز صادق بصداقت نسبت
كاظمى عفو و رضا خوى و جوادى همت
پدر عسكرى و جد ولى عصر است
آنكه بر پرچم وى آيت فتح و نصر است

«آيت محكمه»
چشم و چراغ آل فاطمه آمد
دست گل جواد الائمه آمد
بانگ منادى آمد تبارك اللَّه
موسم شادى آمد تبارك اللَّه
امام هادى آمد تبارك اللَّه
مژده ز سوى خدا بر همه آمد
وجه خدا در زمين چهره گشوده
ماه امام جواد جلوه نموده
مادرش از طلعتش بوسه ربوده
از سوى روح الامين زمزمه آمد
اين دهمين حجت از نسل بتول است
اين درّ رخشنده بحر عقول آمد
اين دهمين حجت آل رسول است
عرش خداوند را قائمه آمد
درود خلق و خدا به خلق و خويش
بوى رضا مى‏ دهد از گل رويش
طعنه به طوبا زند قد نكويش
خال و خطش آيت محكمه آمد
شاعر: سازگار
 

«دلبند على»
كيستم من شاهكار ملك ذات كبريايم
دهمين مسند نشين از بعد ختم الانبيايم
گوهرى ارزنده از گنجينه ‏ى جود جوادم
نهمين فرزند دلبند على مرتضايم
مصرعى از شعر ناب عصمت كبراى حقم
هشتمين پرورده‏ ى ايمان و صبر مجتبايم
پاسدار پرچم پر افتخار حق پرستى
هفتمين سنگر نشين نهضت خون خدايم
دُرّ عبادت فارغ التحصيل درس عابدينم
ششمين زينت فزا از بهر محراب دعايم
در نايابى ز بحر دانش بحراالعلومم
پنجمين گنجينه‏ ى اسرار كل ماسوايم
صادق آل نبى را وارث فقه و اصولم
چارمين استاد دانشگاه تكوين ولايم
وارث موسى بن جعفر در مسير پايدارى
سومين نور دل آن پيشواى مقتدايم
محور چرخ زمانم، حجت روى زمينم
دومين گل از گلستان على موسى الرضايم
در مسير حق پرستى بعد آباء گرامم
اولين هادى خلق بعد از مصباح الهدايم
در شجاعت بى قرينم، در سخاوت بى نظيرم
حق پرستان را حبيبم، دردمندان را دوايم
من وصيم، من وليم، من نقيم، من سخيم
زانكه همنام على معنىِ، هاى هل اياتم
آيه‏ ى تطهير را مصداق و از امر الهى
آيه‏ اى از شاخصار نصِ نون انمايم
غم مخور (ژوليده) فردا پاى ميزان عدالت
شافعت در نزد حق هنگام پاداش و جزايم
شاعر: ژوليده
 

«دهمين دادرس»
دهمين حجت خدا هادى
دهمين مير و پيشوا هادى
دهمين جانشين پيغمبر
نهمين پور مرتضى هادى
دهمين دادرس به خلق جهان
دهمين شافع جزا هادى
دهمين گل ز گلشن زهرا
ثمر نخل طاوها هادى
مظهر جود و نور چشم جواد
جد مهدى مه لقا هادى
حاجت ما ظهور مهدى توست
حاجت ما روا نما هادى
جشن ميلاد تو مبارك باد
بر همه خلق ما سوا هادى
متوكل نمود مسمومت
كشته زهر اشقيا هادى
دستگيرى كن از هنرور خويش
تا نيفتاده او ز پا هادى
شاعر: هنرور
 

«ثناى هادى»
گرفته جان نفسم در ثناى حضرت هادى
دُر سخن بفشانم به پاى حضرت هادى
نداشت طوطى جانم هنوز لانه به جسمم
كه بود مرغ دلم آشناى حضرت هادى
صفا و مروه كجا و حريم يوسف زهرا
صفاست در حرم با صفاى حضرت هادى
مقربان الهى فرشتگان بهشتى
كشند منت لطف و عطاى حضرت هادى
ز دست رفته شكيبم خدا كند كه نصيبم
شود زيارت صحن و سراى حضرت هادى
درندگان زمين التجا برند به سويش
پرندگان هوا در هواى حضرت هادى
اگر به سامره‏ ام اوفتد گذر سرو جان را
كنم نثار به گنبد نماى حضرت هادى
دلم كه درد گناهش به احتضار كشانده
پناه برده به دارالشفاى حضرت هادى
مرا چه قدر كه گردم گداى خاك نشينش
كه هست خازن جنت گداى حضرت هادى
دهد به روح لطيف ملك، صفا و طراوت
ملاحت سخن دلرباى حضرت هادى
به خاك عطر بهشتى پراكند اگر آيد
نسيمى از طرف سامراى حضرت هادى
به عمر دهر مرا گر دهند عمر، نيرزد
به لحظه‏ اى كه كنم جان فداى حضرت هادى
به تيرگى نبرى روى و راه خود نكنى گم
هدايت است به ظل لواى حضرت هادى
بخوان زيارت پر فيض جامعه كه برى پى
به ارزش سخن دلرباى حضرت هادى
مرا رضايت ابن الرضا خوش است كه دانم
بود رضاى خدا در رضايت حضرت هادى
شاعر: سازگار

«روح عدالت»
مژده بر اهل تولا وارث پيغمبر آمد
رهنماى اهل عالم حجت روشنگر آمد
نور چشمان جواد از پرده غيبت درآمد
دهمين سلطان دين از سوى حى داور آمد
نام نيكويش على شهرت نقى آمد به دنيا
پيشواى اهل ايمان، شمس دين روح عدالت
مظهر جود و سخا و همت و عدل و شهامت
آيت كبراى اعظم، صاحب علم و امامت
وارث پست و مقام و ايده ‏ى ختم رسالت
با جمال كبراى اعظم، صاحب علم وامامت
كوكب رخشنده‏ ى دين شد عيان از لطف يكتا
از فراز چرخ عزت شد عيان شمس ولا را
آسمان روشن، زمين گلشن ز لطف حق تعالى
عرش و فرش و نه فلك از لطف حق گرديد پيدا
سرور آمد، رهبر آمد، نور حق شد آشكارا
چون جمال بى مثالش از حجاب آيد نمايان
ماه از شرم وحيا در ابر خجلت گشت پنهان
اشك شوق از ديده ‏ى افلاكيان آمد چو باران
شد زمين از خرمى بر اهل ايمان چون گلستان
آمد آن آرام جان، روح روان، شمس ولا را
چون تولد در مدينه خسرو دنيا و دين شد
نور رويش از زمين تابنده تا عرش برين شد
از سما فوج ملك دسته به دسته بر زمين شد
دوستان شادان از اين مولود و شيطان دلغمين شد
نور ايمان روح قرآن كرده از مادر تجلى
آن كريمى كه هزاران حاتم طايى گدايش
آن ز عيمى كه گشوده بر همه خوبان عطايش
آن سليمانى كه وحش و طير در تحت لوايش
آستان بوسد ملائك هر دم از صحن وسرايش
زائرينش زائر حقند و از خلاق يكتا
فاطمى عصمت، حسن خصلت، حسينى خو
زاده سجاد و باقر صادقى گفتارو وخوشرو
نور چشم با جلال موسى جعفر بود او
چون امام هشتمين سلطان خوش رفتار ونيكو
صاحب و جود وجواد و زاده ‏ى آن ماه سيما
آسمان بهر نثار مقدمش گوهر بريزد
خازن جنت به فرقش لاله‏ ى احمر بريزد
حضرت روح القدس بر آستانش پر بريزد
كربلايى بر محبان از دو لب شكر بريزد
عرض تبريك و بشارت گويد از جان مومنين را

«نواي خوشتر »
امشب اگر مرغ دلم نواى خوشتر آورد
به سامرا پر كشد و خبر ز دلبر آورد
مژده‏ اى از شكفتن گلى معطر آورد
مادر او ز خرمى دست دعا برآورد
دعا كند ز جان و دل ز بهر نور ديده ‏اش
به وجد و شادمانى از مقدم نو رسيده‏ اش
مرا به جان و دل بود شور و نواى سامرا
مدام بر سرم بود حال و هواى سامرا
عمر اگر طلب كنم هست براى سامرا
مگر كه قسمتم شود صحن وسراى سامرا
من از ازل شيفته و محو امام هاديم
اوست به سير قرب حق به صبح و شام هاديم
اى كه بشد ماسوا ريزه خور عطاى تو
باب نجات دوستان دست گره گشاى تو
كنند خيل انبيا مدح تو و ثناى تو
حصن امام من بود مهر تو و ولاى تو
خلق جهان از نياز نشسته‏ اند بر درت
توئى امام هادى و فاطمه است مادرت
تو با نگاه رأفت دل ز همه ربوده ‏اى
راه بهشت را به ما ز مرحمت نموده ‏اى
باب عنايت و كرم به روى ما گشوده‏ اى
گرد ملال و رنج را ز جان ما زدوده‏ اى
به حقِ حق كه قلبها شده است جايگاه تو
خير و سعادت بشر بسته به يك نگاه تو
نمانده مهلتى دگر ز عمر اين سفر مرا
كسى نه آگه از دلم به غير دادگر مرا
به غير وصل كوى او چه حاجتى دگر مرا
فراق و هجر مهدى اش نموده خونجگر مرا
خدا كند حكومت جهانى‏ اش بپا شود
مگر بدست او (رضا) دشمن دين فنا شود

«اوج تمنا»
اى رخ تو نور هدايت ما
ديدن روى تو بشارت ما
به لحظه‏ ى رسيدنت در جهان
گل جمال تو طراوت ما
در شب تار ظلمت عالم است
ياد تو مايه هدايت ما
پهنه‏ ى خشك قلب ما چون كوير
وجود تو سحاب رحمت ما
وقت شكوفايى رخساره‏ات
اوج بهار پر عطوفت ما
به هر كجا كه حلقه ‏ى ذكر توست
باغ جنان، بهشت و جنت ما
گوشه‏ ى چشمان تو محشر كند
قامت سرو تو قيامت ما
چون كه حيات ما ز تو شد اهدا
هديه به تو كل محبت ما
اوج تمناى دل ما تويى
زيارتت تمام منت ما
نام تو آيين توسل عشق
به لحظه لحظه ‏هاى خلوت ما
قبله قلب عاشقان سامرا
به جانب تو دست حاجت ما
زيارت جامعه‏ ى تو مولا
پايه و منشور ولايت ما
زمزمه‏ ات زمزم لب‏ها شده
اى دهمين نور امامت ما
به سوى سامرا، گل فاطمه
اذن بده بهر زيارت ما
شاعر: شهاب
 

«مسير عشق»
بر سوى اهل عالمين، اى كه سحاب رحمتى
جهان كوير تشنه و، تو ابر پر كرامتى
جلوه‏ ى كامل خدا، منشا چشمه ‏ى هدى
گم شدگان خسته را، تو پرچم هدايتى
كسى كه مى‏ كند سفر، به هر كجا و هر طرف
رسد به كعبه‏ ى وصال، اگر كنى اشارتى
گوشه‏ ى چشم سي‏ات، نشان دهد مسير عشق
تو رهنماى عالم و رحمت بى نهايتى
نماز قلب عاشقان، راز ونياز عارفان
رمز مناجاتى و هم، قبله و باب حاجتى
تويى على چهارمين، بين ائمه هاديا
تو امتداد عترت و سلاله ‏ى نبوتى
عهد ولايت دلم، زيارت جامعه ‏ات
به روز بى كسى من، تو صاحب شفاعتى
شاعر: شهاب

«دلنواز»
آن نازنين كه وصف جمالش خدا كند
امشب خدا كند كه نگاهى به ما كند
آن دلنواز از دل و از جان عزيزتر
باشد كه درد جان و دل ما دوا كند
آن بى نياز از همه غير خدا خوش است
ما را گره ز كار فرو بسته وا كند
آن محو ذات خالق و بى اعتنا به خلق
شايد بما شكسته دلان اعتنا كند
آن چشمه دعا كه دعا مستجاب از اوست
چون مى‏ شود به حالت ما هم دعا كند
پيوند خورده زندگى ما به مهر او
اين رشته را كس نتواند جدا كند
عالم به خوان رحمت او ميهمان ولى
يك تن نشد كه حق نمك را ادا كند
خواهد كند ثناى كسى را اگر كسى
بهتر همين كه مدحت ابن الرضا كند
ابن الرضاى دوم و چارم ابوالحسن
كه امشب جهان را ز رخش با صفا كند
چارم على ز عترت و نور دل جواد
كو چون جواد لطف نمايد عطا كند
گويى على به روى محمد كند نگاه
چون اين پسر بروى پدر ديده وا كند
هادى دهم امام كه در روزگار خويش
جابر سرير معدلت مرتضى كند
ديدار او كدورت دل را جلا دهد
ايماى او حوائج مردم روا كند
بايد رضا خاطر او آورد بدست
خواهد ز خود هر آنكه خدا را رضا كند
آنكو كند فصيح تكلم به هر زبان
كى از جواب راز دل ما ابا كند
كار خدا به امر خدا مى ‏كند بلى
من عاجزم از اين كه بگويم چها كند
ابن السبيلك چون زابن الرضا سوال
از راز بعثت سه تن از انبياء كند
گيرد جوان خويش و نشيند ز پا و باز
يحيى ابن اكثم از پى او ادعا كند
او نيز مفتضح ز سوال و جواب خويش
اقرار بر فضيلت آن مقتدا كند
اى هر چه هست عالم و آدم فداى او
در حفظ دين چو هستى خود را فدا كند
در راه سر بلندى قرآن كند درنگ
بر او هر آنقدر متوكل جفا كند
از جور و ظلم دشمن و تبعيد و حبس و قتل
راضى بهر چه حكمت حق اقتضا كند
با سعى و صبر خويش بگرد حريم دين
هر جا حصار محكمى از نو بنا كند
نور خدا كجا و بساط شراب آه
خصم سياه دل ز خدا كى حيا كند
كى آيد از ولى خدا خواندن سرود
خواند ولى چنانچه سرورش عزا كند
او مايه‏ ى حيات جهان است واى دريغ
دشمن و را شهيد بزهر جفا كند
اى يادگار آل محمد خدا بما
لطفى اگر كند ز طفيل شما كند
صاحبدلى كجاست كه چون ابن مهزيار
بر ديده خاك پاى تو را توتيا كند
اى زاده‏ى جواد و بسان پدر جواد
مهرت نشد كه قهر به سوى گدا كند
افتاده‏ ام بدام بلا يا ابالحسن
غير از تو كيست؟ آنكه ز دامم رها كند
دست گدايى من و دامان تو بلى
جز سوى تو گداى تو رو در كجا كند
من بنده ذليلم و تو خسرو جليل
چونت ثنا كنم كه خدايت ثنا كند
خواهم كه بيش مدح تو آرم ولى ز عجز
اين طبع نارسا به همين اكتفا كند
باشد كه حق بخاطر تو يا ابالحسن
ايمان كاملى به مويد عطا كند
 رضا مويد
 

«امامنا يا هاديا»
بگو ستاره روند، كه نور ماه آمده
او كه به شمس و كهكشان بوده گواه آمده
آمده آن كه آسمان، گشته هميشه گرد او
به ديدن مه رخش ببين، كه ماه آمده
طراوت چهره‏ ى او، دل ز بهار مى ‏برد
گل بنموده طَرْفِ او، بهر نگاه آمده
از حجرالاسود آن ديده‏ ى مشكينه و مست
كعبه به ديدار همين، چشم سياه آمده
بهر خريد اين نگار، آمده كاروان دل
مگر دوباره يوسف از، درون چاه آمده
به شام تار عاشقان، سحر دميده از صفا
سپيده‏ ى روشن عشق، به صبحگاه آمده
از رخ تابنده ‏ى او، شمس و قمر بنده ‏ى او
عشق بود زنده‏ى او، به دل پناه آمده
عرش به خاك مقدمش، بوسه ناز مى‏ زند
كعبه طواف مى‏ كند، كه قبله گاه آمده
بس كه ز روى دلكشش، نور خداى جلوه كرد
بهر پرستش ملك، به اشتباه آمده
هدايت از جمال او، نمود جستجوى ره
بگو به جمع گمرهان، هادى راه آمده
الا امير سامرا، كن نظرى به سوى ما
بنده و عبد سائلى، غرق گناه آمده
شاعر: شهاب
 

«صفاى مدينه»
امشب فزوده‏ اند صفاى مدينه را
نور خدا گرفته فضاى مدينه را
با جلوه‏ هاى اشرقت الارض قدسيان
بستند چلچراغ سماى مدينه را
روح الامين بياد بهار نزول وحى
گلبوسه مى ‏زند سرو پاى مدينه را
بيت النبى و گنبد خضرا و مسجدش
بخشيده لطف صحن و سراى مدينه را
در وادى قبا به تماشا نشانده‏ اند
آن نخلهاى سبز قباى مدينه را
آن گونه خرم است كه گويى گشوده ‏اند
بر هشت خلد پنجره‏ هاى مدينه را
عطر و گلاب لاله بدين گونه دلپذير
تغيير داده حال و هواى مدينه را
نور جمال حضرت هادى است كه اينچنين
روشن چو روز كرده فضاى مدينه را
ماهى دگر به محور خورشيد عشق تافت
تا روشنى دهد همه جاى مدينه را
آنسان كه بود هجرت والاى احمدى
تاريخ ساز شهر و بناى مدينه را
اين وارث رسول هم از راز هجرتش
تا سامرا رساند صفاى مدينه را
گلبانگ شادى است بگوش فرشتگان
فرياد مكه را و نداى مدينه را
كاين ماه جلوه‏اى ز جمال محمد است
ابن الرضاى دوم آل محمد است
رضا مويد
 

«احياگر احكام دين»
امشب جهان از خرمى مانند رضوان مى‏ شود
نور خدا در طور جان امشب فروزان مى‏ شود
از آسمان مكرمت تابنده گردد اخترى
روشنگر دنيا و دين ز آن روى تابان مى‏ شود
امشب زمين و آسمان در عشرت و ساغر زنان
چون ساقى كوثر على خشنود و خندان مى ‏شود
از بوستان معرفت سر مى‏ زند زيبا گلى
كاين عالم خاكى از آن همچون گلستان مى ‏شود
نورى به عالم جلوه گر گرددبه هنگام سحر
روشن زمين و آسمان زآن نور رخشان مى ‏شود
سر چشمه فيض خدا نور دو چشم مصطفى
سر حلقه اهل ولا محبوب جانان مى‏ شود
خورشيد برج ارتضا آن يادگارى از رضا
ابن الرضا امشب پدر از لطف يزدان مى ‏شود
در زهد و دانش مصطفى در زور و بازو مرتضى
حلمش چو حلم مجتبى در ملك امكان ميشود
بر فاطمه نور دو عين آزاده مانند حسين
احياگر احكام دين پيدا و پنهان مى‏ شود
عابد، بسان عابدين چون باقر علم اليقين
در دانش و علم و خرد مشهور دوران مى ‏شود
صادق بود در راستى هم جعفر و موساستى
مدهوش در سيناى او موسى عمران مى‏ شود
پور امام هفتمين كز بعد او روى زمين
هم رهبر و هم رهنما بر نوع انسان ميشود
فرزند دلبند تقى او را لقب آمد نقى
هم زاهد و هم متقى هم ركن ايمان مى‏ شود
هر كس ندارد در جهان مهر و تولايش به دل
كى طاعت صد ساله‏ اش مقبول يزدان مى ‏شود
آن بهترين خلق خدا آخر در اين دار فنا
مسموم زهر اشقيا در راه قرآن مى ‏شود
خسرو نژاد
 

«معناى دين»
اى امام دهمين، اى همه معناى دين
آشنا با نام تو جمله اهل يقين
هر كس شد مست تو از شراب دست تو
شد به پا از هست تو، آسمانها و زمين
ما نبوديم و غمت در دل ما جا گرفت
عاشقى معنا گرفت، چون به يادت شد قرين
هر كه ديده طلعتت مانده مات و حيرتت
دل كشيده منتت تا شود با تو عجين
جان فداى جان تو، يك جهان خواهان تو
ريزه خوار خوان تو، انبياء و مرسلين
هادى دلها تويى، دلبر زهرا تويى
قبله گاه ما تويى اى بهشت دلنشين
مصحف جامعه ‏ات شرحى از ولايتت
دين ما محبتت تا به روز آخرين
 شهاب
 

«مظهر جلال»
اى ماه، مستنير ز نور لقاى تو
خورشيد كسب فيض كند از ضياى تو
اى خاص و عام از كرمت برده صبح و شام
پيوسته فيض از سر خوان عطاى تو
اى جبرييل مير ملك پيك انبياء
خدمتگذار بر در دولتسراى تو
اى عاشر الائمه على النقى كه هست
چشم اميد خلق به مهر و وفاى تو
اى پور پاك معنى جود وكرم جواد
حاتم هزار بار خجل از ثناى تو
اى مظهر جلال و جمال خداى فرد
شد طوطياى چشم ملك خاك پاى تو
در هر دو كون خرم و شاد است و رستگار
در دل هر آنكه داشت فروغ ولاى تو
خوفش ز آفتاب جز اين است بى سخن
در دهر هر كه زيست به تحت لواى تو
تا مدفن شريف تو شد سرّ من رأى
جان بخش و غم زداى شد از صفاى تو
زد طعنه بر بهشت برين هر كسى كه ديد
آن گنبد منور و صحن وسراى تو
اى هادى هدايت دين مبين حق
اى آنكه مدح خوان تو باشد خداى تو
(علامه) با بضاعت فكرش كجا سزد
انشا كند چكامه مدح و ثناى تو
 علامه مازندرانى
 

«مى ‏مستانه»
بده ساقى مى‏ مستانه ‏ام امشب
كه مشتاق رخ جانانه‏ ام امشب
بپا كن عشرتى ديگر پى شادى
به يمن مقدم فرخنده ى هادى
دهم حجت ز لطف حضرت بارى
پديد آمد كه دين حق كند يارى
چراغانى شده بيت جواد امشب
پيمبر با على گرديده شاد امشب
مكن غفلت مكن غفلت بزن جامى
به يمن اينچنين فرخنده ايامى
امامى كز سوى حى خبير آمد
ميان عيد قربان و غدير آمد
درود حق به هادى وبه ميلادش
به باب او جواد و جمله اجدادش
 قدير اصفهانى
 

«خسرو دين»
چون بر سرير ولايت نشسته خسرو دين
فلك نهاد به درگاه او سر تمكين
بيا كه صبح هدايت دميد وشد تابان
در آسمان ولايت ستاره دهمين
ز نسل احمد مرسل زدوده حيدر
ز نور فاطمه طاووس باغ عليين
ز آسمان امامت دميد خورشيدى
كه آفتاب جمالش گرفت روى زمين
ستاره‏ اى كه ز انوار چهره روشن كرد
فضاى كون ومكان را بنور علم و يقين
مه سپهر فضيلت محيط جود و كرم
شه سرير ولايت چراغ شرع مبين
مهى كه بهر تماشاى آفتاب رخش
نشسته در صف گردون ستارگان به كمين
سرور سينه زهرا سليل ختم رسل
نهال گلشن طاها و روضه ياسين
به پيش تربت پاكش دم از بهشت مزن
كه خاك اوست مصفاتر از بهشت برين
 رسا
 

«گنج دل»
خوش آن دل كز ازل دارد ولاى حضرت هادى
خوش آن سر كو بسايد رخ به پاى حضرت هادى
دلا گر رستگارى خواهى ازحول صف محشر
نما از حق طلب ظلّ لواى حضرت هادى
بجو از حق ولايش را همى جود و عطايش را
صفاده گنج دل را از صفاى حضرت هادى
ببر نام گراميش كه باشد حل هر مشكل
بكوب از جان در دولتسراى حضرت هادى
به هر دردى دوا نامش كه در بازار حق عامش
شفا بخش امم دارالشفاى حضرت هادى
نبى اصل و على اسمى كه جان عالمش قربان
كه شد ايجاد دو عالم براى حضرت هادى
على بن محمد هادى دين حجت عاشر
كه عاجز نطق قاصر در ثناى حضرت هادى
چگونه مدح شاهى را توان گفتن كه مداحش
بود همواره در قرآن خداى حضرت هادى
عبادت را بود شرح قبولى دوستى او
قبول افتد اگر باشد رضاى حضرت هادى
بود جشن جنان محض و بغضش آتش نيران
بود غلمان غلام آشناى حضرت هادى
 غلامرضا آذر مشهدى

 

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه ، خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .

در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

                                                            سید حمید برقعی

 

مسلم غريب و بي کس و ياور به کوچه ها

آقا سفير تو ز غمت داد مي زند

از اوج غصه تکيه به ديوار مي زند

مسلم غريب و بي کس و ياور به کوچه ها

سنگ تورا به سينه غمخوار مي زند

له له لبم براي کمي آب مي زند

دشمن مرا به حال عطش دار مي زند

باغ و بهرو گل، به خدا يک لطيفه است

کوفه به حقّه دم ز طرفدار مي زند

مردي براي دعوت در جشن نيزه ها

در کوچه هاي وادي غم جار مي زند

اينجا ميا که خواهر بي معجرت، حسين!

گشتي ميان کوچه و بازار مي زند

اينجا ميا که دختر کوفي به زيورش

طعنه به ياس حيدر کرّار مي زند

اينجا ميا که بي شرفي تازيانه اش

بر بچه هاي زار و عزادار مي زند

دنيا حقير مي شود آنجا که کودکي

سنگي به ني، به رأس علمدار مي زند

بی پلاک

به خشكى لب لعلش، نريخت آب كسى

«وادى غم»
سلام ما به رخ انور امام جواد
درود ما، به تن اطهر امام جواد
غريب بود و غريبانه جان سپرد و نبود
كسى به وادى غم، ياور امام جواد
ز آتش ستم خصم، آب شد تن او
به خاك حجره بود، بستر امام جواد
كسى نبود، به بالين آن امام همام
به غير همسر بد اختر امام جواد
چه ظلم‏ها كه به حقش، نكرد ام الفضل
نگر، به دشمنى همسر امام جواد
به خشكى لب لعلش، نريخت آب كسى
به غير ديده ‏ى او خون ‏تر امام جواد
به روى خاك، چو پروانه شد فدا و دريغ
چو شمع آب شده، پيكر امام جواد
فغان كه آتش زهر ستم، به فصل شباب
شرر فكند، ز پا تا سر امام جواد
شاعر: محسن حافظى
 

«جود جواد»
اى جهان ريزه خوار خوان عطاى تو جواد
اى ز جود تو كرم گشته گداى تو جواد
من چه گويم به مديحت كه به قرآن كريم
گفته در آيه ‏ى تطهير خداى تو جواد
عاشر ماه رجب داد خدايت به رضا
كه تو راضى به حقى حق به رضاى تو جواد
گل لبخند به لبهاى پيمبر روييد
تا شنيدى خبر نشو و نماى تو جواد
گشت از يمن قدوم تو دل فاطمه شاد
كه على گفته جهانى به فداى تو جواد
محو از صحنه تاريخ شود واژه فقر
هر كجا خيمه زند جواد سخاى تو جواد
حاتم از لطف تو بيند نكند دعوى جود
اى بنازم به تو و قدر و بهاى تو جواد
عالمى گشت مصفا ز صفاى قدمت
اى صفا بخش دل خلق صفاى تو جواد

«بقيع»
كاش همچون لاله سوزم در بيابان بقيع
تا شبانگاهى شوم شمع فروزان بقيع
كاش سوى مكه تازد كاروان عمر من
تا كنم بيتوته يك شب در شبستان بقيع
كاش همچون پرتو خورشيد در هر بامداد
اوفتم بر خاك قبرستان ويران بقيع
آرزو دارم بمانم زنده و با سوز حال
در بغل گيرم چو جان، قبر امامان بقيع
آرزو دارم ببينم با دو چشم اشكبار
جاى فرزندان زهرا را به دامان بقيع
آرزو دارم بيفتم بر قبور پاكشان
تا كه گردم حايل خورشيد سوزان بقيع
آرزو دارم كه اندر خدمت صاحب زمان
قبر زهرا را ببوسم در بيابان بقيع
آرزو دارم كه همچون گوهر غلطان اشك
از ارادت رخ نهم بر خاك ايوان بقيع
اندر آنجا خفته چون قربانيان راه حق
اى مويد جان عالم باد قربان بقيع
شاعر:رضامويد
 

«فروغ دل زهرا»
از دل حجره‏ ى تاريك كه بسته است درش
مى‏ رسد ناله‏اى و دل شده خون از اثرش
چيست؟ اين ناله ‏ى سوزنده و از سينه ‏ى كيست
صاحب ناله مگر سوخته پا تا به سرش
اين فروغ دل زهراست كه خون است دلش
اين جگر گوشه ‏ى موسى است كه سوزد جگرش
اين جواد است كه از تشنگى و سوزش زهر
جان سوزان بود و ناله جان سوز ترش
خانه‏ اش قتلگه و همسر او قاتل اوست
بار الها تو گواهى كه چه آمد به سرش
همسر مرد برايش پرو بالى است ولى
همسر سنگدل او بشكسته پرش
آتش زهر چنان كرده به جانش تاثير
كه كند هر نفس سوخته ‏اش تشنه ترش
شهر بغداد بود شاهد مظلوم دگر
پسرى را كه دهد جان ز ستم چون پدرش
كاش مى‏ بود غريب الغربا در آنجا
تا زمانى نگردد غربت تنها پسرش

«مصيبت»
از جفاى همسر بى مهر فرياد اى پدر
كز دل و جانم برآورده است فرياد اى پدر
در جوانى گوهر عمر مرا از من گرفت
تا كه مامون دختر خود را به من داد اى پدر
آنچه با من كرد ام ‏الفضل دون كى مى ‏كند
همسرى با همسرش اينگونه بى داد اى پدر
يك طرف زهر جفا و يك طرف سوز عطش
غنچه‏ ى نشكفته‏ ات را داد بر باد اى پدر
بيشتر از زهر كين از تشنه كامى سوختم
سوختم چون صيدى اندر دام صياد اى پدر
بسكه فرياد از عطش كردم كه تاثيرى نداشت
شد درون سينه ‏ام خاموش فرياد اى پدر
آخر آمد بر سرمن محنتى كه بارها
چهره‏ ام بوسيدى و كردى از آن ياد اى پدر
روز مرگم شد بيا بر غربت من گريه كن
چون كه گفتى ذكر خوابم شام ميلاد اى پدر
در خراسان من به ديدارت شتابان آمدم
نك بيا از بهر ديدارم به بغداد اى پدر
گر نمى ‏آيى مرا بر سر من آيم در برت
مرغ روحم چون شود از بند آزادى اى پدر
در جوار تو (مويد) از پى عرض سلام
قاصد دل را به كوى من فرستاد اى پدر
  رضا مويد
 

«مادر جان»
سوخت از زهر هلاهل جگرم مادر جان
تيره شد روز به پيش نظرم مادر جان
من در اين حجره ‏ى در بسته خود مى ‏پيچم
كس نداند كه چه آمد به سرم مادر جان
نكشد گر كه مرا زهر جفا خواهد كشت
خنده‏ ى همسر بيدادگرم مادر جان
من جوادم كه به ياد تو سخن مى‏ گويم
چون ترا از همه مشتاق ترم مادر جان
همچو شمعى اثر زهر ستم آبم كرد
سوخت پروانه صفت بال و پرم مادرجان
همسرم پشت در خانه به دست افشانى
من به ياد تو و مسمار درم مادر جان
چون تو در فصل جوانى ز جهان سير شدم
كه زده داغ تو بر جان شررم مادر جان
به لب خشك من غمزده آبى برسان
كز عطش سوخته پا تا به سرم مادر جان
شعر (ژوليده) گواهى دهد از غربت من
دوست دارم كه بيايى به برم مادرجان
شاعر:ژوليده نيشابوري
 

«اى مادر»
بسوزم از جفاى همسر و زهر جفا مادر
شرر افكنده زهر كينه از سر تا به پا مادر
جوادم من كه بر در هر درد بى درمان دوايم من
ولى درد مرا گويا نمى ‏باشد دوا مادر
تو از ضرب لگد افتاده‏ اى از پاو كين
ميان حجره در بسته افتادم ز پا مادر
ندارم وقت جان دادن كسى را بهر امدادم
ولى تو فضه را بهر كمك كردى صدا مادر
تو را از ضر در كشت و مرا از ضرب كين دشمن
بگيرد داد ما را از عدوى ما خدا مادر
(هنرور) در عزاى ما سروده اين مصيبت را
بگيرد دست او را لطف ما روز جزا مادر
 

«در ماتم ابن رضا»
شام عزاى نهمين امام است
پيكر اطهرش به روى بام است
تقى ز دنيا مى‏ رود خدايا
به پيش زهرا مى ‏رود خدايا
امشب دل اهل ولا شكسته
در ماتم ابن رضا نشسته
يا ثامن الحجج گلت فسرده
در حجره در بسته جان سپرده
زهر جفا شرر به جان مى ‏زند
دشمن به او زخم زبان مى‏ زند
وقت شهادت ياورى ندارم
همچون حسين لب تشنه جان سپارم
اگر مرا شعله به جان مى‏ زنى
دگر چرا زخم زبان مى‏ زنى
مظلومى نهم امام بنگر
خورشيد را به روى بام بنگر
آتش گرفته پيكرم خدايا
خندد به حالم همسرم خدايا
جان ودلم آمد به درد مادر
ببين عروس تو چه كرده مادر
جوانترين امام ما واى واى
كشته شد از زهر جفا واى واى
ابن رضا يارب ز پا فتاده
آتش به جانش از جفا فتاده
آتش گرفته پيكرم آب آب
شد پاره پاره جگرم آب آب
اى همسرى كه در كفت اسيرم
آبم دهى يا ندهى بميرم
نور دل فاطمه بى تاب شد
قلب جواد ابن رضا آب شد
اين بدن كيست كه روى بام است
پيكر مسموم نهم امام است
زهر هلاهل دلش افروخته
زخم زبانها جگرش سوخته
كبوتران محرم آن حريمند
سايه فكن بر تن آن كريمند
در نوجوانى نااميد گشتى
چون جد عطشانت شهيد گشتى

«گل مژگان»
كشتند بيگنه، خلف بوتراب را
نهم امام و نوگل ختمى مآب را
ام الفضول فتنه ايام، ام الفضل
از ريشه كند ريشه ‏ى فصل الخطاب را
مى‏ خواست ام الفضل، كه ‏ام الفساد بود
بيرون برد ز حد تصور عقاب را
دادند زهر مهلك ناباب در و وثاق
بستند بستگان وى از كينه باب را
آه از دمى كه خيل كنيزان، نكرده شدم
برداشتند از رخ عصمت، حجاب را
نالان امام و جمع زنان، هلهله كنان
تا نشنوند سوز دل آن جناب را
دائم نفس نفس زد و ميگفت آب آب
بردند و همسرش به زمين ريخت آب را
مى ‏خواست خصم كينه‏ كش دون، بهم زند
شيرازه ‏ى تمامى ام الكتاب را
بالاى بام سايه ‏ى حق را ربود وبرد
در زير آفتاب نهاد آفتاب را
گردد سايه‏ اش پرو بال كبوتران
بنگر طيور و عاطفه ‏ى بى حساب را
يا ثامن الحجج به جوادالائمه ‏ات
خون كرده زهر غم، جگر شيخ و شاب را
با غصه گشت توام و گرديد منقلب
هر كس شنيد قصه‏ ى اين انقلاب را
(حداد) و خلق از غم اين ظلم بى حساب
گيرند دائم از گل مژگان، گلاب را
 عباس حداد كاشانى
 

«مظهر جود خدا»
من جوادم مظهر جود خدا
آى رحمت گل خير النساء
حجت و نور خدايم در زمين
يادگار نور ختم المرسلين
زاده زهرا و فرزند رضا
آن يگانه پور دلبند رضا
از مدينه آمدم سوى پدر
تا ببينم لحظه‏ اى روى پدر
ديدم آنجا با تمام غربتش
جان دهد تنها به شام محنتش
بر خودش مى ‏پيچد آن باب حزين
خاك غم بر سر كند مولاى من
چون به ياد كربلا افتاده است
در خزان بى كسى جان داده است
روى خاك حجره جانش پر كشيد
جام عشق از دست ساقى سركشيد
بعد از او من ماندم و داغ دلم
لاله‏ ها دارم در اين باغ دلم
وارث اجداد بى ياور منم
وارث داغ على اكبر منم
در جوانى جان من گردد فدا
از عطش مى ‏سوزم اى ساقى بيا
همسرم آتش زده بر جان من
شعله ‏ور سازد دل سوزان من
ظرف آبى را چو ريزد پيش رو
مى‏ نمايم ياد آن تشنه گلو
يادى از جد غريبم مى ‏كنم
اقتدا بر آن حبيبم مى‏ كنم
كربلا شمعى و من پروانه ‏ام
چون سه روزى روى بام خانه ‏ام
از غم آن لاله‏ هاى بى كفن
تابد اين خورشيد سوزان روى من
مى‏زند آتش دل غمناك من
خنده‏ هاى همسر ناپاك من
يادم آيد از حسين و محنتش
خنده‏ هاى لشكرى بر غربتش
مى‏ خورد بر هم لب خشكيده ‏ام
جان فداى مادر غم ديده‏ ام
تا كه ياد مام نيكو مى‏ كنم
ياد آن بشكسته پهلو مى ‏كنم
من امام جود و تقوايم ولى
جان من سوزد ز غمهاى على
غربت حيدر دلم را خون كند
داغ مادر جان من محزون كند
من عزادار غمى ديرينه ‏ام
دل غمين خون دلها خورده ‏ام
چون مرا از كوچه ‏اش افتد گذر
مى ‏شوم از ياد مادر خون جگر
دختر طه كجا سيفى كجا
كوثر و رخساره‏ ى نيلى كجا
گفته جدم مصطفى بوى بهشت
مى‏ رسد از آن گل نيكو سرشت
اى خدا بوى بهشت و بوى خاك
شد عجين با بوى خون ياس پاك
 
«غم بيكران»
زهر آن چنان شرر زده بر جسم و جان من
كز تن ربوده يكسره تاب وتوان من
من در ديار غربت و دل خسته جان نزار
با من چه كرد همسر نامهربان من
من ميهمان و داروى دردم دو جرعه آب
بر من نمى‏ دهد ز جفا ميزبان من
در بسته است روى من و شادمان بود
يارب تو آگهى ز غم بيكران من
ام الفساد دختر مامون چها نكرد
از ره كينه با من و با خانمان من
يكدم صبا برو به جنان از وفا بگو
با مادرم حكايت درد نهان من
چون لاله داغدارم و افسرده همچو گل
بلبل نواى غم كشد ازگلستان من
زين داغ سينه سوز كه دارم به دل ز غم
خشكيده از عطش همه كام و زبان من
مادر ز جور دشمن بد كيش خانگى
خون مى‏ رود ز چشم و دل دوستان من
خون ريخت چشم خامه ازين ماجرا(صفا)
تا زد رقم به شرح غم و داستان من

«نهمين حجت»
اى پسر شير خدا يا جواد
نور دو چشمان رضا يا جواد
هر كه تو را راهبر خويش جست
شك نبود هست به راهى درست
راه تو و جد تو راه خداست
راه سعادت ز طريق شماست
جان به فداى تو امام جواد
دادرس و شافع روز معاد
اى نهمين حجت حى خبير
دست محبين ز عنايت بگير
قسمت ما كن حرمت كاظمين
حق شهيد ره قرآن حسين
هست به دنيا و به عقبى شقى
هر كه نپوئيد طريق تقى
نور خدا شمع هدايت وى است
شافع فرداى قيامت وى است
هر كه بدين نور بپوند طريق
نيست به درياى بلا يا غريق
كشتى آنهاست نجات از خطر
لطف خدائيست براى بشر
وا اسفا دشمن بى دين او
داشت به سينه حسد و كين او
جان به فداى وى و مظلوميش
عرش غمين گشته ز مغموميش
از ستم معتصم بى حيا
كشت ورا همسر وى از جفا
زهر ستم ريخت به كام جواد
چاك شدى قلب امام جواد
روز عزايش همه عالم گريست
ارض و سما همچو محرم گريست
از غم جانسوز عزاى تقى
شال عزا گشت بدوش نقى
مادر او فاطمه اندر جنان
در غم او گشت به سوز و فغان
خون شده زين سوگ دين شيعيان
تسليت ما به امام زمان
آجرك الله از اين واقعه
يوسف زهرا پسر فاطمه
چونكه (قدير) است غمين جواد
نيست ورا خوف به روز معاد

«حجره‏ ى در بسته»
دل مى‏ تپد به سينه چو مرغ قفس مرا
غم همدم است و ناله بود هم نفس مرا
تنها ميان حجره ‏ى در بسته دل غمين
كس نيست جز خداى جهان ملتمس مرا
دور از ديار و يارم و اغيار در كنار
غير از خدا دگر نبود دادرس مرا
جانم بسوخت همسر نامهربان ز كين
باشد همين حكايت جانسوز بس مرا
مسموم و خسته جان جگرم پاره پاره شد
بهر علاج نيست به كس دسترس مرا
مى ‏سوزد از عطش جگرم وز شرار زهر
در سينه بسته آمده راه نفس مرا
سوى وطن چو قافله ‏ى آه مى ‏رود
آيد به گوش ناله‏ ى بانگ جرس مرا

«پسر امام رضا»
دل من كه بى قراره، به بيابون سر ميذاره
خودشم نميدونه كه، داغ عشق تو رو داره
توى صحرا كه ميگرده، تا بشه ياور و يارش
آخه هستى تو تموم، روشنى چشم تارش
آرزو داره دل من، تا حريمت پر بگيره
مث يه كفتر زخمى، روى گنبدت بميره
با تو مردن زندگيه، اسيريت آزاد گيه
ذكر و ياد تو عبادت، طاعته و بندگيه
اسم تو راز و نيازم، زمزمه ‏ى تو نمازم
تو تموم هر دو عالم، من به عشق تو مى ‏نازم
گل نازم گل زهرا، كه بودى غريب و تنها
همدمت بوده هميشه، غصه و ماتم و غم‏ها
پسر امام رضا و نور چشم فاطمه‏ اى
معدن جود و سخايى، تو اميد ما همه ‏اى
همه‏ ى بود ونبود و هستيمونو به به ما دادى
ميون همه اماما، تو جوادى تو جوادى
منشأ جود و كرامت، رمز عالم وجودى
ما هنوز نبوديم اما، توى قلب ما توبودى
ولى قدر تو ندونست، كسى تو دنياى فانى
سهم تو جور و جفا و، طعنه‏ هاى آن چنانى
شنيدم از غم غربت، توى خونه هم غريبى
فداى بى كسى تو، يا حبيبى يا حبيبى
شنيدم كه داغ مادر، ياد كوچه ‏ى مدينه
شده بود بغض گلوتر، شعله‏ اى ميون سينه
رفتى از دنيا و ليكن، كسى قدر تو رو نشناخت
نه كه زهر، ماتم تو رو آخر از پا انداخت

«خورشيد هدايت»
چه پيش آمد كه جان را غم گرفته
جهان را سربه سر ماتم گرفته
چو گل مردم گريبان چاك كردند
به داغ لاله بر سر خاك كردند
مگر خورشيد عالم تاب دين رفت
كه شادى از زمان و از زمين رفت
تقى، پور رضا، با زهر بيداد
ز پا افتاده همچون سرو آزاد
جواد آن پاره ‏ى جان پيمبر
امام راستان، فرزند حيدر
فروغ دودمان پاك زهرا
چراغ نور بخش آل طاها
شبستان جهان را مهر تابان
دل سرگشته را آئينه ‏ى جان
اميد عارفان، مهر ولايت
شب تاريك را، شمس هدايت
از او شد زنده آئين محمد
اساس دين يزدانى سرمد

«قلب بى پناه»
عشق تو كرد زنده باز مرا
مهر تو گشت دل نواز مرا
تا شدم ملتجى به حضرت تو
كردى از خلق بى نياز مرا
اى امام نهم كه در همه حال
هست لطف تو چاره ساز مرا
اى كه باشد به سوى احسانت
دست حاجت همى دراز مرا
خواهم اى حجت خدا كه رها
سازى از بند حرص و آز مرا
نظرى بر من پريشان كن
كز گنه باشد احتراز مرا
گر چه از حد فزون گناه من است
باز بر لطف تو نگاه من است
گر پريشان و خسته وزارم
خود گواهى كه از گناه من است
اى كه مهر تو در همه احوال
مونس قلب بى پناه من است
نظرى بر دل تباهم كن
اى كه مهر تو تكيه گاه من است
روز من شد سيه ز درد و گنه
چشم گريان من گواه من است
اى پناه جهانيان اين بيت
ذكر هر شام و صبح گاه من است
بى پناهم پناه مى ‏خواهم
از تو عذر گناه مى ‏خواهم
 صفرى
 

«مصيبت امام جواد»
زاده زهرا ميان حجره افغان مى ‏كند
در دل با كردگار حى سبحان مى‏ كند
بس كه جان سوز است آه وناله آن شاه دين
شعله بر جان مى ‏زند دل را پريشان مى ‏كند
گاه مى‏ پيچد ز درد و گاه مى ‏نالد ز غم
گاهى اظهار عطش با قلب سوزان مى ‏كند
دختر مامون چو خواهد كس نگردد با خبر
حجره را بر زاده ‏ى طاها چو زندان مى ‏كند
در ميان حجره در بسته آن آيات حق
راز دل با كردگار خويش عنوان مى‏ كند
آن امام نهمين مى‏ نالد از سوز عطش
ليك ياد از غربت شاه شهيدان مى ‏كند
او غريبانه دهد جان در ديار بى كسى
در جنان بهرش فغان شاه خراسان مى ‏كند
تا سه شب آن پيكر قرآن ناطق را عدو
همچو گنج پر بها در خانه پنهان مى‏ كند
چون نهد جسم شهنشاه مبين در آفتاب
چهره خورشيد را سوزان و تابان مى ‏كند
كربلايى شرح وبست اين مصيت را مگو
ورنه زهرا در جنان گيسو پريشان مى ‏كند

«ادركنى»
سينه‏ اى پر شرار دارم من
سرو جان فكار دارم من
يك جهان با تو كار دارم من
يا جوادالائمه ادركنى
گر كه دردم دواكنى چه شود
حاجتم را روا كنى چه شود
قسمتم كربلا كنى چه شود
يا جوادالائمه ادركنى
اى كه روح عبادتى ما را
عذر خواه قيامتى ما را
جان زهرا عنايتى ما را
يا جوادالائمه ادركنى

«زلال اشك»
آتش زند به قلب همه، سوز داغ تو
شد در اشك اهل ولا، چلچراغ تو
اى يادگار فاطمه، اى حجت نهم
گيرد زلال اشك من امشب به سراغ تو
ديدى به عمر كوته خود، بس غم بزرگ
لبريز شد ز زهر مصيبت اياغ تو
شاه همسر تو قاتلت از كينه و عناد
اى آن كه قلب ما شده خونين ز داغ تو

«غم زده»
من جوادم كه خدا خوانده جواد
من چه كرده به تو اى بد بنياد
عوض آنكه مرا يار شوى
بر دل غم زده غم خوار شوى
رفتى ودر به روى من بستى
با كنيزان همگى بنشستى
گفتى از آب مرا منع كنند
شادى و هلهله آن جمع كنند
تو كه آتش به دلم افكندى
حال ايستاده ‏اى و، مى‏ خندى !
تن بى تاب مرا تاب بده
جگرم سوخت به من آب بده
بدن زار من تشنه جگر
بعد قتلم به روز بام ببر
تا كه لب تشنه به زير خورشيد
جان سپارم چون حسين شاه شهيد

«قبله گاه كاظمين»
اين منم سرمست عطر بوى سيب
ميهمان خانه‏ ى ابن الغريب
دل شده مستانه ‏ى ابن الرضا
مى ‏روم تا خانه‏ ى ابن‏الرضا
دل برد جان را به راه كاظمين
اى جوانمرگ على موسى ‏الرضا
نخل بى برگ على موسى الرضا
اى جوانمرگ على موسى الرضا
زهر كين شد حاصلت اى واى من
همسرت شد قاتلت اى واى من
با دل پر غصه قلب چاك چاك
در درون حجره افتادى به خاك
از عطش مى‏ سوختى آبى نبود
چون شرار افروختى آبى نبود
در كنار پيكرت دف مى ‏زدند
تو به خون غلطان چرا كف مى ‏زدند

«لب تشنه»
من جوادم كه خدا خوانده جواد
من چه كردم به تو اى بد بنياد
عوض آن كه مرا يار شوى
بر دل غمزده غمخوار شوى
رفتى و در به روى من بستى
با كنيزان همگى بنشستى
گفتى از آب مرا منع كنند
شادى و هلهله آن جمع كنند
تو كه آتش به دلم افكندى
حال ايستاده ‏اى و مى ‏خندى
تن بى تاب مرا تاب بده
جگرم سوخت به من آب بده
بدن زار من تشنه جگر
بعد قتلم به روى بام ببر
تا كه لب تشنه به زير خورشيد
جان سپارم چو حسين، شاه شهيد

«جفاى همسر»
بسوزم از جفاى همسر و زهر جفا مادر
شرر افكنده زهركينه از سر تا بپا مادر
جوادم من ه بر هر درد بى درمان دوايم من
ولى درد مرا گويا نمى ‏باشد دوا مادر
تو از ضرب لگد افتاده‏ اى از پا و ليكن من
ميان حجره در بسته افتادم ز پا مادر
ندارم وقت جان دادن كسى را بهر امدادم
ولى تو فضه را بهر كمك كردى صدا مادر
تو را از ضرب در كشت و مرا از زهر كين دشمن
بگيرد داد ما را از عدوى ما خدا مادر
(هنرور) در عزاى ما سروده اين مصيبت را
بگيرد دست او را لطف ما روز جزا مادر

«التهاب عطش»
از من گرفته همسر من خورد و خواب را
زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را
واى از عناد دختر مامون كه از جفا
مسموم كرد زاده‏ ى خير المآب را
تنها نه جان من كه از اين شعله سوختند
جان رسول و فاطمه و بوتراب را
پى مى ‏برد به سوختن جسم و جان من
هر كس كه ديده سوختن آفتاب را
اى آنكه التهاب عطش را شنيده ‏اى
بنگر به عضو عضو من التهاب را
افكنده است شعله به جان من و هنوز
از من كند دريغ يكى جرعه آب را
من مى‏ كنم به العطش از او سوال آب
او مى‏ دهد به هلهله بر من جواب را
يارب تو آگهى كه براى بقاى دين
بر جان خريده‏ ام اين مستم بى حساب را
جان مى‏ دهم به غربت و عطشان كه خون من
تضمين كند تداوم اسلام ناب را
باشد ز فيض دوستى ما اگر به حشر
آسان كند خدا به (مويد) حساب را

«جواد بن الرضا»
در ميان حجره يارب كيست غوغا مى ‏كند
شكوه زير لب ز بى رحمى دنيا مى‏ كند
ز آتش زهر جفا چون شعله مى‏ پيچد به خود
دود آهش روز را چون شام يلدا مى ‏كند
خاك عالم بر سرم گويى جواد ابن الرضاست
كز عطش مى ‏سوزد و خون، قلب زهرا مى ‏كند
آب را مى‏ريزد آن بيدادگر روى زمين
هر چه آب آن تشنه لب از او تمنا مى‏ كند
در سنين نوجوانى همچو زهرا مادرش
جان شيرين را به راه دوست اهدا مى‏ كند
تا بپرسد حال آن پهلو شكسته در جنان
از پى ديدار او خود را مهيا مى‏ كند
تشنه لب با قلب سوزان جان به جانان مى ‏دهد
قاتلش جان دادن او را تماشا مى‏ كند
شد دل (ژوليده) خون از داغ جان فرساى او
كز غمش اشعار او خون در دل ما مى ‏كند
 

«چشمه ‏ى جود»
از من گرفته همسر من خورد و خواب را
زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را
واى از عناد دختر مامون كه از جفا
مسموم كرد زاده‏ ى ختمى ماب را
افكنده است شعله به جان من و هنوز
از من دريغ مى‏ كند يك جرعه آب را
من مى‏ كنم به العطش از او سوال آب
او مى‏ دهد به هلهله بر من جواب را
جان ميدهم به غربت و عطشان كه خون من
تضمين كند تداوم اسلام ناب را
پى مى‏ برد به سوختن جسم و جان من
هر كس كه ديده سوختن آفتاب را
باشد ز فيض دوستى ما اگر به حشر
آسان كند خدا به مويد حساب را

«آواى غربت»
هر دم هزار نوبت جان از بدن برآيد
تا آه سينه سوزى از قلب من برآيد
بس كوه غصه بردم بس خون دل كه خوردم
گويى كه از لبم خون جاى سخن برآيد
از بس كه يار قاتل سوزم نهفته در دل
ترسم كه جاى آهم دود از دهن برآيد
ديگر نمانده هيچم تا كى به خود پيچم
اى مرگ همتى كن تا جان ز تن برآيد
امروز بين حجره فردا كنار كوچه
آواى غربت من از اين بدن برآيد
نيكوست زهر دشمن در راه دوست از من
هم سوختن به آتش هم ساختن برآيد
از بس كه رفتم از تاب از بس تنم شده آب
بر من صداى فرياد از پيرهن برآيد
نبود عجب كه بر من هنگام دفن اين تن
خون در لحد بجوشد سوز از كفن برآيد
جانسوز شعر(ميثم) خيزد ز دل دمادم
مانند ناله ‏اى كز بيت الحزن برآيد

«كشته محراب»
كان تقى خصلت جواد اهل بيت
آنكه در وصفش فرو ماند كميت
از هجوم رنجها خون شد دلش
همسر نامهربان شد قاتلش
همچو شمع كشته محراب شد
سوخت كم‏كم تا وجودش آب شد
سوختند از غم ولى الله را
با كه گويم اين غم جانكاه را
كز گل زهرا گلابى مانده است
پرتويى از آفتابى مانده است
وانكه با اسرار حق محرم‏تر است
عمر او از عمر گل هم كمتر است
دشمن او خار راهش مى ‏شود
خانه‏ ى او قتلگاهش مى ‏شود
بسته بر رويش همه درها كنند
سايه بر جسمش كبوترها كنند