هنوز بر لب تو بغض «أيَّ مُنقَلبٍ»

در اين غروب غريبي ببين کواکب را

به نيزه ها سر زخميّ نجم ثاقب را

 

بخوان به لحن حروف مقطعه امشب

حديث غربت زينب، بخوان مصائب را

 

چرا عزيز دلم «هَل أتَي» نمي خواني

ببار جرعه اي از کوثر مناقب را

 

بخوان «وَلِيُّکُمُ الله» را پناه حرم

بگو حکايت اين مردمان غاصب را

 

براي تسليت خاطر «ذَوِي القُربَي»

ز تازيانه و سيلي ببين مواهب را

 

بخوان «لِيُذهِبَ عَنکُم» شکوه غيرت من

که دور سازي از اين کاروان اجانب را

 

مسيح خستة من ندبة أنا العطشان

به خون نشانده دل بيقرار راهب را

 

لب مقدس قرآن و خيزران بوسه!

و «أم حَسِبتَ» بخوان اين همه عجائب را

 

بيا شبي به خرابه بياوري با خود

براي دخترکت ليلةُ الرغائب را

 

هنوز بر لب تو بغض «أيَّ مُنقَلبٍ»

به انتظار نشسته غريب غائب را

 

 

تا باز کرد در دل روضه لهوف را

در خون تپيده ديد تمام حروف را

 

مي ديد واژه ها همه فرياد مي زنند

داغي عظيم و مرثيه هاي مخوف را

 

مي ديد تيرها که نشانه گرفته اند

خورشيد چشم هاي امام رئوف را

 

آمادة هجوم به قلب مطهرش

پر کرده اند نيزه به نيزه صفوف را

 

اين دشنه هاي تشنه به تصوير مي کشند

بر مشعر الحرام گلويش وقوف را

 

انگار از ضريح تنش باز مي کنند

با نعل هاي تازه دخيل سيوف را

یوسف رحیمی

تو در طواف کعبه ی پاشیده ات هستی-علی اکبر

گریه مکن اِنَّ...اصطفایی را که می بوسی

پیغمبر وقت جدایی را که می بوسی

 

آه تو را آخر در آوردند، ابراهیم!

در خیمه اسماعیلـهایی را که می بوسی

 

باور کن آهوی نجیبت بر نمی گردد

بی فایده است این ردپایی را که می بوسی

 

بگذار لبهایت حسابی توشه بردارند

شاید بریزد جای جایی را که می بوسی

 

تا چند لحظه بعد "بابا" هم نمی گوید

این خوش صدای کربلایی را که می بوسی

 

یاد شب دامادی اش یک وقت می افتی

با گریه این زلف حنایی را که می بوسی

 

یعنی کتاب توست ترتیبش بهم خورده؟!

این صفحه های جابجایی را که می بوسی!

 

تو در طواف کعبه ی پاشیده ات هستی

پس پرده ی کعبه است عبایی را که می بوسی

                                                    لطیفیان

پيغمبرانه با خود حق در تکلمي-علی اکبر

تو در تجلّياتِ الهي چنان گمي

دنبال مرگ مي‌روي و در تبسمي

 

آري جلو جلو تو به معراج رفته اي

مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمي

 

باز از مسيح حنجره‌ي خود اذان ببار

بر اين کوير تشنه بنوشان ترنمي

 

هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو

پيغمبرانه با خود حق در تکلمي

 

شوق وصال مي‌چکد از هر نگاه تو

لبريز عشق و شور و خروش و تلاطمي

 

پر باز کن برو ! که مجال درنگ نيست

جاي تو خاک، اين قفس تيره رنگ نيست

 

***

 

اين گونه بود بر تو سلام و درودشان

ديدي چه کرد با تو نگاه حسودشان

 

از کينه‌ي علي همه آتش گرفته اند

اما به چشم هاي تو مي‌رفت دودشان

 

محراب ابروان تو را برگزيده اند

شمشيرهاي تشنه براي سجودشان

 

طوفان خون به پا شده در بين قتلگاه

دور و بر تنت ز قيام و قعودشان

 

فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علي !

فرق تو را نشانه گرفته عمودشان

 

ديدم چگونه پهلويت از دست رفته بود

در حمله هاي وحشي و سرخ و کبودشان

 

اين پلک هاي زخمي خود را تکان بده

لب باز کن بر اين پدر پير جان بده

 

یوسف رحیمی

تو صید خونین دهنی-علی اکبر

بسوخت آخر جگرم، بگوی با من سخنی
دریغ منما پسرم، چرا دلم می‌شکنی؟

جهان همه رفته زهوش، منم سراپا همه گوش
مگر از آن لعل خموش، رسد بگوشم سخنی

تو صید خونین دهنی، تپیده در خون بدنی
تو میوه قلب منی، عقیق سرخ یمنی

مخور غم ای لاله عذار، خزان ندارد به تو کار
همیشه حسن تو بهار، گل بهشت عدنی

به باغ خلقت گل من، به زندگی حاصل من
زداغ همچون دل من، چراغ بیت‌الحزنی

بریزد اشک از بصرم که رفته عطشان پسرم
همه تویی در نظرم، همیشه در قلب منی

کند فغان طبع «حسان» که بر لب آب روان
تو را به لب آمده جان، تو تشنه دور از وطنی

                                                 حبیب چایچیان

ناگاه يک سه شعبه سراسيمه سر رسيد-علی اصغر (ع)

در تنگناي حادثه بر لب نوا گرفت

از بي قراري‌اش دل هر آشنا گرفت

 

با شوق پر کشيدن از اين خاک بي فروغ

در بين گاهواره قنوت دعا گرفت

 

اعلام کرد تشنه‌ي‌ صبح شهادت است

آنقدر ناله زد که گلوي صدا گرفت

 

آنقدر اشک ريخت که خورشيد تيره شد

از شرم چشم غرق به خونش، هوا گرفت

 

در آخرين وداع غريبانه اش پدر

او را به روي دست براي خدا گرفت

 

ناگاه يک سه شعبه سراسيمه سر رسيد

ناباورانه فرصت يک بوسه را گرفت

 

تا عرش رفت مرثيه‌ي سرخ حنجرش

جبريل روضه خواند و خدا هم عزا گرفت

 

از شرم چشم هاي پر از حسرت رباب

قنداقه را امام به زير عبا گرفت

 

‹

شاعر نوشت از کرم دست کوچکش

آخر از او حواله‌ي يک کربلا گرفت

یوسف رحیمی

اتفاق تازه ای افتاد-حضرت قاسم بن الحسن

فراز اول: روشناي اميد

 

در نگاهت فروغ توحيد است

چشم هايت دو چشمه خورشيد است

 

هر نگاه پر از صلابت تو

در حرم روشناي اميد است

 

با تماشاي قامتت، ارباب

پدرت را کنار خود ديده است

 

کوه عزم و اراده اي قاسم!

در دلت شور عشق، جاويد است

 

نورِ حُسن و حماسه‌ي مولا

بر قد و قامت تو تابيده ست

 

دمي از رخ نقاب را بردار

پرده‌ي آفتاب را بردار

 

فر‌ٚٚا‌ٚز ‌ٚدو‌ٚم: حماسه طوفان

 

مشق کردي خروش ايمان را

اين شکوه بدون پايان را

 

آفريدي ميانه‌ي ميدان

رزم مولايي نمايان را

 

پسر تکسوار صبح جمل

زير و رو کرده اي تو ميدان را

 

صد چو أزرق غبار يک قدمت

بنگر اين لشکر گريزان را

 

تيغ اگر بر کشي شبيه عمو

به لجام آوري تو طوفان را

 

قامت تو اگر چه بي زره است

تيغت آن ابروان پر گره است

 

فراز سوم: ‌ٚٚچشمه عسل

 

کام خشکت پر از عسل شده است

چشم تو چشمه‌ي غزل شده است

 

شيوه هاي نبرد حيدري‌ات

طرحي از عرصه‌ي جمل شده است

 

مادرت «إن يکاد» مي خواند

پسر مجتبي چه يل شده است

 

شوق پرواز را همه ديدند

در نگاهي که بي بدل شده است

 

در هواي امام لب تشنه

جان فشاني تو مثل شده است

 

از ازل با خدات يکدله اي

تا وصالش نمانده فاصله اي

 

فراز چهار‌ٚٚٚمٛ: حاجت روا

 

تويي و ناله هاي ممتدّت

داده دستان نيزه ها مدّت

 

من خميدم تو هم رشيد شدي

شده حالا شبيه من قدّت

 

زخم شمشير و دشنه و نيزه

بوسه بوسه نشسته بر خدّت

 

زود حاجت روا شدي، آخر

هيچ تيري نمي‌کند ردّت

 

لشکري سوي تو هجوم آورد

يک نفر، نه نبود در حدّت

 

پيکرت در غبارها گم شد

در ميان سوارها گم شد

 

فراز پنجم: بوي مدينه

 

زلف در زلف گيسويت زخمي‌ست

همه‌ي پيچش مويت زخمي‌ست

 

ناله ناله صداي بي رمقت

چشمه‌ي چشم کم سويت زخمي‌ست

 

در سجودي ميانه‌ي مقتل!

يا که محراب ابرويت زخمي‌ست

 

باز بوي مدينه مي‌آيد

نکند دست و بازويت زخمي‌ست

 

پهلوي تو، شکسته قامت من

آه انگار پهلويت زخمي‌ست

 

زخم هاي تنت همه کاري

بسکه از تو شده طرفداري

 

فراز ‌ٚٚٚٚٚششم: دشت يا کريم

 

راوي داغ تو نسيم شده

پيکرت دشت يا کريم شده

 

بيکران است وسعت قلبت

داغ هايت اگر عظيم شده

 

چيزي از پيکرت نمانده دگر

بسکه دلجويي از يتيم شده

 

همه با اسب هاي تازه نفس!

چقَدَر دشمنت رحيم شده!

 

اتفاقات تازه اي افتاد

نعل هم آمده سهيم شده

 

پيکرت گرچه ارباً اربا بود

چشم هايت هنوز هم وا بود

 

فراز ‌ٚٚٚٚٚهفتم: ضريح شکسته

 

از تن تو عجب ضريحي ساخت

مرکبي که به پيکرت مي تاخت

 

چه به روز تن تو آوردند

عمه هم پيکر تو را نشناخت

 

دست مرکب به پاي تو نرسيد

عاقبت نيزه اي تو را انداخت

 

دلش از کينه‌ي علي پر بود

آن که شمشير سوي تو افراخت

 

هر کسي بغض نهرواني داشت

به گل افشاني تنت پرداخت

 

آيه آيه شده تمام تنت

بوي يوسف دمد ز پيرهنت

یوسف رحیمی

دو فدايي، دو تا ذبيح الله-دو طفل زینب(س)

روز اول چه خوب يادم هست

سهم من بي تو بيقراري بود

عيد من ديدن نگاه تو

دوري‌ات اوج سوگواري بود

 

بي تو جنت براي من دوزخ

روز روشن براي من شب بود

تا هميشه کنار تو بودن

همه‌ي آرزوي زينب بود

 

لحظه لحظه دلم گره مي‌خورد

به ضريح مجعّد مويت

دل من را به باد مي دادي

مي گشودي گره ز گيسويت

 

ولي اين روزها چه دلگير است

چقدر اين زمانه بد تا کرد

آنقدر بي کسي و غربت داشت

تا که ما را به کربلا آورد

 

کربلا کربلا پريشاني

غربت از چشم هات مي بارد

ندبه ندبه فراق و دلتنگي

از غروب نگات مي بارد

 

دست من خالي است اما باز

دو فدايي برايت آوردم

از منا تا منا دو حاجيِّ

کربلايي برايت آوردم

 

رد مکن هديه هاي خواهر را

گرچه ناقابلند، ناچيزند

سپر کوچکي مقابل تو

در هجوم کبود پائيزند

 

با ولاي تو پروريدمشان

درس آموز مکتبت هستند

عاشق جانفشاني اند آقا

پيشکش هاي زينبت هستند

 

هر دو با شور حيدري امروز

از تو إذن قتال مي خواهند

خون جعفر ميان رگ هاشان

اين دو عاشق، دو بال مي خواهند

 

گره از ابروان خورشيد و

گره از کار ماه وا مي شد

چشم هاي حسين راضي شد

نذر زينب دگر ادا مي شد

 

بين خيمه نشسته بود اما

در دلش اضطراب و ولوله بود

پرده‌ي خيمه را که بالا زد

دو گل و يک سپاه حرمله بود

 

دو فدايي، دو تا ذبيح الله

که به سوي مناي خون رفتند

در طواف سنان و سر نيزه

تا دل کربلاي خون رفتند

 

ديد از بين خيمه، جان هايش

دلشان را به آسمان دادند

سر سپردند در هواي حسين

چقَدَر عاشقانه جان دادند

 

دلش از درد و غم لبالب بود

شاهدش ديده هاي پر ابرش

بر دلش داغ دو جگر گوشه

عقل مبهوت مانده از صبرش

 

ديد پرپر شدند، اما باز

جز تب بندگي عشق نداشت

پاي از خيمه ها برون ننهاد

تاب شرمندگي عشق نداشت

 

اين همه جانفشاني و ايثار

خط اول ز شرح مطلب بود

کربلا ـ کوفه ، شام تا يثرب

سِرّي از معجزات زينب بود

یوسف رحیمی

جای آن آتش افتاده به  مویم  دیدی ؟ -حضرت رقیه

دخترت بعد تو پیش چه کسی ناز کند ؟

او چگونه لب مجروح خودش باز کند؟

سعی  ِ بسیار کند تا سر تو بردارد

 با چه زجری سرت اندر بغل خود آرد

خاک و خون از دهن بسته ی تو باز کند

زیر لب شکوه  زدست همه اغاز کند

اشکش افتاد به رخ چهره ی زخمیش بسوخت

دیده ی بسته ی خود بر لب زخمیت بدوخت

راه دیدن چو ندارد لب تو دست کشید

زخم خود کرده فراموش جراحات تو دید

دید قاری ِ نوکِ نیزه لبش  پاره شده

جای چوبی به لبش دیده و بیچاره شده

  گفت کی بر لب تو چوب فرود آورده ؟

 قد از غم خم من را به سجود آورده؟

تار شد دیده من یا که تو خاکی شده ای

میهمان کنج تنور حرم کی شده ای ؟

خاک بر چهره ی تو از ره دور آمده ای

من بمیرم مگر ازکنج تنور آمده ای ؟

رد سنگی که به سر جای شده بوسیدم

تو مرا بخش اگر آب کمی نوشیدم

فکر کردم که رساندند به لعلت  آبی

که بدون تو نمودم لب خود  تر گاهی

 بعد تو ما هدف سنگ در اینجا شده ایم

ما که از داغ غم تو همگی تا شده ایم

باب بی سر شده ام  چهره و رویم دیدی؟

جای آن آتش افتاده به  مویم  دیدی ؟

جای دستی که نشسته به رخم میسوزد

عمه بر موی سفیدم نگهش میدوزد

بعد تو پاره ی نان پیش من انداخته اند

کوچه پس کوچه ی  این شهر مرا تاخته اند

فکر پای  ِ پر از آبله  ام را نکنند 

فکر سنگینی این سلسله ام را نکنند

سنگها بر سر ما از همه سو می آمد

از همه نغمه ی " عباس عمو ..!" می آمد

بعد تو حرمت اهل حرمت کم شده است

قامت خواهر غم دیده ی تو خم شده است

ماه ِ بر نیزه به هنگام خسوف آمده ای 

مثل خورشید که در حال کسوف آمده ی     

در دل طشت طلا پیش زمین گیر رسید 

یوسف نیزه نشین  از بر ِ تعبیررسید 

 خون لبهای پدر را به لبش پاک نمود

بوسه بر روی لبان ِ پر ِ از چاک نمود

کم کم افتاد دگر از نفس و چشمش بست

او به همراه پدر رفت وازآن سلسله رست

عمه را با همه غمهای خودش کرد رها

همسفر با پدرش رفت دگر پیش خدا .. !!

 

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-= وحید مصلحی

چه قَدَر گفتمت نخوان قرآن - حضرت رقیه

 

تا ببیند دوباره بابا را  

هی خودش را به  هر دری میزد

دزدکی سمت نیزه ای می رفت

به سر ِ روی نی  سری میزد

 

 

نیزه داران تمام خوابیدند  

در دل شب به روی نی خورشید

قامت نیزه پیش او خم شد

آخر او روی ِ ماه را  بوسید  

 

 

با سرش حرف میزند آرام

از نگاهش ستاره می بارد

با لبش بذر بوسه ها را بر  

لب و ابروی پاره  می کارد  

 

  

ماه ِ بر نیزه رفته ی امشب

بوی دود و تنور  را  داری  

زیر باران ِسنگ شهرِ شام 

 زخمی از یک عبور را داری  

 

 

چه قَدَر گفتمت نخوان قرآن

قلب  من تیر میکشد از درد

بعد تو غصه هات پیرم کرد

میکنم التماس که "برگرد"

 

 

بعد تو قسمت من و طفلان

آتش و سنگ و دود شد برگرد

شام و کوفه نبوده ای بابا ...

عمه دیگر کبود شد برگرد

  

 

بعد تو رفته اند از دستم

صورت و چشم و گوش و پاهایم

با همین پای آبله بسته

پا به پای تو راه می آیم

  

 

دیده ام من عروسک خود را

توی دستان دختری شامی

خنده میزد به بی کسی ِ من و  

پیشم انداخت پاره ی  نانی

  

 

لاله هایی که بر تنم دارم

خبر از تازیانه ها دارد

کوفه  شهریست  سنگ های زیاد

به سر ِ بام ِ خانه ها دارد

  

 

نیزه دارت رسید و دیدم که

با سرت رقص می کند در شام

خارجی هم خطابمان کردند

سنگمان میزدند با دشنام ..

 

 

سنگ ها سمت نیزه ی عباس

با چه حجمی روانه می کردند

زخم ِ چشم و شکاف ِ ابرو را

عده ای هم نشانه می کردند 

 

 

آن زمان که سر عمو افتاد

دست و پایم عجیب میلرزید

من سپر بر سر ِ عمو شدم و

این همه زخم سنگ می ارزید

 

  

آه بابای بی تنم امشب

توی موهات  می برم  دستی

خاک و خون را گرفتم از چشمت

توکه دل تنگ مادرت هستی

 

  

من که زهرا تر از همه بودم 

پیش من چشم  خاکی ات  وا کن

چه قَدَر من به مادرت رفتم

چشم تار مرا مداوا کن 

 

  

من دلم تنگ شد تو میفهمی

گریه های یتیم را بابا

میشود تا ببینم از لب تو

خنده های قدیم را بابا  ؟ 

شعر از وحید مصلحی

اين همان وعده گاه موعود است؟-ورودیه

دشت در دشت دلهره مي ريخت

هرم صحرا به آسمان مي رفت

کاروان در سکوت صحرا، گم

مرگ دنبال کاروان مي رفت

 

کاروان رفت تا دياري که

حزن و اندوه و داغ مي باريد

بوي دلتنگي و جدايي داشت

گريه گريه فراق مي باريد

 

همه جا بوي تشنگي دارد

بچه ها خواب آب مي بينند

هر طرف روي مي کنم آقا

چشم هايم سراب مي بينند

 

شوق و شور شهادت آقا جان

در نگاهت چقدر مشهود است

عرش معراج توست اين صحرا؟

اين همان وعده گاه موعود است؟

 

در نگاه پر از تلاطم تو

ندبه هايي غريب مي لرزد

مي روي تا به سمت آن گودال

دل زينب عجيب مي لرزد

 

بي مهابا غروب خواهد کرد

در همين خاک تيره ماه من

مي شود عاقبت همين گودال

قتلگاهت نه، قتلگاه من

 

اين زمين پر شده است از داغ ِ

لاله هايي که تشنه مي رويد

اين چه مهماني است کز هر سو

نيزه و تير و دشنه مي رويد

 

يک جهان ماتم و پريشاني

حاصل اشک و آه زينب بود

حرف هاي نگفته‌ي بسيار

در غروب نگاه زينب بود :

 

اگر امروز ماتمي دارم

در کنارم شکوه احساس است

اين طرف قاسم و علي اکبر

آن طرف شانه هاي عباس است

 

چه کنم در غروب عاشورا

که نه ياري نه همدمي دارم

دشت پر مي شود ز حرمله ها

نه پناهي نه محرمي دارم

 

در هجوم کبود بي رحمي

با پر يا کريم ها چه کنم؟

آتش و تازيانه مي بارد

تو بگو با يتيم ها چه کنم؟

 

گفت بابا «وديعةٌ مِنِّي»

بار غم را به دوش من مگذار

برو اما در اين غريبستان

خواهرت را به بي کسي مسپار

یوسف رحیمی

این عاشق سرگشته حسین است حسین - ورودیه

یا رب چه نواست وز کجا می آید

کاین نغمه به گوش آشنا می آید

یا رب چه غبار دلنشینی است که باز

بر لوح دل از خاطره ها می آید

این کیست که از قصه پر غصه او

غمهای دگر به انتها می آید

این کیست که بر پرده دل چنگ زند

کز شور غمش دل به نوا می آید

این کیست که از شتاب چرخ عمرش

گرد غم و طوفان عزا می آید

این کیست که از شعار آزادی او

بر گوش مجاهدان ندا می آید

این کیست که که هر کس شنود نامش را

با چشم تر و نوحه سرا می آید

این کیست که هر جا گذرد همچو بهار

بوی گل سرخ از فضا می آید

این کیست که حج خویش ناکرده تمام

لبیک به لب به نینوا می آید

خون در دل عاشقان حق می جوشد

یا لاله عذار حق نما می آید

از شهر نبی مسافری سرگردان

با قافله اش به کربلا می آید

این عاشق سرگشته حسین است حسین

کاینجا به مشیت خدا می آید

این ذبح عظیم است که از بیت خدا

با جمله عزیزان به منا می آید

اکبر به شتاب از پی ثار ا...

با قلب حسین پا به پا می آید

قاسم که درین سفر بجای حسن است

آید به نظر که مجتبی می آید

عباس به پاس محمل خواهر خویش

چون سایه زینب زقفا می آید

گر جنگ و ستیز است خدایا در پیش

پس دختر زهرا به کجا می آید

کس نیست حسانا که بپرسد ز رباب

با اصغر شش ماهه چرا می آید

در اینجا فقط مردشان یک زن است-حضرت مسلم

کسانی که دم از کمک می زنند

به زخمی که داری نمک میزنند

من ایمان ندارم به این عده ای

که در خانه ها نی لبک می زنند

در اینجا فقط مردشان یک زن است

بقیه تماما کلک می زنند

قدیمی ست این کینه هاشان هنوز

به هر خانه حرف فدک می زنند

ز پیغام خود نادمم بازگرد

فلک را در اینجا فلک میزنند

سه شعبه نه تنها به چشم عقاب

که بر حنجر شاپرک می زنند

عیار طلای تمام تو را

در این جا به خنجر محک می زنند

سفال لبت را در این سرزمین

به تشنه لبی ات ترک می زنند

میاور فرشته به همراه خود

که آتش به بال ملک می زنند

میا کوفه اینجا کسی مرد نیست

که طفل تو را هم کتک می زنند

چرا که هست رضای خدا رضای حسین

روایت است که رحمت کند خدای حسین

هر آن کسی که کند گریه در عزای حسین

روایت است که نفسهاش مثل تسبیح است

دل گرفته و مهموم غصه های حسین

روایت است که آیاتی از کتاب الله

فقط برای حسین است و ماجرای حسین

روایت است زیارت کند خدایش را

کسی که رفت زیارت به کربلای حسین

روایت است بگیری عنان اشک از چشم

مگر زبیم خدا و مگر برای حسین

روایت است که یاری کننده زهراست

کسی که گریه نموده است در رثای حسین

روایت است که این اشک را نگه دارد

برای روز مبادایمان خدای حسین

ببار چشم و خودت را نشان بده امشب

چرا که هست رضای خدا رضای حسین

بگیر مجلس روضه بریز آب روان

که مرهم است به هر زخم سید عطشان

مـردم بسـاط گـریـه و مـاتـم بیـاوریـد

وقتش شده که بیرق و پرچم بیاورید

 

مــردم کتـیبه هـای حـسـینیـّه نـزد کیـسـت؟

«باز این چه شورش است که...عالم» بیاورید

 

خواهید از خدا که در این شصت روز عمر

در بـیـن روضــه هــا نـکـنــد کـم بـیـاوریـد

 

این اشک ها برای حسینی شدن کم است

صـد چـشـمه چـشـم، کوثـر و زمـزم بیـاوریـد

 

هنگام روضه خواندن ذاکر درون ذهن

تصـویــر قـتلــگـاه مــجـسّـم بیــاوریـد

 

هر سینه نیست قبر حسین و مطاف او

در هـیـئـت غـمـش دل مَـحـرم بـیــاوریـد

 

«فَلتُلطَمُ الخُدود و تُشَقُّ الجُیوب»۱ را

بـر گـونه ها و سـینه فـراهـم بـیـاوریـد

 

رخت سپید کنده و در گنجه افکنید

پـیـراهــن ســیـاه مـحـرّم بـیــاوریـد

مباحثه

با سلام خدمت همه دوستان

مطلب قبلی سر و صدای زیادی بلند کرده که لازم دونستم مطالبی رو عرض کنم

1-اقا عبدالله فرمودند شمشیر ما باید در برابر دشمنان دیگر قرار بگیرد و نه مسلمانان عزیز من شما میدونید که اکثری سنی ها کوچکترین توافق نظری روی وحدت ندارند و شیعه ها رو در کشور خودشون به بدترین شکل محدود کردند و فقط این مائیم که دم از وحدت میزنیم و کسی هم خریدارش نیست دین اسلام زمانی کامل شد که ابلاغ امامت انجام شد طبق نص صریح قران این ماجرا فقط سیلی زدن به صورت کسی نبود بلکه ان کس دختر پیغمبر بود و این کار غصب خلافت از وصی به حق رسول بود که اثبات ان را در الغدیر ببینید و مقدمه ای شد بر زهر امام حسن و کربلای امام حسین و الی اخر

2-جهادم عزیز این اشعار به هیچ وجه احساسی نیست بلکه از منطق دین گرفته شده است طبق احکام دین کسی که نماز طواف نسا را به جا نیاورد زنش بر او حرام می گردد و سنی ها این نماز را نمی خوانند پس اکثر انها حرامزاده اند و دقت کنید که این با زنا زاده فرق دارد و احساسی نیست

3-رهبری که جانم فدایش باد با توجه به مصلحت روزگار و اوضاع جهان و وضعیت مسلمانان این نکته را فرموده اند و ما هم با سنی ها جنگ نداریم حتی با سنی ها در یک محل زندگی مکنم اما این باعث نمی شود که تمام تاریخ را کنار بگذاریم والله خود رهبری هم در این مورد کوتاه نمی ایند اما ایشان با توجه به مقتضیات زمان سخن گفته که نشان از هوش ایشان است اما وحدت باعث نمی شود که حرف نزنیم

4-چرا سنی ها این همه فرمایشات اقا رو نادیده گرفتند و وقتی فتوای ایششان مبنی بر حرام بودن لعن بر همسران پیغمبر مطرح شد به به و چه چه کردند چرا مولوی عبدالحمید نسبت به فرمایشات ایشون در 14 خرداد اعتراضض کرد که در مورد سابقه طلحه و زبیر صحبت کردند و اون رو خلاف واقع دونستند

دوستان من دقت کنید شیعیانی با تفکر وهابی نباشید و کتابهای غدیر شناسی و تاریخ شیعه رو بخونید تا بدونید چه بر شیعه رفته و سنیها چه کردند با شیعیان

با این همه نظر بدید اگر طی یک ماه اینده نظرات مخالف زیاد بود پست رو حذف و یا به صورت رمز دار در می اورم تا نظر اکثریت تامین بشه

یا علی

من با حرام زاده برادر نمیشوم

به خاطر نظرات مخالف اشعار این پست به صورت رمزدار میباشد برای دریافت رمز ایمیل بزنید ممنون

ادامه نوشته

گويا ترين پيام ولايت، بصيرت است!

مولا براي از تو سرودن غزل کم است
تلميح و استعاره ، مجاز و بدل کم است

قرآن ناب لايق وصف مقام توست
شعر و حديث و قصه و ضرب المثل کم است

آن لحظه که حلاوت نام تو بر لب است
شيريني شکر که چه گويم، عسل کم است

بايد براي مدح تو از صبح بدر گفت
هيجاي نهروان و شکوه جمل کم است

اي دست اقتدار خدا، فارس العرب
اصلا براي شان تو تعبير «يل» کم است

هر قدر هم که دم بزنم اي امير عشق
از شوکت و جلالت تو، ما حَصَل کم است

شهره شده ميان عرب تک سواري ات

آوازه هاي صاعقه‌ي ذوالفقاري ات

اي آفتاب علم و يقين يا ابوتراب
همواره در مدار تو دين يا ابوتراب

صبح نگات شمس ضحي يا ابالحسن
تار عبات حبل متين يا ابوتراب

از ابتداي خلقت خود کسب فيض کرد
در محضر تو روح الامين يا ابوتراب

مولاي من ولايت تو از ازل شده
با روح و جان شيعه عجين يا ابوتراب

الطاف بي کران تو اي قبله گاه جود
مي بارد از يسار و يمين يا ابوتراب

در رستخيز صبح قيامت براي ما
عشق تو است حصن حصين يا ابوتراب

با عطر و بوي هر نفست در مشام شهر
جاري شده ست خلد برين يا ابوتراب

چشمان روشن تو بهشت پيمبر است
اصلاً سرشت تو ز سرشت پيمبر است

تفسير کن براي همه محکمات را
اسرار ناب آيه‌ي صبر و صلات را

مصداق بي بديل «أولي الامر» روشن است
معلوم کرده اي يؤتون الزکات را

مولاي من تمام صفاتت الهي است
آئينه اي تلألؤ انوار ذات را

شرط حيات طيبه نور ولايت است
از ما مگير حضرت عشق اين حيات را

با نعمت ولايتت آقا خود خدا
بي شک گشوده بر همه باب النجات را

يک لحظه در ولايت تو شک نمي کند
هر کس شنيده زمزمه‌ي کائنات را

تو آمدي کمي به زمين آسمان دهي

تا که تجليات خدا را نشان دهي

*

تسبيح انبياء معظم علي علي ست
نقش لب پيمبر خاتم علي علي ست

رمز نجات حضرت موسي ميان نيل
فرياد استغاثه‌ي آدم علي علي ست

هر گوشه را که مي نگرم ذکر خير توست
آقاي من عبادت عالم علي علي ست

رمز تقرب همه‌ي اهل کائنات
آواي هر فرشته دمادم علي علي ست

لبيک کعبه و حجر و مسجد الحرام
زيبا ترين ترنم زمزم علي علي ست

وقتي علي تجلي اسماء اعظم است
بي شک تجليات خدا هم علي علي ست

تو آمدي و عزت توحيد پا گرفت

نور خدا زمين و زمان را فرا گرفت

*

مستيم از زلالي جام غدير خم
هستيم شيعيان امام غدير خم

مولا شدن فقط و فقط شأن حيدر است
اين است لحظه لحظه، تمام غدير خم

بر مسلمين تمام شده نعمت خدا
در خطه اي شريف به نام غدير خم

آري نظام ناب ولايت بنا شده
آري بنا شده ست نظام غدير خم

معنا شده ولايت عام و ولي خاص
در واژه واژه خطبه‌ي تام غدير خم

راه علي ست راه ولي فقيه مان
اين است سرّ ناب پيام غدير خم

اي نائب امام زمان ! جان فداي تو
آقا طنين فکنده در عالم صداي تو:

*

پويا ترين طريق حقيقت بصيرت است
گويا ترين پيام ولايت بصيرت است

اي تشنگان فيض حقيقي آفتاب!
تنها صراط صبح سعادت بصيرت است

جوينده‌ي حکومت مولاي متقين!
شرط حلول روح عدالت بصيرت است

اينجاست سرّ معجزه‌ي خون هر شهيد
شيوايي شکوه شهادت بصيرت است

در اين غروب غيبت خورشيد، ضامنِ
پيروزي حقيقي امت بصيرت است

در فتنه خيزِ عصر حوادث، طليعه‌ي
صبح ظهور حضرت حجت بصيرت است

دلهاي ماست گوشه‌ي محراب جمکران
«عجل علي ظهورک يا صاحب الزمان»

کاروان دل