صد هزار شكر كه همسايه قميم

ترکیب بندی از آقای لطیفیان:

 آنان كه عاشقند به دنبال دلبرند

هر جا که می روند تعلق نمی برند 

 از آنچه كه وبال ببينند خالي اند

عشاق روزگار سبكبال مي پرند

 پرواز مي كنند به هر جا كه جلوه اي است

گاهي ملائكند و گاهي كبوترند

 دل را به دست هركس و ناكس نمي دهند

دل داده قديمي آل پيمبرند

 آنان كه عاشق علي و فاطمه شدند

مديون خانواده موسي بن جعفرند

 ما عاشقيم شيعه زهرا و حيدريم

ما شيعيان كشور موسي بن جعفريم

 ري زاده ايم و مزرعه سبز گندميم

هر صبح با حسين شما در تكلميم

 ما شیعه ولایت مولا - نسب نسب

سلمان پابرهنه اي از نسل چندميم

 گاهي ميان خنده خورشيد گريه ايم

گاهي ميان گريه زهرا تبسميم

 همسايه حريم تو همسايه خداست

پس صد هزار شكر كه همسايه قميم

 آنقدر عاشقان و بزرگان و عالمان

دلداده تواند كه ما بين آن گميم

 اي دست گير صبح قيامت سرم فدات

هم خانواده هم پدر و مادرم فدات

 بالاتر از پريدن پرهاست بام تو

ما ها نمي رسيم به شان مقام تو

 خم مي شود تمامي دنيا برابرت

اي احترام آل عبا احترام تو

 بايد هزار بار نشست و بلند شد

وقتي كه مي رسند بزرگان به نام تو

 اين شان توست حرمت توست احترام توست

گوید اگر "فداک ابوک" امام تو

 آباد گشت قلب زمين زير پاي تو

آباد گشت مسجد دين با كلام تو

 يعني تمام هستي دين مال فاطمه است

يعني تمام ملك زمين مال فاطمه است

 تو آمدي كه رحمت دنياي ما شوي

منجي تا قيامت كبراي ما شوي

 ما مرده ايم و تو نفست مرده زنده كن

پس واجب است اين كه مسيحاي ما شوي

 تو خانمي و جلوه بالاي هر سري 

اصلا عجيب نيست كه آقاي ما شوي

 تو آمدي كه با بركات نسيمي ات

روزي يا امام رضاهاي ما شوي

 اصلا قرار بود در ايران زمين ما

چون فاطمه بيايي و زهراي ما شوي

 مهمان چند روزه ايران خوش آمدي

همشيره امام خراسان خوش آمدي

 شهر تو آشيانه ي امن امام هاست

گلدسته ات مطاف شب و روز انبياست

 بانو قسم به پنجره هاي ضريح تو

اين آستانه اي است كه باب الرضاي ماست

 روي در حريم تو زيبا نوشته اند

" اینجا حریم دختر پیغمبر خداست

  اینجا به احترام قدم نه - که از شرف

گيسوي حور و بال ملك فرش زير پاست

 اينجا مس تو را به نگاهي طلا كنند

تا اسم اعظم است چه حاجت به کیمیاست"

 اينجا مدينه دگر آل فاطمه است

اينجا دل شكسته به دنبال فاطمه است 

 

السلام علیک یا خورشید

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم

لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد

در آستانه دریا گرفت بوی حرم

گذاشت صورت خود را به صورت یک در

نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید

و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم

در آن طرف پدری که خمیده . با گریه

گره زده پسرش را به آبروی حرم

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست

چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

در ازدحام توسل ز چشم من گم شد

ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

شکست بین نماز زیارت آقا

شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم

***

شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره

صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

***

گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

این خاندان ارثش پریشانی ست

امشب چرا اینقدر نورانی ست؟

شاید کسی نان می پزد شاید

شاید کسی نذری پزان دارد

بدجور بوی دود می آید!


از کوچه تنگ بنی هاشم

نزدیک باب جبرئیل انگار

آری، شعاع سرکش این نور

از بیت «صادق» می رسد اینبار


ای وای اینجا نور؟! نه نار است

انگار دارم خواب می بینم

نه، مثل اینکه عین بیداری ست

پروانه ای بی تاب می بینم


ای کاش میمُردم، نمی دیدم

اینگونه احوال امامم را

شرمنده ام از اینکه می گویم

تعبیرهای نا تمامم را:


فرزند ابراهیم و اسماعیل

بر روی آتش راه می پیمود

آن آتشی که سرخی داغش

بود از تبار هیزم نمرود


از خاطرات کوچه، تصویری

ناگاه در ذهنش تجسّم کرد

اشک از کنار گونه اش بارید

بغض فدک در او تلاطم کرد


یاد دوشنبه آتشش می زد

کوثر میان شعله ها می سوخت

چشم دلش را بین آن غوغا

بر مادر بی یاوری می دوخت


یاد امیرالمؤمنین می کرد

آن «یابنَ أم...إستَضعَفونی» را

یکباره در پیش نگاهش دید

مسمارهای داغ خونی را


بر گریه هایش خنده می کردند

بر ناله هایش هلهله، امّا...

او خواند در آن حال نامطلوب

چندین و چندین نافله، امّا...


یک حرف در این سینه جا مانده

زخم سر و پیشانی اش از چیست؟

آثار ناموزونِ خاک آلود

بر چهره ی عرفانی اش از چیست؟


این کوچه تاریک است و ناهموار

بی شک به روی خاک افتاده ست

با دیدن این ماجرا یادِ...

آن صحنه ی غمناک افتاده ست


با دست های بسته و تهدید

مزد رسالت را ادا کردند

یک مشت نامرد خدا نشناس

بی حرمتی بر هل اتی کردند


 

موی سپیدش را نمی بینید!

آه نفس هایش که می آید

کف می زنید و قهقهه هرگاه

آوای زهرایش که می آید


این باغ و پر پر کردنش؟ هرگز

آقای ما هجده بغل یاس است

از مادرش حرفی نزن! خاموش

بر نام زهرا سخت حسّاس است


این خاندان ارثش پریشانی ست

گاهی مدینه گاه در کوفه

یا در حصار شصت طغیانگر

یا روضه های داغ مکشوفه


 

آقا خودش هم خوب می داند

بی کربلا این شعر ویران است

باید بمیرد شاعرش، وقتی

حرف از لب و تشت است و دندان است


یک روز در تشتی جگر دارند

یک روز در آن تشت، سر دارند

یک روز سرهایی که بر دار اند

یک روز بر داری قمر دارند


این بیت ها قدری معطّل شد

تا اینکه حرف تلّ و مقتل شد

در گیر و دار قافیه، آخر

شاعر درون شعر منحل شد

مداحی

امام صادق(ع)

سیمای زندگی امام‌ جعفر صادق‌(علیه السلام‌)

نويسنده: محمد تقی صرفی پور

تولد:

تولد اين‌ امام‌ در روز دوشنبه‌ هفدهم‌ ربيع‌ الاولي‌ سال‌ هشتاد وسه‌هجري‌ در مدينه‌ واقع‌ شد.مادرش‌ اُم‌ّ فروه‌ وپدرش‌ امام‌ باقر(علیه السلام‌) بوده‌است‌.
نام‌ مباركش‌،جعفر والقابش‌،صادق‌،صابر،فاضل‌وطاهر بوده‌ وكنيه‌ اش‌ابوعبدالله است‌.در سن‌ سي‌ ودوسالگي‌ به‌ مقام‌ امامت‌ رسيد وسي‌ وسه‌سال‌ مقام‌ امامت‌ را به‌ عهده‌ داشت‌.عاقبت‌ در سن‌ شصت‌ وپنج‌ سالگي‌بدست‌ منصور دوانقي‌ بشهادت‌ رسيد.مرقد شريفش‌ در قبرستان‌ بقيع‌است‌.
ادامه نوشته

چادرت ارزش است باور کن

رخت ِ زیبای آسمانی را

خواهرم با غروربر سر کن

نه خجالت بکش نه غمگین باش

چادرت ارزش است باور کن

 بوی  ِ زهرا و مریم و هاجر

از پر ِ چادرت سرازیر است

بشکند آن قلم که بنویسد:

"دِمُدِه گشت و دست و پا گیر" است

 توی بال  ِ فرشته ها انگار

حفظ وقت ِ عبور می آیی

کوری ِ چشمهای بی عفت

مثل یک کوه  نور می آیی

 حفظ و پوشیده در صدف انگار

ارزش و شان خویش میدانی

با وقاری و مثل یک خورشید

پشت ِ یک ابر ِ تیره میمانی

 خسته ای از تمام مردم شهر

از چه رو این قدر تو غم داری؟

نکند فکر این کنی شاید

چیزی از دیگران تو کم داری !!

 قدمت   روی  شهپر جبریل

هر زمانی که راه می آیی

در شب ِ چادرت تو می تابی

مثل یک قرص ِ ماه می آیی

 سمت  ِ جریان  ِ  آبها رفتن

هنر  ِ هر شناگری باشد

تو ولی باز استقامت کن

پیش  ِ رو جای بهتری باشد

 پر بکش  سمت  اوج میدانم

که خدا با تو است در همه جا

پر بزن چادرت تو را بال است

و بدان  می برد تو را بالا    

در زمانی که شان و ارزش جز

به دماغ و لباس و ماشین نیست

توی چادر بمان و ثابت کن

ارزش واقعی زن این نیست ...!!!

شعر :وحید مصلحی

ای چراغ دانشت گیتی­فروز
تا قیامت پیشتاز علم روز
آفرینش را کتاب ناطقی
اهل بینش را امامِ صادقی
 

نور دانش از چراغ علم تو
لاله می­روید ز باغ حلم تو
اهل دانش سائل کوی تواند
تشنه­کامان لب جوی تواند
خضر در این آستان هویی شنید
بوعلی زین بوستان بویی شنید
قلب هستی شد منیر از این چراغ
بوبصیر آمد بصیر از این چراغ
مکتب فضلت مفضّل ساخته
شورها در اهل فضل انداخته
شعله در دست غلامت رام شد
صبح باطل از هشامت شام شد
آسمان معرفت خاکِ دَرت
سائل درس زُراره­پرورت
ای فروغت تافته در سینه­ها
روشن از تصویر تو آیینه­ها
تا تو هستی پیشوای مذهبم
ذکر حق آنی نیفتد از لبم
مذهبم را بر مذاهب برتری است
ایده و مشی و مرامم جعفری است
از تو دل دریای نور داور است
چون بِحار مجلسی پر گوهر است
شیعه باشد تا قیامت روسفید
کز تواش پیریست چون شیخ مفید
مشعل تقوا و دین­داری ز توست
شیخ طوسی شیخ انصاری ز توست
گوهر بحرالعلوم از بحر توست
ابن شهر آشوب­ها از شهر توست
مکتبت شیخ بها می­پرورد
سید طاووس­ها می­پرورد
این شعار ما به هر بام و دریست
اهل عالم! مذهب ما جعفریست
ذبیح­الله احمدی