ورود به کوفه
ای هلالی که چنان قرص قمر شد سر تو**هاله خون چو غروبی شده بر منظر تو
کی مرا بوده گمان راس تو بر نی بینم**به خداوند نبوده باور خواهر تو
سخنی گو تو به این دخترک کوچک خود**ورنه شمع دل او آب شود در بر تو
مهر بان بودی مشتاق نوازش اما**پس چه شد جان برادر دل غم پرور تو
وَه چه سخت است یتیمی پدرش را خواند**گر جوابی ندهی جان بدهد دختر تو
کاش میدیدی که سجادت چه سان گشته اسیر**گوییا جان دهد از داغ غمت دلبر تو
وقت هر ضربه دشمن به لبش نام تو بود**چو بهار است دو چشم گل پیغمبر تو
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۴ ساعت 1:47 توسط محمد علی صولی
|
سلام از اینکه به وبلاگ خودتون سر زدید ممنونیم ما سعی می کنیم در هر مناسبت جدیدترین اشعار و زیباترین سروده ها را برای شما بذاریم کم و کاستی ها را ببخشیدو با نظرات خود ما را همراهی کنید