ای هلالی که چنان قرص قمر شد سر تو**هاله خون چو غروبی شده بر منظر تو

کی مرا بوده گمان راس تو بر نی بینم**به خداوند نبوده باور خواهر تو

سخنی گو تو به این دخترک کوچک خود**ورنه شمع دل او آب شود در بر تو

مهر بان بودی مشتاق نوازش اما**پس چه شد جان برادر دل غم پرور تو

وَه چه سخت است یتیمی پدرش را خواند**گر جوابی ندهی جان بدهد دختر تو

کاش میدیدی که سجادت چه سان گشته اسیر**گوییا جان دهد از داغ غمت دلبر تو

وقت هر ضربه دشمن به لبش نام تو بود**چو بهار است دو چشم گل پیغمبر تو