دیروز و امروز...
هیچ می دانی دلم مدیون کیست ؟
هیچ می دانی دلم پر خون ز چیست ؟
تا کنون پرسیده ای از چیستی ؟
هیچ می دانی ز نسل کیستی ؟
تا کنون خاری به دستت رفته است ؟
تا کنون دستی سرت را بسته است ؟
تا کنون از ترس شب رنجیده ای ؟
تا کنون نور شفق را دیده ای ؟
چند باری بند کفشت پاره شد ؟
مادرت بر زخم پایت چاره شد ؟
چند بار از گشنگی خوابت نبرد ؟
جوجه گنجشکت به دستت جان سپرد ؟
تا کنون پیش آمده غمگین شوی ؟
یا ه خون زخم خود رنگین شوی ؟
جیبت آیا خالی از پول پدر
دستت آیا خورده بر لولای در ؟
مد روز و چرخه تیپ و لباس
روز و شب در کافه شاپی با کلاس
با لباسی شر و در با اسم روز
کفش اسپرت ستی با رنگ روز
بند چرم و خط چشم و رنگ لب
با لباسی پاچه کوتاه یک وجب
روزگاری مد روز ما چه بود؟
رنگ خاکی بر تن رزمنده بود !
کافه شاپ ما پر از تیر و تفنگ
گردش ما در وسط میدان جنگ
کفش روز آن زمان رنگ سیاه
پوتین چرمی و بر سر یک کلاه
جای بند چرم در دستم تفنگ
ورزش و عشق و صنایم با تفنگ
پاچه های گت شده در خاک و گل
حسرت یک خواب راحت را بدل
در فضا پیچیده یکدم بوی سیب
دائما بر لب دعا ام الجیب
شب زمان حمله و جنگ و نبرد
نغمه العفو با دلها چه کرد !
در میان راه از دنیا جدا
رفتن از ما بود و بعدش با خدا
رفته ایم و گشته ایم و دیده ایم
از گل باغ شهادت چیده ایم
بعد ما جنگ میان اشک و چشم
بعد چندی دل مزار گند خشم
خشم دشمن در دل و جانها چه شد ؟
جای پای عشق در جانها چه شد ؟
رگ به رگ های تنم آلوده است
روزگاری جای ترکش بوده است
بوده نام بوترابم روی دل
از علی و فاطمه گشتم خجل
من که نام شیعه بر دوشم گران
پس چرا بنشسته ام با دشمنان !
کافران امروز در قلب منند
بر لباس و کفش من سر می زنند
خواهر من با لباس تنگ تنگ
ای برادر باد بر نام تو ننگ
دین و ایمان ارزشش را باد برد
از فروش دختری یک مرد مرد
غیرت و مردانگی را سوختند
بر خیال خود تمدن دوختند
یک پسر با بنز خود ویراژ رفت
در خیابان دختری تاراج رفت
گر بمیریم و اگر بی چند و چون
سر کشم از خشم خود جامی ز خون
حق ما جر مرگ با خفت که نیست !
بر گناهمان دمی مولا گریست !
شاعر :اوحدی
از وبلاگ لاهوتیان
سلام از اینکه به وبلاگ خودتون سر زدید ممنونیم ما سعی می کنیم در هر مناسبت جدیدترین اشعار و زیباترین سروده ها را برای شما بذاریم کم و کاستی ها را ببخشیدو با نظرات خود ما را همراهی کنید