در پی گریه های شبانه

میخورد بر تنم تازیانه

نیست در شهر ما راد مردی

اهل عشق و صفا اهل دردی

عده ای غرق فقر ونداری

عده ای مرد از دین فراری

دیگر اینجا کسی با خدا نیست

 در خیابانو کوچه حیا نیست

غیرت از شهر ما رخت بسته

حرمت نا خدایان شکسته

عده ای در نوا و خروشند

دین خود را به زر میفروشند

چهره ها را ببین در نقاب است

عقلشان در پی یک سراب است

سینه خسته مان پر ز آه است

دم زدن از خدا هم گناه است

گوئیا عصر هوش و نبوغ است

این همه ادعاها دروغ است

بخت بر ما اگر رو نماید

گیرم این جمعه آقا بیاید

.....

او بیاید همه ناتوانیم

منکر اوی صاحب زمانیم

از ظهور ولی می خروشیم

 زود او را به زر می فروشیم

گرد غم کی ز رویش زدودیم

یار خوبی برایش نبودیم

او بیاید غریب است و تنها

باز یک کوفه چاه است و مولا


این شعر از شعر جوان سید امیر حسین میر حسینی می باشد

چند وقت ژیش از یه وبلاگ برداشتم اما الان نمیدونم کدوم وبلاگ بود که لینکش رو بذارم انشاالله راضی باشند